وزرای پیشنهادی احمدینژاد و موضعگیری فاطمه رجبی سوژه ستون طنز ۵۰ سال بعد این شماره بود.
26/5/1438
پدری بود که مدام از افغانستان سخن میگفتی و هر چه فرزند خواستی چنین گفتی که اما در افغانستان ... .
فرزند که چون عادت پدر دیدی که چگونه از بلایا بجستی با دانستنی اندک در خصوص افغانستان به مدرسه درآمدی.
روزی پسر را امتحان ریاضی بود، وی فقط تفریق بخواندی؛ چون معلم سئوال از جمع پرسیدی، پسر بگفت: اما در افغانستان جمع را تفریق کنند و حل به تفریق نمود.
فردا روز امتحان به تاریخ رسید؛ پسر فقط دوران پیش از تاریخ خواندی؛ چون معلم سئوال از دوران معاصر پرسیدی، پسر بگفت: اما در افعانستان دوران معاصر را در پیش از تاریخ توضیح دهند و پاسخ چنین دادی.
روز بعد امتحان به جغرافیا بود؛ پسر باز فقط افغانستان خواندی؛ چون معلم از کوههای اروپا پرسیدی، پسر بگفت: اما کوههای افغانستان ... و پاسخ به افغانستان بدادی.
چون پایان سال برسیدی و زمان حساب و کتاب بودی، به پسر به جای کارنامه، برگهای دادندی که در آن نوشته بودی و اما در افغانستان ... .
اینکه در افغانستان چه بر شاگردانی که فقط از یک دریچه به دنیا مینگرند میکنند، معلوم نیست، فقط تا کنون خبری هم از این پسر در دست نیست.
اما گویا این مسلک در 50 سال پیش بنیانگذاری داشته که از قضا خانمی هم بود فاطمه رجبی نامی، که هر چه اتفاق افتادی بگفتی: خاتمی و هاشمی. یکی دیگر وزیر زن انتخاب کردی، این خانم خوشش نیامدی و گفت: مشکل از خاتمی و هاشمی است.
اما گویا پیشتر هم چنین میکردندی و در بلخ آهنگری گناه میکرد و در شوش گردن مسگر بدبختی را میزدند.
29/5/1438
شخصی مسئول شد برای خود همکارانی برگزیند. که کار ملک را سامان دهد. از این میان او به جای رفتن به سراغ کاردانها و بلدهای مسیر به میوهفروشی اندر شد و مقادیر متنابهی میوه بخرید و چون بگفتند میوه از برای چه کار است؟ گفت: هلو را مسئول فلان کنم، سیب را مسئول بهمان، گلابی را بر این کار مسلط سازم، خیار را مشاور کنم و الخ.
گفتند: اگر بلاد را سازمانی نیامد.
گفت: آلبالو را مسئول فلان کنم، گلابی را مسئول بهمان، خیار را بر این کار مسلط سازم، خربزه را مشاور کنم و الخ.
پرسیدند: پس تکلیف سیب و هلو چه شود.
گفت: سیب را میگذاریم تا از آن سرکه ساخته شود و هلو هم که هلو است دیگر.
بعد جماعت همه فریاد زدند: هلو، هلو، ای ول هلو نه آلبالو.

