دیشب حال مامان خوب نبود.
تا حدود ساعت 2 نتوانست بخوابد، وقتی هم كه او خوابید دل من رضا نمیداد كه بخوابم.
خیلی شبها نیستم ولی حالا كه اینجایم نمیخواستم او چشم باز كند كه چیزی بخواهد و من خوابیده باشم.
یادم میآمد كه چه شبهایی را تا صبح بالای سر من نشسته تا مبادا چشم باز كنم و چیزی بخواهم و او نباشد.
یادم آمد شبی را كه پرده گوشام سوراخ شده بود و تا صبح از درد مینالیدم و او تا صبح مرا دار آغوش داشت و آنقدر بر درد من گریه میكرد كه من شده بودم تسلی ده او.
وقتی دستام شكسته بود، وقتی مریض بودم و هزار موقع دیگر.
هر وقت درد داشتم او بود كه بالای سرم ظاهر میشد. هیچ وقت عادت نكرده بودم كه دردی را بدون حضور او تجربه كنم. همیشه همدرد من بود. تا اینكه من بزرگ شدم و دردهایم نیز با من رشد كرد و من هم كه طاقت ناراحتی او را نداشتم یاد گرفتم چگونه دردم را از او پنهان كنم. كمكم آموختم چگونه لبخند بر لب و درد در شینه داشته باشم.
امّا هنوز هم گاهی كه دلام برای آغوشاش تنگ میشود؛ بی پروا از سرزنش دیگران خودم را لوس میكنم و میروم در آغوشاش، گرچه امروز دیگر این منام كه باید او را در آغوش بگیرم.
امّا هنوز هم آغوشاش پناه همهی دلتنگیهای دلِ تنگ من است.
چقدر بزرگ شدن بد است و من چقدر از بزرگ شدن میترسم.
مادرم همیشه سالم و سلامت بودن را آرزو دارم.
دوستات دارم مادر.


نظرات (۵)
سلام
آغازم آرزوي سلامتي مادر شما و همهي مادرهاست...
خوب است كه بزرگ ميشويم شايد قد كوتاهمان روزي به عظمت وجود مادرهايمان برسد و بتوانيم بوسهاي بر پيشانيشان بگذاريم...
راستي خطوط مهربانتان كه از بزرگي روحتان و از فطرت پاك مانده تان سرچشمه ميگيرد دريچه هاي آشتي را به سوي آدمها ميگشايد.
همراه بمانيد!
ارسال شده توسط شينا | ۲۶ اردیبهشت ۱۳۸۷ ۸:۰۲ قֽظֽ
ارسال شده در ۲۶ اردیبهشت ۱۳۸۷ ۰۸:۰۲
با اجازه سايت شما را در ليست پيوندهاي وبلاگم قرار ميدهم.
*****************************
پاسخ: دوست عزیز؛
از لطف شما سپاسگذارم.
من هم شما را در بخش پیوندها قرار دادم.
موفق باشی و عاشق
ارسال شده توسط شينا | ۲۶ اردیبهشت ۱۳۸۷ ۸:۰۶ قֽظֽ
ارسال شده در ۲۶ اردیبهشت ۱۳۸۷ ۰۸:۰۶
محمدرضا جان سلام، خوبي دوست عزيز و جيغجيغوي من؟
اين كه چند وقتيه ازت بيخبرم، باور كن فقط به خاطر فشار و سختي روزگار بوده و هميشه به يادت بودم و دورادور جوياي احوالت. چندباري به سايتت سر زدم اما متأسفانه باز نميشد. از اينكه ميبينم هنوز هم مينويسي و مثل اون روزها پركار و پرتلاشي، خيلي خوشحالم. اما، حالا كه ميبينم مادر حالش زياد خوب نيست خيلي نگرانم و براي ايشان از درگاه احديت آرزوي سلامت و شفاي كامل را تمنا ميكنم.
گلپسر، مادر و درك سختيها و فهم عشق مادري را هيچكسي جز يك مادر نميتواند درك كند. اينكه الان كجايي و چكار ميكني را هم نميدانم، اما اميدوارم هرجايي هستي خوب، خوش و در كنار خانواده سلامت و تندرست باشي.
موفق باشي و عاشق.............
راستي، اعتقاد به روحت هنوز هم مثل قديما خوب هست؟........
اگه منو هنوز بجا نياوردي، اينم واسه راهنمايي بگم كه ................... داووو شووووووووووووووكر
***************************
پاسخ: دوست عزیز؛
تا اسم و ایمیلات رو دیدم شناختمات.
باید بگم خیلی بیمعرفتی. موبایلات که قطع شده، من هم که نه شمارهی خونتون رو دارم نه آدرس رو بلدم.
از دعات هم ممنون.
امیدوارم که کارات رو به راه بشه.
فعلاْ که دارم میرم مسافرت، ولی جدا از مسایل کاری اگه احوالی بگیری بد نیست.
موفق باشی و عاشق
ارسال شده توسط مهدی | ۲۶ اردیبهشت ۱۳۸۷ ۹:۱۸ قֽظֽ
ارسال شده در ۲۶ اردیبهشت ۱۳۸۷ ۰۹:۱۸
امیدوارم حالشان بهتر شده باشد. حاشا به غیرتتان که با همه گرفتاریها مادرتان را بیخیال نشدهاید. این گرفتاریها بهانه خیلیها شده برای فراموش کاری...
ارسال شده توسط من بدون سانسور | ۲۸ اردیبهشت ۱۳۸۷ ۱۰:۱۲ قֽظֽ
ارسال شده در ۲۸ اردیبهشت ۱۳۸۷ ۱۰:۱۲
سلام خوبی؟؟ اتفاقی به وبلاگت آمدم
وقتی خوندم یاد دردهای خودم افتادم که تنها آغوش مادر دوایش بود
ایشالله هرچه زودترخوب شن!!!!!!!!!!!
******************************
پاسخ: ممنونم دوست عزیز
ارسال شده توسط من | ۲۲ اردیبهشت ۱۳۸۹ ۳:۳۸ بֽظֽ
ارسال شده در ۲۲ اردیبهشت ۱۳۸۹ ۱۵:۳۸