از این هفته، روز چاپ نقدحال را به یکشنبه منتقل کردیم.
بعد از ظهر به کرمانشاه برگشتم و به کارهای عقب افتاده رسیدم.
وقتی داشتم صفحات هفتهنامه را برای تایید نهایی بررسی میکردم، نقد فیلمی که در ستون سینما کاغذی صفحه هفت بود، من را به چند سال پیش برد و کلی خاطرات را برایم زنده کرد. گوشی را برداشتم و به فرزانه اساماس زدم.
نقد فیلم «وکیل مدافع شیطان» حال و هوای خوبی برای من به وجود آورد.
***************************
پینوشت: چند نکته:
۱- مطالب ستون سینما کاغذی نقدحال به اسم ویدا میری چاپ میشود، ولی در حقیقت نویسنده اصلی آن فرزانه حقشناس است.
۲- این فرزانه دختر خوبی است، ولی به تواناییهای خودش شک دارد، البته من فکر میکنم از انجام کارهای بزرگ میترسد.
۳- امیدوارم دست از این کار بردارد و شروع کند به کار کردن؛ تا روزی از کتابهایی که نوشته در اینجا بنویسم.
فیلم از یك دادگاه شروع میشود در حالیكه شاكی كه دختر نوجوانی است و معلم او كه متهم به تجاوز به دختر است، پاسخگوی سوالات دادستان هستند. وكالت متهم را «كوین لومكس» با بازی [كیانو ریوز] به عهده دارد كه وكیلی جوان، باهوش و خواهان ترقی و پیشرفت است. در میانهی دادگاه به لومكس اثبات میشود كه موكلش واقعاً به این عمل اقدام كرده است. او از دادگاه درخواست 15 دقیقه استراحت میكند. در دستشوئی دادگاه پس از كلنجار رفتن با وجدانش به سالن دادگاه برمیگردد و با دفاعی محكم، وكیلش را برندهی دادرسی میكند. هنگامیكه یكی از دفاتر قدرتمند نیویورك به ریاست «جان میلتون» با بازی خیرهكنندهی [آل پاچینو]، به لومكس پیشنهاد كار با حقوقی چشمگیر میدهد. مادرش او را از همكاری با آنها منع میكند. اما او برخلاف میل مادر، به همراه همسرش به منهتن میرود. در آنجا با استقبال خوبی از سوی میلتون و افرادش مواجه میشوند. پس از مدتی هردوی آنها به ویژه همسرش كوین، دچار توهماتی میشوند و رابطهی آنها آرامآرام به سردی میگراید. كوین مجذوب شخصیت میلتون شده است. تا اینكه یكی از موكلان شركت، به آدمكشی متهم میشود و میلتون پرونده را به لومكس میدهد. كوین آنچنان درگیر پرونده میشود كه از همسرش غافل میماند، از سوی دیگر اطرافیان و زیردستان میلتون، به شدت در تلاشند تا ذهن همسر كوین را آشفته كنند و توجه كوین را به یكی از موكلین جوان و زیبای شركت جلب كنند. كوین، چندجا موفق به اثبات بیگناهی موكلش میشود، حال آنكه خود به بیگناهی او مشكوك است. در جریان دادگاه، لومكس، همسرش را عریان، زخمی و پریشان در كلیسائی مییابد كه ادعا میكند میلتون به او تجاوز كرده است. این درحالی است كه میلتون تمام مدت، همراه او در دادگاه بوده است.
لومكس به ناچار همسرش را به بیمارستان روانی میبرد و بستری میكند. و زمانی كه برای ملاقات او به بیمارستان میرود، همسرش خود را جلوی چشمان او میكشد.
مادر كوین در بیمارستان حضور دارد، ادعا میكند كه میلتون پدر واقعی كوین است. كوین به دیدار میلتون میرود و در آنجا به ماهیت شیطانی او پی میبرد. او شیطان مجسم است و سعی دارد كوین را كه تنها بازمانده اوست به سوی موكل زیبای جوانی كه او نیز از نسل خود اوست جذب كند و بدین وسیله نسلش در میان انسانها باقی بماند. كوین ابتدا سعی میكند میلتون را بكشد كه این امر غیرممكن است و درست زمانی كه به نظر میآید سرانجام تسلیم شده است، با خودكشی، از میلتون انتقام میگیرد و میلتون و تمام شیاطین اطرافش، ماهیت انسانی خود را از دست میدهند. دست در همین لحظه ما كوین را در دستشوئی دادگاه می بینیم در حالیكه به آینه زل زده و تمام این ماجراها در ذهن او گذشته است. او خوشحال از اینكه تمام این اتفاقات رویائی بیش نبوده به دادگاه بازمیگردد و از دفاع موكلش انصراف میدهد و مغرور از اینكه شیطان درون خود را شكست داده با شیطانی دیگر مواجه میشود. شیطان كبر و غرور ...
