یادداشت سردبیر شماره ۱۵۳ نقد حال
پینوشت: از این شماره بازارچه نقدحال به عنوان نیازمندیها ضمیمه هفتهنامه است.
روزنامهنگاری عجیبترین شغل عالم است؛ دقیق باید مصداق همان جملهی معرف باشد كه گاهی از سوراخ سوزن رد میشود و گاهی از دروازه عبور نمیكند. این عبور برای خیلیها عجیب است و گاه برای خود روزنامهنگار عجیبتر.
اما گاه اوضاع به مراتب از این هم بدتر میشود، در عین حال كه دل نازك داری باید آنقدر پوست كلفت باشی كه شدیدترین غمها هم نتواند تكانت بدهد.
این تحمل بعضی وقتها به علت رسالت شغلی است و گاهی هم برای آنكه تو اجازه نداری. در خاطرات یك افسر خواندم: در صحنه نبرد اوضاع خیلی به ضرر ما بود، دشمن تمام خطوط ما را زیر آتش توپ و خمپاره گرفته بود، اما ژنرال همانطور پیشاپیش افراد محكم و استوار ایستاده بود، به عنوان فرمانده دوم خمیده به سمت وی رفتم و گفتم: «قربان حملات دشمن خطرناك است، بهتر نیست بنشینید؟!» با حالتی عصبانی نگاهم كرد و گفت: «سرهنگ بگو افراد چگونه ایستادهاند.»
گفتم: «شما ایستادهاید، من خم شدهام، افسرها نشستهاند و سربازها روی زمین دراز كشیدهاند.»
فرمانده گفت: «حالا فكر كن اگر من فقط خم شوم، تو مینشینی، افسرها دراز میكشند و طبیعی است كه سربازها فرار كنند، اگر من بنشینم را خودت فرض كن.»
وقتی این تحلیل استراتژیك را شنیدم، من هم پشت سر فرمانده راست و محكم ایستادم، كمی بعد افسرها هم شهامت گرفته و پشت سر ما ایستادند و دست آخر سربازها با تمام قوا به دشمن حمله كردند، در شرایطی كاملاً سخت و به صورتی باور نكردنی ما توانستیم دشمن را شكست داده و علاوه بر دفاع از خود مقداری هم در مواضع آنها پیشروی كنیم.
بعد از اینكه اوضاع آرام شد، افسرها مشغول محكم كردن مواضع بودند كه به سراغ ژنرال رفتم، ورودی سنگر خون زیادی ریخته شده بود، وقتی وارد شدم فرمانده داشت لباساش را عوض میكرد، تمام بدناش غرق خون بود، وقتی متوجه من شد گفت: «آن جعبه كمكهای اولیه را بده.»
فرمانده در حدود 20 تركش ریز و درشت خورده بود، برخی از آنها را بیرون كشیده و زخمها را پاك كردیم، بعد گفت: «حتی افسرها هم نباید چیزی از این زخمها بفهمند. نزدیكترین سنگر به دشمن را برای من آماده كنید.»
گفتم: «فرمانده با دشمن فاصله زیادی نداریم، ممكن است شبیخون بزنند!»
گفت: «درست به همین علت من باید جلوتر از همه باشم. نباید روحیهای كه سبب این پیروزی شد را از بچهها بگیریم.»
حالا وضع روزنامهنگاری هم درست همینگونه است، وقتی روزنامهنگارها ایستادهاند، مردم دراز كشیدهاند؛ پس به خاطر مصالح جامعه این قشر حتی نمیتوانند در تندترین طوفانها نیز سر خم كند.
اما گاهی هم یك روزنامهنگار ناچار میشود، زیر بار مشكلات كمر خم كند، وقتی این اتفاق افتاد، وظیفه دیگر همكاران او چند برابر میشود. آنها باید جای خالی او را هم پر كنند و گاه ... .
هر چه یك روزنامهنگار بیشتر به رسالتی كه دارد پایبند باشد، این موضوع را بیشتر احساس میكند.
روزنامهنگاری توسعه، فی نفسه منتقد است، پس روزنامهنگار نیز ناچار خواهد بود از نقد وضع موجود. اما نه نقدی به قصد تخریب كه نقد شاید بهتر باشد بگویم مصلحانه؛ ولی طبیعی است كه نقد به مذاق بسیاری خوش نیاید و تلاش كنند هر نوع صدایی را كه در جامعه پژواك خواستههای آنها نیست كمرنگ یا خاموش كنند. اما روزنامهنگاری ایستادن در صف اول خط حركت به سوی پیشرفت و آزادی است و به طبع از اصابت تیر و تركشهای اولیه نیز گریزی ندارد.
نمیتوان ادعا چشم بیدار جامعه و پیشرو بودن را داشت و از زخم و درد ترسید. باید استوار ایستاد زیرا حصول دموكراسی بدون قوه چهارم چندان منطقی به نظر نمیرسد.
هر چه بر میآید همه از قلمی است كه »ن والقلم و مایسطرون«. وقتی از قلم یاد میكنی ناخودآگاه یاد كسانی میافتی كه قلم در دست گرفتند و مردانه ایستادند و گاه تیر و تركشها از پای درانداختشان، اما آنان ایستاده مردند كه قرار مردان راست به راستی مردن است.
حقیقت میوه تلخی است كه ثمری شیرین دارد و این حلاوت بیشك به هیچ گروهی به قدر قلم بهدستان مدیون نخواهد بود.

