همیشه تصمیم گرفتن بین رفتن و ماندن کار سختی بوده است، اما آدمی باید تصمیم بگیرد که میخواهد بماند یا برود.
در متون مذهبی هم بارها به مواردی برمیخوریم که درآن تاکید شده زمانی که ستم از اندازه بیشتر شد، از سرزمینی که خانه و زندگیتان در آن است به دیاری دیگر هجرت کنید که در آن جایی نیکو خواهید داشت.
جالبتر اینکه با همهی توجه و التزامی که به جهاد میشود، همواره هجرت بر جهاد اولویت داده شده است. [الَّذِينَ آمَنُواْ وَهَاجَرُواْ وَجَاهَدُواْ فِي سَبِيلِ اللّهِ]
شاید اولین هجرت، همان هبوط آدم و حوا بود تا بار دیگر زندگی را در کنار هم و شاید هم عشق را تجربه کنند، عشقی که در بهشت برین از آن محروم بودند.
اما چند صباحی است مردد شدهام در رفتن یا ماندن!
اینجا خانوادهام را دارم، سرزمینام، دوستانم و همهی چیزهایی که با تمام وجود به آنها عشق میورزم؛ در عین حال محدودیتها، محرومیتها و هزار مصیبت دیگری که چون زنجیر بر افکارم و دست و پایم بسته شده و زندگی را برایم سخت کردهاند.
آنجا زندگی راحت، ادامه تحصیل بی دردسر، درآمد و هزار آرزوی محالی که ممکن خواهد شد، را خواهم داشت؛ بدون خانواده، سرزمین و آنچه که بدان عشق میورزم.
وقتی فکر غربت و تنهاییهای آنرا میکنم یاد دوبیتی غربتی میافتم که در یکی از کافههای لندن نوشتم:
این سوی جهان دهانی از همهمه نیست
از مردن تدریجی تن واهمه نیست
اینجا نه زمان نه سمت اینجا که منم
شکل دگری هست که شکل همه نیست.
اما این روزها همه جا صحبت از رفتن است و همین بدجوری قلقلکم میدهد برای رفتن. وقتی گون پایبند کویر ایران نیز همسفر نسیم شد تا شاید شکوفه و بارانی را برای رساندن سلام بیابد، دیگر به پاهای من نمیتوان فرمان ایست داد. [اشاره به سفر استاد کدکنی –شاعر گون و نسیم- از ایران به مقصد امریکا]
به روایتی استاد محمدرضا شفیعی کدکنی در آخرین لحظات حضور در ایران چنین نوشت:
«پيش از شما
به سان شما
بيشمارها
با تار عنكبوت
نوشتند روي باد
كين دولت خجستهی جاويد زنده باد.»
دعا کنید همتی فراهم شود تا راهی هجرتی دیگر شوم؛ هجرت اکبر یا همان خروج از نفس؛ که اگر پای هجرت اصغر [جلای وطن] ندارم، شهامت ترک خویش را داشته باشم.


نظرات (۳)
اینکه ما با پدیدهای به نام فرار نخبگان مواجهایم خیلی ناراحت کننده است. فرار از شرایط فعلی جامعه روندی است که گاهی توصیه میشود. اما به هر حال تغییر نه به قصد فرار از واقعیتها میتواند در بهبود روند زندگی موثر باشد. البته شخصیت افراد در سبک زندگی و نوع سلوکشان موثر است. برخیها در برابر تغییر مقاومتشان زیاد است و برخی دیگر زود میتوانند خودشان را با اجتماعی دیگر سازگار کنند.
ارسال شده توسط سمیه نصرتی | ۱۵ مهر ۱۳۸۸ ۱۱:۲۱ قֽظֽ
ارسال شده در ۱۵ مهر ۱۳۸۸ ۱۱:۲۱
سلام محمد رضای عزیز
من لینکت کردم ... ببخشید دیر شد. مردم از بی کامپیوتری ... از نظرات خیلی خوبت ممنونم
میدونی عاشق اون هفت دفه شدم خیلی خوب بود خیلی ... از این جمله موفق باشی و عاشق هم خیلی خوشم میاد
و اما پستت گاهی برای رسیدن باید نرفت ولی ذات طبیعت در رفتن است زندگی ما آدما هم در ماندن یا رقتن خلاصه شده و به نظر من مثل ساندویچی میمونه که یک گازش هستی و گاز دیگرش نیستی است در مورد اقتصاد چون بلد نیستم چیزی ننوشتم ولی خوندمش جالب و قابل تامل بود
باز هم ممنون
ارسال شده توسط گیلدا | ۱۶ مهر ۱۳۸۸ ۰:۴۶ قֽظֽ
ارسال شده در ۱۶ مهر ۱۳۸۸ ۰۰:۴۶
:(
به شكوفهها به باران برسان سلام ما را!
اين شعر خيلي وقتها توي ذهنم تکرار میشه. این جمله یک بار هم از دهان زندانی سیاسی محکوم به اعدامی هنگام سفر همیشگی از بند تن نقل شده بود، نمیدانم !! کجا خواندم...
ارسال شده توسط زن آن سوی آیینه | ۱۶ مهر ۱۳۸۸ ۴:۲۹ قֽظֽ
ارسال شده در ۱۶ مهر ۱۳۸۸ ۰۴:۲۹