زندگی؛ چقدر چیز عجیبی است. تماماش پر از دلهرههای مداوم انجام دادن یا ندادن؛ گفتن یا نگفتن؛ رفتن یا نرفتن؛ کردن یا نکردن و الخ؛ که انسان باید به جبر صاحب اختیار بودناش در مهلکه انتخاب گرفتار شود.
انتخاب؛ واژهای به مراتب عجیبتر از زندگی. معنی آن میشود برگزیدن؛ برگزیدن یکی از چندتا؛ چند تا از مقداری؛ مقداری از تعدادی، تعدادی از بسیاری و الخ. در هجوم این برگزیدنها طبیعی است که هدف یافتن بهتر یا بهترین باشد.
بهتر؛ که از دو سلف خود عجیبتر است. بهتر از چه؟ از که؟ چه مقیاسی را میتوان ملاک قرار داد برای تشخیص بهتر؟ وقتی بهتری وجود دارد، یعنی بدتری هم هست که باید از آن دوری کرد.
بدتر؛ چیزی است که باید برتری بهتر را نشان دهد، و ملاکی قرار گیرد برای آنکه خوب کدام است؛ بدتر صفت تفضیلی است برای بد است و معمولاً در تصمیم بین بد و بدتر، بد به علت تشخیص نسبی در جایگاه خوب قرار میگیرد.
تشخیص؛ تمیزی است برای بازیافتن سره از ناسره، البته تشخیص در جمع امری نسبی است که ثباتی برای ملاک قطعی آن وجود ندارد؛ اما در رفتارهای انسانی تشخیص در معنی یافتن «بودن و نبودن که مسئله این است.»
«بودن و نبودن؛ مسئله این است»، برای هر کاری دو وجه وجود دارد که عبارت است از مثبت و منفی که در انجام کار میشود، بودن و نبودن موضوعی که دلیل اصلی زندگی است.
زندگی؛ چقدر چیز عجیبی است.
همهی رفتار آدمی گرفتار آمدن در دایرهی تکراری است که تلاش میکنیم برای آن توجیهی خلق کنیم و نام آنرا میگذاریم زندگی.
ای زندگی
من آنم که با همه پوچی
از تو لبریزم
نه برآنم که رشته پاره کنم
نه آن کز تو بگریزم.
«فروغ فرخزاد»

