باز هم این دفتر کهنه ورق خورد و به ۱۷ مرداد رسید تا دوباره شروع شود همهی تبریکات کلیشهای روز خبرنگار.
امّا آنچه برای ما باقی مانده، مصیبتهای روزنامهنگار بودن است.
متن زیر یادداشتی است که به مناسبت روز خبرنگار برای ماهنامه فردای نهاوند نوشتهام و دلیل دیر آپ کردناش هم آن بود که نمیخواستم پیش از انتشار ماهنامه منتشر شود.
پلان اول: بيرون- داخل يك خيابان شلوغ
روزنامهنگار كه جثه ريزي دارد، كيفاش را روي شانه چپ انداخته، يك زير دستي و چند برگ كاغذ سفيد در دست چپ گرفته و خودكاري در دست راست دارد، سعي ميكند يكي از مردم خيابان را متوقف كند و جواب سئوالاتش را بگيرد.
امّا كسي به او محل نميگذارد، در پس زمينه صداي همهمهي جمعيتي كه در خيابان مشغول رفت و آمدند به گوش ميرسد؛ صداي ضعيف خبرنگار گه گاهي در بين اين همهمه به گوش ميرسد كه با خواهش ميگويد:
-ببخشيد، ممكن است به سئوالات من جواب بدهيد؟!
- من روزنامهنگارم.
- ميخواستم نظر شما را دربارهي ....
مردم معمولاً توجهي نميكنند و دنبال كار خود ميروند. بعضيها وقتي كه رد ميشوند تا دورها مدام برميگردند و نگاهي به او مياندازند. عدهاي هم غرولند ميكنند و ميگذرند.
بعد از نزديك به يك ساعت دوندگي بيحاصل بالاخره كسي پيدا ميشود و به سئوالات جواب ميدهد. برق شوق خستگي را از صورت روزنامهنگار پاك ميكند.
امّا جوابها زياد به منطق نزديك نيست و نظر يكنفر هم براي نوشتن يك گزارش كافي نيست. دوباره روزنامهنگار ميماند و مردمي كه چندان توجهي به او ندارند.
﷼﷼﷼
پلان دوم: داخلي- فضاي داخل اتاق منشي رئيس يك اداره
روزنامهنگار روبهروي ميز خانم منشي ايستاده و خطاب به او ميگويد: من از هفتهي پيش براي امروز وقت گرفتم!
منشي بدون اينكه سرش را بالا بياورد، در حالي كه مشغول بازي كردن با نامههاي روي ميز است؛ جواب ميدهد: كار ضربالاجلي پيش اومده و جناب رئيس جلسه دارند.
- ولي من از قبل وقت گرفتم، منتظر ميمونم جلسهشون تموم شه.
- گفتم جناب رئيس جلسه مهمي دارن و از اداره بيرون رفتن.
- فكر نميكنم بيشتر از 20 دقيقه وقتشون رو بگيرم، منتظر ميشم تا برگردن.
در همين حين صداي زنگ به گوش ميرسد و اين يعني رئيس منشياش را به داخل اتاق فراخوانده است.
منشي سعي ميكند نگاهاش را از روزنامهنگار بدزدد، به داخل اتاق ميرود. روزنامهنگار به شدت عصباني شده ولي سعي ميكند خشم خود را فرو بخورد.
منشي از اتاق بيرون ميآيد و انگار يادش رفته كه چه جملاتي را به خبرنگار گفته، گوشي تلفن را برميدارد و از آبدارخانه يك چايي براي رئيس سفارش ميدهد.
روزنامهنگار كه تمام تلاشاش را ميكند چيزي از عصبانيتاش بروز ندهد، رو به منشي ميگويد: فكر كنم جلسون تموم شده، من ميتونم برم داخل؟!؟
- نه، خير رئيس امروز خيلي سرشون شلوغه.
- ولي هفتهي پيش شما گفتيد امروز سرشون خلوته.
- كار اداري كه خبر نميكنه.
- به هر حال من بايد امروز ايشون رو ببينم. همين جا ميشينم تا كارشون تموم شه.
روزنامهنگار بدجوري كفري شده و تصميم گرفته با چهار، پنجتا سئوال حال رئيس رو بگيره.
وقتي آبدارچي چايي را ميآورد، روزنامهنگار دزدكي نگاهي داخل اتاق مياندازد، رئيس در اتاق تنها نشسته و دارد جدول حل ميكند. حتي صدايش ميآيد كه از آبدارچي ميپرسد: شهر پنج حرفي در استان همدان كه اولاش نون باشد؟!؟!
خون خون روزنامهنگار را ميخورد. امّا همچنان منتظر ميماند.
حدود نيم ساعت بعد رئيس در حال صحبت كردن با موبايل، از اتاق بيرون ميآيد و به يك دست مشغول پوشيدن كتاش ميشود و با دست اشارهاي به منشي ميدهد و به سمت بيرون راه ميافتد.
روزنامهنگار جلو ميپرد: ببخشيد آقاي رئيس من از هفتهي پيش وقت گرفتهام، چند تا سئوال داشتم كه به حوزه كاري شما مربوط ميشود.
رئيس براي يك لحظه گوشاش را از موبايل جدا ميكند و بلافاصله به كشي كه پشت خط است ميگويد: يك لحظه گوشي.
