<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<feed xmlns="http://www.w3.org/2005/Atom">
   <title>نت هشتم</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.not8.ir/" />
   <link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.not8.ir/atom.xml" />
   <id>tag:www.not8.ir,1390://2</id>
   <updated>1390-10-12T05:50:13Z</updated>
   <subtitle>نت فالش یک روزنامه نگار آزاد</subtitle>
   <generator uri="http://www.sixapart.com/movabletype/">مووبل تایپ 3.33</generator>

<entry>
   <title>یک دیالوگ</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.not8.ir/1390/10/12/post-206.html" />
   <id>tag:www.not8.ir,2012://2.517</id>
   
   <published>1390-10-12T05:39:33Z</published>
   <updated>1390-10-12T05:50:13Z</updated>
   
   <summary></summary>
   <author>
      <name>محمد رضا عطایی</name>
      
   </author>
         <category term="دل‌نوشت‌ها" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.not8.ir/">
      <p dir="rtl" align="right">* دوستی نوشت:
اسماعیل شدم
ابراهیمم نشدی
و در میان هلهله‌ی گوسفندان و غفلت خدا
قربانی شدم

** جوابش دادم:
اسماعیل شدی
و من خنجر به دست بر سر تمامی هستی خود ایستادم
نمی‌دانم غفلت خدا بود
یا سستی ایمان ما دو نفر
هر دو قربانی شدیم
...
تو قربانی ایمان به نبریدن تیغ
و من قربانی ایمان دوباره به دست آوردنت</p>
      <p dir="rtl" align="right">
***************************
پی‌نوشت: همیشه از دیالوگ خوشم می‌آمده و دوست داشتم در جواب کسی چیزی بگویم با همان زبان و بیشتر هم دوست داشتم که کسی جواب گفته‌هایم را بدهد با همان زبانی که من سخن گفته‌ام. روزگاری چنین بود و گذشت و امروز بی کلامی و بی جوابی مانده‌ام به انتظار.

نکته نوشت: هنوز نت‌هشتم مثل قبل درست و رو به راه نشده و نمی‌تونم راحت در آن چیزی بنویسم یا تغییراتی اعمال کنم. اما فعلاْ همین ب.دنش غنیمت است.</p>
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>رویش ناگزیر جوانه</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.not8.ir/1390/09/24/post-205.html" />
   <id>tag:www.not8.ir,2011://2.514</id>
   
   <published>1390-09-24T12:12:18Z</published>
   <updated>1390-09-24T12:13:10Z</updated>
   
   <summary></summary>
   <author>
      <name>محمد رضا عطایی</name>
      
   </author>
         <category term="حرف تو حرف" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.not8.ir/">
      <p dir="rtl" align="right">بالاخره بعد از ۲۷۰ روز بالاخره با کمک چندین نفر از دوستان موفق شدیم نت هشتم را به عرصه زندگی برگردانیم، البته بخشی از آرشیو‌های قدیمی و تعدادی از عکس‌ها با مشکلاتی مواجه است که تلاش می‌کنم آنها را حل کنم. 
این بازگشتن در حکم همان رویش ناگزیر جوانه‌ای است که شاعر می‌گوید:
«گیرم که می‌زنید
گیرم که می‌برید
با رویش ناگزیر جوانه چه می‌کنید.»

حالا که برگشت ممکن شد، قصد دارم چند تغییر در سایت نت هشتم اعمال کنم و از چند روز دیگر دوباره شروع می‌کنم.

</p>
      <p dir="rtl" align="right"></p>
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>دوباره ساخته می شوی آیا؟</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.not8.ir/1390/01/03/post-204.html" />
   <id>tag:www.not8.ir,2011://2.512</id>
   
   <published>1390-01-03T17:10:35Z</published>
   <updated>1390-01-03T08:56:49Z</updated>
   
   <summary></summary>
   <author>
      <name>محمد رضا عطایی</name>
      
   </author>
         <category term="کوچه بازار" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.not8.ir/">
      <p dir="rtl" align="right"><![CDATA[<strong>خارجی، حاشیه خیابان، روبروی یك رستوران</strong>
با ماشین سواری شخصی در حالی كه خانواده ات را به همراه داری، كنار خیابان می ایستی، قصد دارید ناهار خودتان را مهمان كنید به صرف یك وعده پیتزا...
از ماشین پیاه می شوی، از همه پرسیده ای كه چه نوع پیتزایی می خورند: سرآشپز، گوشت و قارچ و مرغ و قارچ. چند بار در ذهنت مرور می كنی تا فراموشت نشود.
غذا ٢٠ دقیقه بعد حاضر می شود.
از رستوران كه بیرون می آیی، مرد جوانی به سرعت به سویت می دود:
- آقا... تو رو خدا... كشنمه... برام یه كیك می خری؟
نگاهش كه می كنی معلوم است گرسنه است.
دست در كیف پولت می كنی و اولین اسكناسی كه بیرون می آید را به او می دهی.
تشكر می كند و با سرعت خودش را به دكه روزنامه فروشی می رساند. ناخودآگاه نگاهش می كنی ببینی چه می خرد.
چند كیك و بیسكویت می خرد و با سرعت شروع می كند به خوردنش.
سری تكان می دهی و از ته دل آهی می كشی.

