آن روز را که به یاد داری؟!
داستان یک رابطه را برایت تعریف کردم
و تو رنجیدی از تصمیم منطقی من
و برایم نوشتی:

«خواسته بیمنطقیات را منطقی پاسخ دادم»
«گریهات را نادیده گرفتم»
«خود نیز گریستم»
«امّا در مقابل غرورم را نگه داشتم»
«تا مبادا دیگر قصد جسارت به سرت بزند»
«تا طلب نکنی از من»
«آنچه را نمیخواهم»
«...»
درست چند روز بعد
تو خود خواسته منطقی مرا
با بیمنطقی پاسخ دادی
و گریستی
مرا هم ... .
من میخواستم طلب نکند
امّا تو همپای من طالب بودی به این خواسته
و امروز
هرکدام برای خودمان منطقی تدارک دیدهایم
تا شاید بتوانیم آن بیمنطقی را توجیه کنیم
و بکاهیم از باری که باید بر دوش کشید
روزگار عجیبی است
...
***************************
این شعر را تقدیم میکنم به همان دوست٬ با همهی منطق بیمنطقاش.


نظرات (۶)
سلام فکر کنم از این نوشته فقط همون دوستت سر در بیاره. نمیدونم ذهنم نمیتونه چیزی رو که نوشتی تجزیه کنه یا درک کنه.
تمام غمهات رو امیدوارم بادهای پاییزی با خودشون ببرن.
ارسال شده توسط سروناز | ۵ آبان ۱۳۸۷ ۲:۲۶ قֽظֽ
ارسال شده در ۵ آبان ۱۳۸۷ ۰۲:۲۶
ما كه از اين همه منطق چيزي نفهميديم برادر
ارسال شده توسط samira | ۵ آبان ۱۳۸۷ ۷:۳۳ قֽظֽ
ارسال شده در ۵ آبان ۱۳۸۷ ۰۷:۳۳
س.لام. چقدر آشناست به چشمم این کنشها و واکنشها .
ارسال شده توسط شینا | ۵ آبان ۱۳۸۷ ۰:۴۶ بֽظֽ
ارسال شده در ۵ آبان ۱۳۸۷ ۱۲:۴۶
درود
محمد رضا جان عجيب که در چنين برزخي گرفتارم امروز!
ارسال شده توسط پدرام عليزاده | ۷ آبان ۱۳۸۷ ۶:۴۷ بֽظֽ
ارسال شده در ۷ آبان ۱۳۸۷ ۱۸:۴۷
تاکی خزان این دل، همچو غمی زار است
باشد به دیدارت لاله بیفشانم
زنده بدم روزی گر تو ببینم باز
آهسته گویم من دوستت میدارم
ارسال شده توسط ساعدی مهر | ۱۵ آبان ۱۳۸۷ ۱:۱۳ بֽظֽ
ارسال شده در ۱۵ آبان ۱۳۸۷ ۱۳:۱۳
نوشته بسیار جالبی است چون خودم شعر میگویم میداتم چه نوشتهاید
با اشکی عمری دوباره بده
به پژمرده گلی
این شعر از خودم است با تشکر از شما
ارسال شده توسط احمدی | ۱۴ آذر ۱۳۸۷ ۱۰:۳۳ قֽظֽ
ارسال شده در ۱۴ آذر ۱۳۸۷ ۱۰:۳۳