یک دیالوگ
* دوستی نوشت:
اسماعیل شدم
ابراهیمم نشدی
و در میان هلهلهی گوسفندان و غفلت خدا
قربانی شدم
** جوابش دادم:
اسماعیل شدی
و من خنجر به دست بر سر تمامی هستی خود ایستادم
نمیدانم غفلت خدا بود
یا سستی ایمان ما دو نفر
هر دو قربانی شدیم
...
تو قربانی ایمان به نبریدن تیغ
و من قربانی ایمان دوباره به دست آوردنت
