حقیقت مرگ
تولد يک تصادف است
و مرگ
يک حقيقت. [احمد شاملو]
به جرات ميتوان گفت بيشتر انسانها در طول زندگي خود حداقل يکبار طعم مرگ يکي از نزديکان خود را چشيدهاند، اتفاقي که خواه ناخواه «هميشه پيش از آنکه فکر کني اتفاق ميافتد؛ بايد تسليتي براي روزنامه بفرستيم.» [فروغ فرخزاد]
اما چيزي که بيش از همه براي ما انسانهاي مشرق زمين اهميت ندارد نه خود مرگ که احساسي است که از دست دادن عزيزي به ما منتقل ميکند. همواره از اين حس متاثر شده و ياد آن عزيز از دست رفته را مدام در ذهن خود زنده ميگردانيم –حتي گاه بيش از زمان حياتاش- ولي هرگز به اين نميانديشيم که روزي ديگر عزيزي ديگر را از دست خواهيم داد و يا خودمان از دست خواهيم رفت.
در جامعهي ايراني اساس رفتار اجتماعي ما بر حسرت گذشته و ترس از آينده قرار گرفته بي آنکه فکري براي اتفاقاتي کنيم که در حال روي ميدهند. گويي از ياد بردهايم که امروز آيندهي ديروز است و گذشتهي فردا.
وقتي به مقولهي مرگ فکر ميکنيم، بيش از ديگر امور بايد به اين موضوع انديشيد که براي زندگان چه ميتوان کرد، زيرا هر لحظه ممکن است «زود دير شود» [قيصر امينپور] و بعد ما ميمانيم و باز حسرت گذشته و درگذشتهاي که ديگر از دست رفته است؛ و گاه همين حسرت ما را غافل ميکند از کساني که بايد کاري برايشان انجام دهيم، پيش از آنکه فرصت از دست برود.
وقتي پاي مرگ درميان ميآيد بايد براي خودمان هم فکري کنيم زيرا روزي مرگ ما هم فرا خواهد رسيد و آن زمان مردن يا نمردن اهميتي ندارد بلکه آنچه ميماند چگونه مردن است و «هراس من همه باري از مردن در سرزميني است که مزد گورکن از آزادي آدمي بيشتر است.»[احمد شاملو]