***
نقد فیلم: وقتی یك كارگردان، نام «آلپاچینو» را در لیست بازیگرانش قرار میدهد، این معنی كه او تصمیم گرفته، فیلمی ماندگار بسازد. در واقع حضور «آل» برای جذابیت و موفقیت یك فیلم، خود عامل بسیار مهمی است. او نقش شیطان [جان میلتون] را چنان طنازانه و استادانه بازی میكند كه بارها تماشگر مجذوب خندههای حیلهگر او میشود. در كنار این استاد بزرگ نقشهای نامتعارف، بد نیست اشارهای كنیم به بازی قابل قبول [كیانو ریوز] و [چارلیز ترون] كه هر دو در سال 1997، در آغاز راه بودند و در واقع با این فیلم به شهرتی جهانی رسیدند. القصه؛ [وكیل مدافع شیطان] حكایت قدیمی را بازگو میكند. داستان حربههای شیطان برای اغفال بشر. كوین وكیل جوانی است كه دستمایهی شیطان قرار میگیرد برای رفع و رجوع جنایتهای بشری. تمام موكلین میلتون، جنایتكاران، سارقان و مفسدان بزرگاند. در واقع كوین، با دفاع ناحق از یك متجاوز، به دام میلتون میافتد. هرچند كه در پایان متوجه میشویم، او از ابتدا مورد توجه او بوده زیرا كه از نسل او به شمار میآمده است.
همسر كوین كه فطرتی معصوم دارد، از همان ابتدا یك مزاحم به شمار میآید، بنابراین میلتون سعی دارد با به جنون كشیدن او و بریدن این حلقهی پاك از زندگی كوین، او را كاملاً از آن خود كند، یكی از نكات مورد توجه فیلم، كه در اكثر فیلمهای اینچنینی هالیوود به چشم میخورد، مسیحیت ستیزی شیطان است. رعب و وحشت زمانی به اوج خود میرسد كه متوجه میشویم میلتون از هیچ چیز نمیهراسد، او با خیال آسوده قدم به كلیسا میگذارد و گویا تقدس كلیسا بر او صدمهای وارد نمیكند. در چنین لحظاتی تماشگر دچار حس بیپناهی میشود. ما با شیطان جذابی مواجه هستیم كه هیچچیز جلودارش نیست. او در هر شكل و قالبی بر ما ظاهر می شود. ممكن است سالها در كنار ما زندگی كند بیآنكه متوجه حضورش شده باشیم. او در میان انسانها، شبیه به آنها زندگی میكند و همین باعث میشود كه پنهان بماند. یكی از نكات دیگر فیلم، كمرنگ بودن نقش و حضور خدا در فیلم است. زمانیكه كوین نا امید و مستأصل دست به خودكشی میزند. در واقع از قدرت حمایت خدا ناامید شده است. این مورد در اكثر فیلمهای اینچنینی هالیوود به وضوح به چشم میآید كه به نظر میرسد برای بالابردن رعب و تعلیق داستان است. سكانس پایانی فیلم، یكی از زیباترین سكانسها است. زمانی كه خبرنگاری خارج از دادگاه قول میدهد او را مشهور كند، ما غرور را در چشمان كوین میبینیم كه گمان میكند برای همیشه بر شیطان غلبه كرده است. در اینجا خبرنگار را میبینیم كه به «میلتون» بدل میشود در حالیكه میگوید: «غرور و تكبر ... اینها گناهان مورد علاقهی من هستند.» در پایان بد نیست اشاره كنیم؛ جان میلتون نام شاعر قرن 17 انگلیس است كه صاحب كتاب «بهشت گمشده» است و حتی جایی میلتون در فیلم به بخشی از كتاب او اشاره میكند: «بهتره در جهنم پادشاهی كنی، تا در بهشت خدمتكار باشی.» دایرههای آتشین متحدالمركزی هم كه در انتهای فیلم میبینیم در «كمدی الهی» دانته در بخش «دوزخ» به طور كامل توصیف شده است.


نظرات (۱)
در درون من انسانی در تکاپوی از هم گسستن است.
انسانی بدون سایه...و آدمهای بدون سایه،لاجرم بینشان میمانند.
لاجرم بینشان خواهم ماند،لاجرم بی نشان خواهم رفت.
ارسال شده توسط فرزانه حقشناس | ۲ شهریور ۱۳۸۸ ۰:۴۳ بֽظֽ
ارسال شده در ۲ شهریور ۱۳۸۸ ۱۲:۴۳