کودک مرده مطبوعات کرمانشاه
اوضاع خانه مطبوعات استان کرمانشاه شلم شوربایی است که نگو و نپرس، سرمقاله این شماره (۱۴۱) را در این خصوص نوشتم.
« بهمن ۱۳۸۷ | صفحه اصلی | فروردین ۱۳۸۸ »
اوضاع خانه مطبوعات استان کرمانشاه شلم شوربایی است که نگو و نپرس، سرمقاله این شماره (۱۴۱) را در این خصوص نوشتم.
با همه راستی که میزان دارد
رو بر جهتی کند که زر بیشتر است
امروز روز وکیل است و امیدوارم همهی ما بتوانیم ترازوی عدالت را راست نگه داریم.
امروز افتتاح جشنواره مطبوعات غرب کشور بود.
این مراسم با تمام کمی و کاستیهایی که داشت و دارد در حال برگزاری است.
بهز نشریات محلی سرپرستیهای روزنامههای سراسری و خبرگزاریها استانهای همدان، لرستان، کردستان و ایلام هم در این نمایشگاه غرفه دارند.
من هم در سه غرفه هفتهنامه نقدحال، روزنامه همشهری و ایران حضور دارم.
جشنواره پنجم مطبوعات غرب کشور با همه حرف و حدیثهای خود به پایان رسید و در این بین هفتهنامه نقد حال به عنوان نشریه برتر غرب کشور انتخاب شد.
و غلامرضا نوریعلا، مدیر مسئول نقد حال در بخش سرمقاله مقام اول را کسب کرد.
از روزنامه همشهری هم شهلا مرادی در بخش گزارش عنوان اول را به دست آورد.
متن خبر
گرچه از شواهد چنین بر میآید که جایزهها تقسیم شده است، اما کسب عنوان نشریه برتر حکایت از تفاوت نشریه ما -نقدحال- با دیگران است، بچهها خسته نباشید.
***************************
پینوشت: من در این مراسم حضور نداشتم، چون برای شرکت در مراسم موسسه علیمرادیان به تهران رفته بودم.
پیشنوشت: چند وقتی به توصیه یکی از دوستان، تصمیم گرفتم چیزی از دختر کوچولوم ننویسم تا شاید از تب و تاباش افتادم. به این توصیه عمل کردم و افاقهای نکرد، بالاخره تصمیم گرفتم، مثل همیشه هرطور دوست دارم رفتار کنم و دوباره از او و زندگی دو نفرهیمان بنویسم.
مسافرتهای مداومی که دارم، برای نینی هم جذاب است هم خستهکننده؛ از اینکه جاهای تازهای را میبیند و کلی هم چیز جدید یاد میگیرد، خوشحال است، امّا خستگی این طرف، آن طرف رفتن اذیتاش میکند.
امشب که آمده بود توی بغلام تا بخوابد، گفت: «بابا جونم، دُبح سااَدِ دَند راه میافدیم؟!»
به نقل از نتهشتم در وقت اضافه
روز یکشنبه در جلسه اداری شهرستان نهاوند با حضور فرمانده سپاه انصار الحسین استان همدان در تالار اندیشه مجتمع امام خمینی برگزار شد، هدیه و لوح تقدیر اهدایی از سوی استاندار همدان به من داده شد. البته هدیه بزرگتر برای من خبری بود که درباره تشکیل کمیسیون فرهنگی شورای شهر در جلسه داده شد. زیرا این یکی از آرزوهای من برای نهاوند بود که با پیگیریهای انجام شده، بالاخره محقق شد. بزرگترین هدیه هم لبخند شوقی بود که وقتی روی سن ایستاده بودم، بر چهره پدر و مادرم نقش بست.
هر چه سال کبیسه باشد، باز هم تمام میشود و بعد روز از نو و روزی از نو. باز هم فروردین و اردیبهشت و خرداد و الی آخر. همینطور پشت سر هم ردیف میشوند تا دوری باطل را در گردشی بیحاصل مضمحل کنند تا در این میان ما بنیآدم بمانیم و عمر رفتهای که باید از آن توشه برداریم یا به سیل همان اضمحلال بپیوندیم.
هر چه هست، تا چند لحظه دیگر یک سال دیگر به پایان میرسد و سالی جدید آغاز میشود.
این مراسم پایانی سال، اگر هیچ خاصیتی نداشته باشد، دست کم فرصتی است برای نگاهی اجمالی به سالی که گذشت و برنامهریزی کلی برای سال پیش رو.
وقتی به سال گذشته نگاه میکنم، میتوان نمره قابل قبولی به آن داد. تعداد زیادی از برنامههایم درست و حتی بهتر از چیزی که انتظار داشتم پیش رفت ولی به تبع تعداد زیادی از برنامههایم نیز بیسرانجام ماند.
اما در این آغاز سال نو یک آرزو میکنم: «خدایا! زندگی ما را حال آن یخ فروشی قرار مده که اول صبح یخ به ده دینار میفروخت و عصر برای آنکه از کیسهاش نرود به دو دینار هم قانع بود.»
سیامین روز اسفند ماه
۱۳۸۷ سال گدشته از هجرت
به شهادت خورشید
این صفحه حاوی تمام نوشته هایی که به نت هشتم در اسفند ۱۳۸۷ ارسال شده می باشد. نوشته ها بر حسب قدیمی تر به جدید تر فهرست شده است.
آرشیو قبلی بهمن 1387 می باشد.
آرشیو بعدی فروردین 1388 است.
در صفحه اصلی و یا با دیدن آرشیو می توانید موارد خیلی بیشتری پیدا کنید.
© این
سایت بر طبق کنوانسیون برن برای
محمّد رضا عطایی تحت قانون حمایت از
داراییهای ادبی و هنری قرار دارد.
Copyright for
Mohammad reza Ataei with Berne Convention
©