خارجی، حاشیه خیابان، روبروی یك رستوران
با ماشین سواری شخصی در حالی كه خانواده ات را به همراه داری، كنار خیابان می ایستی، قصد دارید ناهار خودتان را مهمان كنید به صرف یك وعده پیتزا...
از ماشین پیاه می شوی، از همه پرسیده ای كه چه نوع پیتزایی می خورند: سرآشپز، گوشت و قارچ و مرغ و قارچ. چند بار در ذهنت مرور می كنی تا فراموشت نشود.
غذا ٢٠ دقیقه بعد حاضر می شود.
از رستوران كه بیرون می آیی، مرد جوانی به سرعت به سویت می دود:
- آقا... تو رو خدا... كشنمه... برام یه كیك می خری؟
نگاهش كه می كنی معلوم است گرسنه است.
دست در كیف پولت می كنی و اولین اسكناسی كه بیرون می آید را به او می دهی.
تشكر می كند و با سرعت خودش را به دكه روزنامه فروشی می رساند. ناخودآگاه نگاهش می كنی ببینی چه می خرد.
چند كیك و بیسكویت می خرد و با سرعت شروع می كند به خوردنش.
سری تكان می دهی و از ته دل آهی می كشی.
- داخل ماشین، پیتزا حاضر شده و خانواده مشغول خوردن هستند
خانم مسنی به ماشین نزدیك می شود، از شیشه ای كه نیمه باز است عید را تبریك می گوید و به گونه ای نگاه می كند كه گویی چیزی می خواهد؛ اسكناسی به سویش می گیری ولی او تكه ای پیتزا را ترجیح می دهد. به او چیزی را كه خواسته می دهی. سال خوبی برایت می خواهد و دور می شود. كمی بعد با چنان سرعتی تكه پیتزا را می بلعد كه باور نمی كنی.
غذایت كوفتت می شود و تمام گرسنگی كه داشتی جایش را به بغضی می دهد كه راه گلویت را بسته است. از ماشین پیاده می شوی تا حال بقیه را خراب نكنی و آهسته گریه می كنی.
صورتت را می شوری و سوار ماشین می شوی قرار است راه بیفتی، در ضبط ماشین داریوش ضجه می زند:
«دوباره می سازمت وطن، اگر چه با خشت جان خویش»
«ستون به سقف تو می زنم، اگر چه با استخوان خویش»