چقدر دلم تنگ است؛ نمیدانم کجا این قلب دیوانه را جا گذاشتهام؛ که اینگونه غریب و بیکس و تنها مدام در زد و خورد است.
هر کس از این دل نشانی دارد، شما را به خدا جای آنرا به من نشان بدهد.
نکند کنار گردن سفیدی که از ضربان این قلب بیتاب و رنجور کبود شده، به یادگار جا مانده است؟
امروز دیگر بیمار نیست، اما بیقرار چرا؟
و تو که روزی قرار بود مرهماش باشی؛ شدهای سبب بیقراریاش.