<strong>- داخل ماشین، پیتزا حاضر شده و خانواده مشغول خوردن هستند</strong>
خانم مسنی به ماشین نزدیك می شود، از شیشه ای كه  نیمه باز است عید را تبریك می گوید و به گونه ای نگاه می كند كه گویی چیزی می خواهد؛ اسكناسی به سویش می گیری ولی او تكه ای پیتزا را ترجیح می دهد. به او چیزی را كه خواسته می دهی. سال خوبی برایت می خواهد و دور می شود. كمی بعد با چنان سرعتی تكه پیتزا را می بلعد كه باور نمی كنی.
غذایت كوفتت می شود و تمام گرسنگی كه داشتی جایش را به بغضی می دهد كه راه گلویت را بسته است. از ماشین پیاده می شوی تا حال بقیه را خراب نكنی و آهسته گریه می كنی.
صورتت را می شوری و سوار ماشین می شوی قرار است راه بیفتی، در ضبط ماشین داریوش ضجه می زند:
«دوباره می سازمت وطن، اگر چه با خشت جان خویش»
«ستون به سقف تو می زنم، اگر چه با استخوان خویش» ]]></p>
      <p dir="rtl" align="right"></p>
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>یك سال در هفت اپیزود</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.not8.ir/1389/12/29/post-199.html" />
   <id>tag:www.not8.ir,2011://2.507</id>
   
   <published>1389-12-29T19:50:19Z</published>
   <updated>1390-01-07T12:17:30Z</updated>
   
   <summary></summary>
   <author>
      <name>محمد رضا عطایی</name>
      
   </author>
         <category term="دل‌نوشت‌ها" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.not8.ir/">
      <p dir="rtl" align="right">بار دیگر یك سال شمسی به پایان رسید و این یعنی آغاز سال ١٣٩٠؛ این یعنی باید جوجه های سال را شمارد و حساب و كتاب خود را درست كرد تا لحظه تحویل سال نو، روسیاهی به ذغال بماند.
به عنوان كارنامه یك ساله در هفت مورد باید توضیحاتی بنویسم در هفت اپیزود.</p>
      <p dir="rtl" align="right"><![CDATA[<strong>اپیزود اول: رسانه بدون آگاهی</strong>
سال ٨٩ در هفته نامه نقدحال ٤١ شماره منتشر كردیم، نقدحال مانند همیشه چندین شماره ضمیمه و چندین صفحه ویژه منتشر كردیم. «گیان» ضمیمه نوروزی شماره ٢٢٢ بود، در این مجموعه در دو مطلب گزارشی در خصوص یك سال كار روزنامه نگاری ارائه كردم.
چیزی را كه در یك نشریه رسمی نمی شد عنوان كرد، عدم تحقق آگاهی چو آگاهی رسانی در نشریات امروز ایران است؛ چیزی كه در چندین شماره، یادداشت سردبیر را به آن اختصاص دادم.
آگاهی موضوعی فراموش شده در رسانه های امروز ایران است كه سبب شده فاصله ی بین رسانه و مخاطب، فاصله ای نجومی باشد.
<strong>اپیزود دوم: اقتصاد بی بها</strong>
در این سالی كه گذشت، فعالیت شركت قصر رویان گیان با انتشار آگهی در <a href="http://www.rooznamehrasmi.ir/Detail.asp?NewsID=980070072410796"><u>روزنامه رسمي</u></a> شروع و من به عنوان مدیر عامل و نایب رئیس هیئت مدیره مشغول فعالیت شدم. بیشتر فعالیت این شركت در «بازرگانی قصر» متمركز شده و همین ارتباط من با فضای بازار و اقتصاد بیمار ایران را بیشتر كرد، اقتصادی كه در آن چیزی كه بها ندارد سلامت اقتصادی و تلاش صحیح است.
<strong>اپیزود سوم: تنش های كار اداری</strong>
همكاری با روابط عمومی دبیرخانه منطقه ١١ دانشگاه آزاد اسلامی كه منجر به تهیه و تنظیم اخبار، برنامه ریزی و انتشار پیك منطقه ١١ می شود، تمام مصیبت های یك كار اداری را دارد، مصیبت هایی كه برای شخصی با روحیات من صد چندان است. وقتی رفتار همكاران را كه از روی حسادت می‌خواهند همه چیز را خراب كنند می‌بینی، از همه كارهای اداری متنفر می‌شوی. خدا صبرت بدهد خانم امیری.
<strong>اپیزود چهارم: به سبك یك روزنامه‌نگار</strong>
تدریس روزنامه‌نگاری، در سال گذشته یكی از مشغولیات من بود، تدریسی كه سعی كردم در روند انجام آن بر خلاف بیشتر سرفصل‌های موجود بیشتر به موارد كاربردی بپردازم تا نظری و این می‌شود سبك یك روزنامه‌نگار.
البته در تلاشم تا درسنامه های این كلاس ها را در قالب چند كتاب مدون كنم.
<strong>اپیزود پنجم: یك دریچه</strong>
هر كس در كنار زندگی روزمره خود دریچه‌ای برای نگریستن به جهان دارد، از این دریچه من تنها ترس از آینده را نظاره گرم، ترسی كه هر چه می‌كنم نمی‌توانم خودم را از آن فارغ كنم.
در این دریچه فیزیك به عنوان رشته تحصیلی و موضوعی كه طرح‌های زیادی در آن دارم، افق دید وسیعی را به خود اختصاص داده است.
<strong>اپیزود ششم: عشق؛ خیابان دو طرفه</strong>
در سال ١٣٨٩ مهمترین اتفاق برای من ازدواج بود؛ اتفاقی كه تمام ابعاد زندگی من را تغییر داد. همسر عزیزم، یاور لحظه‌های سختم و راهی برای امید مشترك به آینده موهوم.
<p style="text-align: center"><img alt="dr-kazazi.jpg" src="http://www.not8.ir/dr-kazazi.jpg" width="141" height="189" /></p>
<strong>اپیزود هفتم: سالی كه نكوست</strong>
به عنوان كسی كه فیزیك خوانده نمی‌توانم به بهبود شرایط جهان امیدوار باشم؛ اما همچنان یأس را امیدی سبز دارم.

