تازه دارم به نوشتن عادت میکنم...
باورت میشود؟ این روزها که میگذرد هر روز وحشتی جانسوز، باز میداردم به نوشتن.
یادت میآید آن روز که عاشقانه با هم شعر خواندیم: «این روزها که میگذرد
هر روز احساس میکنم
یک نفر دارد...»
چه بود بقیه شعر...؟
ولش کن؛ من احساس میکنم
«یک نفر دارد، جای را در قلب تو اشغال میکند»
کجا رفتی؟ نمیدانی اضطراب هر لحظهام؟! یادت میآید گفتم: ندیدنت چون دمی است که با دیدنت بازدم میشود؟
این ندیدن «خفه سازد اگر آید و بیرون نرود.»
ببین بانوی شبهای بارانی!
کتیبهی خیابان دارد نقش قدمهای رفتهی تو را از بارش باران حفظ میکند، آخر باور کرده که این رد پاها محل باز حیات من است و دلش میسوزد برای قلبی که اینگونه عاشقانه میتپد و هر لحظه میهراسد از باز ایستادن.
ببین من زیر بارانم، و تمام دلهرههای چشمهای بیقرارم را باران شسته و با خود میبرد تا نمیدانم پای کدام درخت به بار بنشاند.
کاش اشکهای من برود پای همان درخت بید مجنون نبش کوچهیتان تا هر گاه رد میشوی دلهرههای من لمس کنند شانههای ظریف تو را که میدانم شب پیشاش چقدر لرزیده در تپشهای عاشقانه قلبات.


نظرات (۱۰)
شرح داغ دل پروانه چو گفتم با شمع
آتشي در دلش افكندم و آبش كردم
زندگي كردن من مردن تدريجي بود
آنچه جان كند تنم عمر حسابش كردم
ارسال شده توسط راضيه | ۱۹ آذر ۱۳۸۸ ۱۰:۵۳ بֽظֽ
ارسال شده در ۱۹ آذر ۱۳۸۸ ۲۲:۵۳
امیدوارم حس اشغال کردنی که داری اشتباه باشد...
ارسال شده توسط صبا | ۲۰ آذر ۱۳۸۸ ۴:۲۵ بֽظֽ
ارسال شده در ۲۰ آذر ۱۳۸۸ ۱۶:۲۵
بهراستی
آیا سرزمین آزادی
تنها در رویای آنانی است
كه هنوز در بندند
هر سرزمینی را مرزهایی ست
مرزهای آزادی كداماند
هر سرزمینی را فرمانروایی ست
فرمانروایان آزادی كیانند
سرزمین آزادی
آری
در سرزمین بایدهاست
رویاییست بایسته
كه بی آن
هرگز آزادی نخواهد رسید.
باارزوی موفقیت برای شما
محمدترابی دانشجوی مهندسی مکانیک دانشگاه بوعلی سینا همدان.
ارسال شده توسط محمد ترابی | ۲۰ آذر ۱۳۸۸ ۱۱:۲۷ بֽظֽ
ارسال شده در ۲۰ آذر ۱۳۸۸ ۲۳:۲۷
roshangari kon! in chizhaye jadid chiye ke minevisi?! aya aaghesh shodei?!
ارسال شده توسط solmaz | ۲۲ آذر ۱۳۸۸ ۰:۱۶ قֽظֽ
ارسال شده در ۲۲ آذر ۱۳۸۸ ۰۰:۱۶
خیلی زیبا بود ... خیلی ...
ارسال شده توسط گیلدا | ۲۲ آذر ۱۳۸۸ ۰:۵۷ قֽظֽ
ارسال شده در ۲۲ آذر ۱۳۸۸ ۰۰:۵۷
مبارك باشد!
ارسال شده توسط سميرا | ۲۲ آذر ۱۳۸۸ ۱:۰۵ بֽظֽ
ارسال شده در ۲۲ آذر ۱۳۸۸ ۱۳:۰۵
سلام
اوضاع احوالاتتون
روزی روزگاری برتون خوش میگذرد
نمیدونم...من که دوست دارم برگردم به همون فضا تالار گفتگوی چلچراغ
همونجا که فضای دوستانهای حاکم بود و انگار دیگر اصلا در این جامعهی حقیقی وجود نخواهد داشت
آنجا که مینشستیم و تا صبح بحث میکردیم و هیچ هم خسته نمیشدیم
حالا من در به در سراغ دوستان سابق را میگیرم و آنها که جواب میدهند خستهتر و دل زدهتر و غمگین اند و اصلا حوصله هیچ را هم ندارند و بی خبر از کسان دیگه...تمام دوستانی که صاحبان اندیشه بودنند و حالا معلوم نیست به سرنوشتشان چه آمده است...می ترسم رفته باشند اوین و یا حتی بدتر از آن در کهریزکها اما نه نمیشود... چرا که آنها هم از قلمشان ترس دارند
ارسال شده توسط صمد | ۲۳ آذر ۱۳۸۸ ۵:۱۵ بֽظֽ
ارسال شده در ۲۳ آذر ۱۳۸۸ ۱۷:۱۵
؟
ارسال شده توسط حميد | ۲۴ آذر ۱۳۸۸ ۰:۲۳ بֽظֽ
ارسال شده در ۲۴ آذر ۱۳۸۸ ۱۲:۲۳
عكساي جديد از نهاوند گذاشتم شما هم بيايد ببينيد
ارسال شده توسط حميد | ۲۴ آذر ۱۳۸۸ ۴:۳۸ بֽظֽ
ارسال شده در ۲۴ آذر ۱۳۸۸ ۱۶:۳۸
با سلام
من هم اسمم مثل شما محمد رضا عطائی است فقط آخر فامیل ما با همز ئ تمام میشود ولی شما دو تا(ی). من اهل جنوب هستم وقتی این وبلاگ راد یدم هم خوشحال و متعجب شدم خوشحال برای اینکه هم نامیم و متعجب برای اینکه کسی هم نام من است جرات زیادی برای بیان واقعیت دارد اگرب ه من سربزنی و دوست بشویم خوشحال میشوم با هم میلی داشته باشیم.
باتشکر محمد رضا عطائی
ارسال شده توسط محمد رضا عطائی | ۶ دی ۱۳۸۸ ۹:۳۳ قֽظֽ
ارسال شده در ۶ دی ۱۳۸۸ ۰۹:۳۳