بعد از ظهر با نینی رفته بودیم بیرون، داشتیم تو خیابان راه میرفتیم که نینی دستم را کشید و گفت: «بابا جونم، این بَدِه دیکار میدُنه؟!»
گفتم: کی چه کار میکنه؟!
به کودکی که گوشهی خیابان نشسته بود اشاره کرد و گفت: «این بَدِه رو میدَم!»
به نقل از نتهشتم در وقت اضافه

نظرات (۳)
عجیب بود. دل تنگ شدم
ارسال شده توسط سجاد | ۲۵ مهر ۱۳۸۷ ۳:۴۹ بֽظֽ
ارسال شده در ۲۵ مهر ۱۳۸۷ ۱۵:۴۹
شاعر از باران نگو بباران.
(رویایی)
ارسال شده توسط سروناز | ۲۷ مهر ۱۳۸۷ ۱:۵۹ قֽظֽ
ارسال شده در ۲۷ مهر ۱۳۸۷ ۰۱:۵۹
واقعیت خیلی تلخه خیلی تلخ. کاش میشد ازش فرار کرد. کاش نینیها هرگز واقعیات رو مزهمزه نمیکردند. کاش بزرگ نمیشدند اصلا. دلم برای روح پاک و بیآلایش تمام بچهها میسوزد. حتی این بچههای درونمان.
محمد رضا میفهمی چه میگویم؟ حتی همین بچهها...
ارسال شده توسط من بدون سانسور | ۱ آبان ۱۳۸۷ ۱۰:۴۰ قֽظֽ
ارسال شده در ۱ آبان ۱۳۸۷ ۱۰:۴۰