بعد در حالي كه كتاش را صاف ميكند، رو به روزنامهنگار ميكند و ميگويد: الآن كه وقت ندارم، به منشي بگوييد براي هفته آينده يه وقت به شما بدهد.
بعد بدون اينكه منتظر جواب روزنامهنگار باشد، دوباره شروع به صحبت با موبايل ميكند و به سمت بيرون ميرود.
﷼﷼﷼
پلان سوم: داخلي- فضاي تحريريه روزنامه
روزنامهنگار رو به سردبير ميگويد: چرا گزارش من چاپ نشده؟
سردبير كه خودش هم از اين موضوع زياد راضي نيست؛ ميگويد: من هم مطالب گزارش شما را قبول دارم، امّا متاسفانه تعداد كساني كه با آنها صحبت شده براي استناد كافي نيست. رئيس اداره هم كه حرفي نزده. تو كه نميخواي بيفتيم تو شكايت و شكايت بازي. ميدوني كه چي ميگم.
روزنامهنگار پشت ميز مينشيند و به تمام اتفاقاتي كه افتاده فكر ميكند. شايد هم در ذهناش دنبال كار ديگري براي امرار معاش ميگردد.
﷼﷼﷼
اين پلانها در زندگي هر روزه روزنامهنگاران اتفاق ميافتد. تازه اين تنها بخش كوچكي از مصيبتهايي است كه يك روزنامهنگار ناچار است تحمل كند و دم برنياورد.
نميتوان روزنامهنگاري را يافت كه از وضعيت كارياش راضي باشد. امّا هيچكدام هم رضايت نميدهند رخت خود بردارند و بر دياري ديگر اندازند، چرا كه روزنامهنگاري يعني ارتباط داشتن با مردم و پلي بودن براي رساندن صداي مردم به مسئولين و گاه اطلاعرساني در خصوص نيازهايي كه مردم دارند و براي زندگي بهتر به آن محتاجاند.
رسالت آگاهيرساني مسئوليت سنگيني است كه بر شانههاي نحيف روزنامهنگاران گذاشته شده و طبيعي است وقتي مصيبتي ميرسد، قدرت تحمل آن هم ارزاني ميشود.


نظرات (۷)
چرا كه روزنامهنگاري يعني ارتباط داشتن با مردم و پلي بودن براي رساندن صداي مردم به مسئولين و گاه اطلاعرساني در خصوص نيازهايي كه مردم دارند و براي زندگي بهتر به آن محتاجاند.
زنده باشی به عزت و عشق.
ارسال شده توسط پدرام علیزاده | ۲۰ مرداد ۱۳۸۷ ۱۱:۰۲ بֽظֽ
ارسال شده در ۲۰ مرداد ۱۳۸۷ ۲۳:۰۲
س.لام.
واقعا خسته نباشيد!
به نظر ميرسد خبرنگاري حرفهي زمانبر و پردردسري باشد اما پديدهي سرعت عصر جديد حتما بسياري از مشكلات شما را هم حل كرده، نه؟
با اميد اين كه مطبوعات چيزي جز غوغايي پياپي و كور باشد و حواس را به سمت و سويي درست هدايت كند، روز خبرنگار را با تاخير تبريك ميگويم دوست نازنين.
ارسال شده توسط شينا | ۲۱ مرداد ۱۳۸۷ ۲:۳۹ قֽظֽ
ارسال شده در ۲۱ مرداد ۱۳۸۷ ۰۲:۳۹
نه خسته محمدرضا جان!
هرچند مصایب روزگاری که بر ایران و ایرانی میگذرد، این تبریکهایم را بیروح کرده اما از صمیم جان
منم این روز رو به تو تبریک میگم.
به امید روزهای بهتر
تا آزادی ایران و ایرانی
شاد زی!
ارسال شده توسط پیامبر دیوانه | ۲۱ مرداد ۱۳۸۷ ۲:۴۱ قֽظֽ
ارسال شده در ۲۱ مرداد ۱۳۸۷ ۰۲:۴۱
سلام
با همه اين مواردي كه ذكر كرديد و غم روزنامه نگار بودن رو دوباره به دل همه ما نشونديد اما باز هم از اينكه چنين شغلي دارم خوشحالم.
ارسال شده توسط رويش | ۲۱ مرداد ۱۳۸۷ ۹:۰۹ قֽظֽ
ارسال شده در ۲۱ مرداد ۱۳۸۷ ۰۹:۰۹
بابا اخلاق حرفهاي... بابا رعايت حق تقدم... بابا مربا... عسل...
ارسال شده توسط سميرا | ۲۱ مرداد ۱۳۸۷ ۳:۰۹ بֽظֽ
ارسال شده در ۲۱ مرداد ۱۳۸۷ ۱۵:۰۹
سلام
...اعتراف....
ارسال شده توسط Kamran | ۲۴ مرداد ۱۳۸۷ ۱۰:۴۱ بֽظֽ
ارسال شده در ۲۴ مرداد ۱۳۸۷ ۲۲:۴۱
من به دوستم که روزنامهنگاره همیشه میگم ما به دو شغل مدیونیم. یکی معلمی و دیگری روزنامهنگاری.
کارتون به طور باور نکردنی مشکله.
ارسال شده توسط هیوا | ۲۵ مرداد ۱۳۸۷ ۳:۴۱ قֽظֽ
ارسال شده در ۲۵ مرداد ۱۳۸۷ ۰۳:۴۱