« گفت و گو | صفحه اصلی | بگذارید این وطن دوباره وطن شود »

شبی در شهر

وقتی هوا تاریك می‌شود قیافه همه چیز را با خودش تغییر می‌دهد. بارها برای هر كدام از ما اتفاق افتاده كه در تاریكی چیزی به نظرمان رسیده و حتی سبب ترس‌مان شده است، ولی وقتی نور را به آنجا تابانده‌ایم تازه معلوم شده كه اصلاً چیزی در بین نیست و این توهم ما در تاریكی بوده است.

حالا یك لحظه شهر را در نظر بیاورید.
ساعت یك دقیقه بامداد است.
در میدان مركزی شهر روی چمن‌های میدان زیر فواره آبنما می‌نشینیم تا اندكی از آلودگی هوا كه چند روزی است زندگی شهری را مختل كرده، بگریزیم.
درب مسجد جامع شهر عده‌ی زیادی جمع شده‌اند تا مراسم اعتكاف را به جا بیاورند؛ رفت و آمد به آن سمت زیاد است.
جوان بیست و چند ساله‌ای از كنار ما می‌گذرد، لحظه عبور از مقابل ما بی‌سیم‌اش را در‌می‌آورد و شروع می‌كند به صحبت كردن، پوزخند می‌زنیم.
كمی آنطرف‌تر مردی آرام و خت خت كنان همراه با گونی كه در دست دارد، وارد میدان می‌شود، از درون گونی كارتون و مقوایی را درآورده و زیر پایش می‌اندازد، بعد گونی می‌شود رواندازی كه قرار است بین او و سقف آسمان قرار گیرد.
هوا گرم است، اندك اندك تعداد این كارتون خواب‌ها رو به افزایش می‌گذارد، هر كدام به قدر وسع خود زیرانداز و رواندازی همراه داشتند. بیش از 24 كارتون خواب اطرافمان را گرفته است.

ساعت یك و یك دقیقه بامداد است.
زیر باران مصنوعی فواره‌ها هوا مطلوب به نظر می‌رسد.
دور تا دور میدان ماشین‌ها مشغول رفت و آمدند و گاهی بعضی‌ها بی‌دلیل بوق می‌زنند. سمت راست رانندگانی ایستاده‌اند كه مدام فریاد می‌زنند: بلوار... مسكن... معلم... تعاون. این همه سر و صدا در اتاق خواب بیست و چند نفره قابل تحمل نیست.
سمت چپ میدان داروخانه و درمانگاه شبانه‌روزی است و جگركی‌ها و دست‌فروش‌هایی كه شب را پناهی گرفته‌اند برای در امان ماندن از دست ماموران اجرائیات شهرداری.
بیش از اندازه‌ای كه باید خیس شده‌ایم، بلند می‌شویم تا به راه ادامه دهیم.

ساعت دو و یك دقیقه بامداد است.
فقط می‌خواهیم راه بروم، نبود مقصد و هدف لذت راه را بیشتر می‌كند.
هوا بدجوری كثیف است. به سمت داروخانه جذب می‌شوم. جلو در داروخانه عده‌ای ایستاده‌اند وقتی نزدیك می‌شوم هر كدام جلو آمده و می‌گویند: ترامادول، متادون، قرص، شربت، حشیش، گرت، عرق و ... .
راه را ادامه می‌دهیم. چند مغازه اغذیه‌فروشی پر از مشتری‌اند. پسر بچه‌ای 15، 16 ساله كه داد می‌زند معتاد است نزدیك می‌شود و می‌گوید:‌ ورسیمه، پولی بییه پیم، چشتی بخوم.
- برایت ساندویچ می‌خرم.
- نه، پولشه بیه پیم.
پوزخندی می‌زنم و 500 تومان می‌دهم. با نگاه دنبالش می‌كنم و حدسی كه زده‌ام درست از آب درمی‌آید، خودش را به اولین موادفروش می‌رساند و ... .

ساعت سه و یك دقیقه بامداد است.
از میدان آزادی خیلی دور شده‌ایم، در یكی از باكلاس‌ترین محلات شهر كسی تا كمر در مخزن زباله خم شده، سر برمی‌آورد، تاریك و روشن بودن كوچه نمی‌گذارد درست ببینمش، چیزی را در گونی‌اش می‌اندازد. می خواهم از خیابان عبور كرده و به طرف‌اش بروم كه یك بی‌ام‌و سفید با سرعت از خیابان می‌گذرد. به ابتدای كوچه نزدیك شده، مشغول حرف زدن هستیم، خودم را به ندیدن می‌زنم و به طرف‌اش می‌روم، هر لحظه حدس‌ام قوی‌تر می‌شود، كسی كه در زباله‌ها می‌گشت دختری است كه به زحمت 20 بهار را دیده است.
بحث بر سر وضعیت روز جامعه است، صدای سوت شبگردی ما را به خود می‌آورد كه همیشه كسی در جایی مراقب رفتار افراد جامعه است.
در پارك روبروی شعبه حل اختلاف سوار تاب می‌شویم.

