شیخی به زنی فاحشه گفتا مستی
هر لحظه به دام دگری پابستی
گفت شیخا هر آنچه گویی هستم
آیا تو چنان که مینمایی هستی؟
«خیام»
این شعر خیام رو خیلی دوست دارم، کاش میشد ما آدمها حداقل اندکی خودمان باشیم.
از یکی از دوستان جریانی را شنیدم که به این چارینه -رباعی- خیام خیلی نزدیک است.
روزی در مسجد صحبت از زنی دهن به دهن میگشت که وی بدکاره و فاحشه است و بدین طریق خرج زندگی کودکاناش را تامین میکند، به گوش ماموستا -فقیه دینی در مذهب اهل تسنن- رسید، شیخ سخن برنیاورد و پس از نماز چون به منبر شد، چنین گفت:
«و اما بعد... از بانویی صحبت میکنند که چنین کرده و چنان میکند. اگر در جمع است که سخن مرا بشنود و اگر نیست آنان که میشناسندش به گوشش برسانند که مرا نزد خدا شفاعت کند.»
اشک امان شیخ را میبرد و چون نفس باز میستاند، ادامه میدهد:
«اگر او برای خرج زندگی درمانده، خفت دنیا و روسیاهی عقبا بر ماست و اگر هم چنان میکند که میگویند، از تن خود میفروشد و بر چون منی که لباس پیامبر به تن کرده و دین میفروشم، شفاعت دارد.»
کاش میشد آنگونه که مینمایی، بودن.
پینوشت: راستی این شیخ را عمله استبداد و مجریان تحجر تحمل نکرده و دهاناش به مرگ دوختند.