ساعت چهار و یك دقیقه بامداد است.
بنابر عادت پیاده‌روی‌های شبانه كفش و جورابم را درمی‌آورم و روی سكوت خیابان آرام و با احتیاط پا بر زمین می‌گذارم.
در پارك چهار راه نوبهار پایم را می‌شویم، روی یكی از صندلی‌های پارك یك تكه مقوا افتاده روی آن صندلی می‌نشینیم و مقوا زیرانداز رفیق من می‌شود.
كمی آنطرف‌تر وسط بلوار سه جوان نشسته‌اند و مدام سیگار دود می‌كنند، بلند بلند حرف می‌زنند و در این سكوت شبانه می‌توان از دیالوگ‌شان فهمید كه مصرف‌شان زیاد بوده و چون ممكن بوده اهل خانه متوجه شوند، زده‌اند بیرون.
همراه شبانه من بیماری در بیمارستان دارد، دلش هوای او را می‌كند.
راه می‌افتیم به سمت بیمارستان.
یك بی‌ام‌و سفید بدجوری با بلوار تصادف كرده، خون زیادی روی زمین ریخته نزدیك كه می‌شویم، صدای آمبولانس می‌آید، وقتی می‌رسند ما را دور می‌كنند.
در بیمارستان اوضاع عجیب و غریب است، سوسك از در و دیوار بخش ICU بالا می‌رود و گربه‌ها به سمت رختشورخانه دنبال هم می‌دوند.
حال مریض تغییری نكرده، از بخش خارج می‌شویم در حیاط آمبولانس تازه رسیده، با فاصله زیادی از ورودی اورژانس ایستاده و می‌خواهند مریض تصادفی را بگذارند روی تخت چرخ‌دار.
مصدوم عربده می‌زند، انگار كمر و گردن‌اش شكسته، و پرستاران می‌خواهند او را روی تخت بگذارند، شیب ورودی اورژانس هم پهن است و هم برای حركت ماشین آمبولانس طراحی شده، اما راننده از آن استفاده نمی‌كند، یكی از پرستارها می‌گوید: این بچه پولدار اصلاً درد نكشیده، بذار بفهمه درد چیه. و با سرعت برانكارد را از زیر او بیرون می‌كشد، مصدوم عربده می‌زند.
رفیق من از راننده آمبولانس می‌خواهد كه بالای سكو برود.
- تو چه كاره‌ای؟ رئیس بیمارستانی؟
ما پوزخند می‌زنیم و دور می‌شویم.
صدای اذان صبح می‌آید.

ساعت پنج و یك دقیقه بامداد است.
باز كفش و جورابم را درآورده‌ام و در باره رفتار اجتماعی طبقات مختلف جامعه حرف می‌زنیم. به پارك نوبهار كه نزدیك می‌شویم هنوز صدای آن سه پسر می‌آید، ورودی پارك ماشین پلیس كنار ما می‌ایستد و شروع می‌كند به سین جین، صدای بلند سه پسر همچنان به گوش می‌رسد.
وارد پارك كه شدیم، همان مقوا اینبار می‌شود زیراندازی برای من تا 20 دقیقه روی صندلی پارك دراز شوم.
وضو می‌گیرم و اینبار مقوا سجاده‌ام می‌شود.
راه می‌افتیم، سه پسر با همه‌ی قر و فر و لباس‌های مارك‌داری كه به تن داشتند، روی چمن‌ها پارك به خواب رفته‌اند. یاد كارتون‌خواب‌های میدان آزادی می‌افتیم كه بیشتر از اینها آداب خواب را رعایت كرده‌اند.

ساعت شش و یك دقیقه بامداد است.
هوا كم‌كم دارد روشن می‌شود. عبور و مرور و آدم‌های خیابان خیلی بیشتر شده‌اند.
دوباره به میدان مركزی شهر رسیده‌ایم. روی سر و صورت و لباس هر دوی ما خاك زیادی نشسته، هوا پر از گرد و غبار و خاك است. از هم جدا می‌شویم.
هنوز به این فكر می‌كنم كه باید چه كار كرد.

***************************
پی‌نوشت: رفیق و همراه شبانه من اشکان مرادی بود؛ دیشب را تا صبح با هم قدم زدیم و مدام فکر کردیم که باید چه کار کرد.

mohr.gif



نظرات (۲)

در اين شهر آدم‌هايي هستند (دقت كنيد آدم هستند و مثل ما هستند و در آنها هم روح خدا دميده شده است) كه از روي نياز نصف شب جلوي مردم رو مي‌گيرن و با نگاهي پر نياز با چاقو از آدم پول مي‌خوان! اينها آدمايي هستن كه دولت بهشون مي‌گه دزد! و دولت هيچ وقت به دنبال علت دزدي نبوده است.
خيلي شانس داريد كه همچين آدمي به پست شما نخورده!!!!

اينجا دقيقا چه خبره؟

ارسال نظر

(اجازه بدهيد نظر شما را قبل از ديگران خودم بخوانم، از صبر شما متشكرم.)

درباره

نت‌هشتم گفتنی‌هایی است که احتمالا بسیاری آنرا می‌دانند، ولی شهامت ابراز آنرا حتی برای خودشان هم ندارند.

ارسال قبلی این وبلاگ گفت و گو بوده است.

ارسال بعدی این وبلاگ بگذارید این وطن دوباره وطن شود است.

در صفحه اصلی و یا با دیدن آرشیو می توانید موارد خیلی بیشتری پیدا کنید.


صفحه اصلی سایت
پیوندها
مووبیل تایپ
گزارشگران بدون مرز
فدراسیون بین‌المللی روزنامه‌نگاران
انجمن صنفی روزنامه‌نگاران
انجمن فيزيك ایران
مجله علم(science)
سایت جهانی فیزیک
مجله جهان فیزیک
جوایز نوبل فیزیک
دپارتمان فیزیک امپریال کالج لندن
دپارتمان فیزیک کالج سلطنتی
دپارتمان فیزیک دانشگاه کمبریج
دپارتمان فیزیک دانشگاه آکسفورد
دپارتمان فیزیک دانشگاه لندن
دپارتمان فیزیک دانشگاه شیکاگو
دپارتمان فیزیک دانشگاه هاروارد
دپارتمان فیزیک دانشگاه پرینستون
دپارتمان فیزیک دانشگاه ماساچوست
دپارتمان فیزیک دانشگاه واشینگتون
كانون پژوهشگران فلسفه و حكمت
كانون وکلای دادگستری
کانون نویسندگان ایران
مسعود بهنود
سید ابراهیم نبوی
سید ابراهیم نبوی (وبلاگ)
نیک آهنگ کوثر
شیرین عبادی
عمادالدین باقی
مسیح علی‌نژاد
سید مصطفی تاج زاده
عباس عبدی
عباس معروفی
عطاالله مهاجرانی و جمیله کدیور
سید محمد خاتمی
محمد علی ابطحی
احمد شاملو
هوشنگ گلشیری
دکتر احمد فردید
دکتر علی شریعتی
عبدالکریم سروش
محسن کدیور
دکتر امید مسعودی
دکتر احمد توکلی
امیر بابایی
روح الله باقرآبادی
افشین شورجه
سجاد سليماني
سمیرا قیاسی
عادل سلیمانی
مهرداد حمزه
روح انگیز دولتشاهی
حنیف مزروعی
سهیل (بند۲۰۹)
علی (همین جا روی زمین)
تورج (مشق های من)
امید توسلی (دریغا انسان...)
میرا
بابک
شیرین ناز (پابرهنه در بهشت)
دیدگاه‌نو
علی یگانه
سجاد جلیلیان
مهدی مرادی
یوسف سیفی
پارسا فرزین
ابوذر آذران
محمد علیجانی (اسیر)
کابوک (عاطفه‌انوارفرد)
آرش روزبه
سجاد نیکنام
میثم کریم‌پور
سولماز شریفی
احسان سلگی
کامیار فلامرزی
احسان ولی‌زاده
پدرام علیزاده(فردا)
من بدون سانسور
شینا (تنها ماو می‌داند و رود...)
کامران مهاجر
سرگشتگی‌ها
مقداد نوروزی (سرگردون)
حمید حقیقی
بني‌اشراف
تریبون نهاوند
لیلا دائمی (ازبه)
غلامرضا نوری‌علاء
فضول نهاوندی
ثریا صفری
دانشجویان پیام‌نور نهاوند
سپید
شکوه
سپیده
محمدرضا علی‌حسینی
گیلدا