پی نوشت: به رسم سال‌های قبل تبریك بماند برای وقتی كه مصیبتی در كار نباشد.
موبایل نوشت: این پست با اینترنت خط ایرانسل و گوشی تلفن همراه نوشته شده است.]]></p>
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>نتيجه غيرمرتبط تامل برانگيز</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.not8.ir/1389/12/10/post-203.html" />
   <id>tag:www.not8.ir,2011://2.511</id>
   
   <published>1389-12-10T12:05:46Z</published>
   <updated>1389-12-14T03:42:29Z</updated>
   
   <summary></summary>
   <author>
      <name>محمد رضا عطایی</name>
      
   </author>
         <category term="نان به نرخ روز" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.not8.ir/">
      <p dir="rtl" align="right">اين جريان نوشتن ما و جوابيه صادر کردن استاندارى گويي سهميه سالانه ماست و بايد سالي يکبار اتفاق بيفتد البته ناگفته نماند که در ادامه‌ي هر جوابيه هم بنده يک توضيخاتى مى‌نويسم تا «سيه روى شود هر که در او غش باشد».
در دو شماره پيش ما قطعات يک پازلي را که خود حضرات مسئولين فرهنگي استان فرموده بودند را کنار هم گذاشتيم و نتيجه‌اش شد اينکه استان کرمانشاه در حال «طي يک روند غير فرهنگي» است.
بعد جوابيه آمد و بعد ما هم جواب داديم در ستون طنز هم مديرمسئول محترم با استفاده ابزاري از يکي از شخصيت‌هاي سريال قهوه‌ تلخ مسئله را گوشزد کرده بودند.
حالا در اين شماره فرض را بر اين گرفتيم که قهوه تلخيان مي‌خواهند براي ما جوابيه بفرستند، حاصل اين فرض نوشته‌ي شد مشترک و طنز از مديرمسئول و سردبير هفته‌نامه نقدحال.</p>
      <p dir="rtl" align="right">پسر کوچيکه محترم باباش
سلام، حالت خوبه، چطوري، باباش چطوره، چه خبر، چه پسري چه چيزي، به به، اوه ... آه ... آخه پسر حسابي! چرا از ما استفاده ابزاري کردي، بنابراين در اولين شماره و همان محل سابق ناچاري يعني چشمت کور، دندت نرم، اين جوابيه را مي‌چاپي، تا ما حال کنيم، از اون‌طرف همه برو بَچ از شما ناراحت شدند، ميگي نه! بخون تا جانت دربياد.
روابط عمومي همايوني
 1- بلوتوث: «مگه من چه گفتم» مال منه. شما حق نداشتيد بگيد، مگه من چه گفتم. شما از اين جمله من به صورتي بسيار تامل‌برانگيز! نتيجه‌اي غيرمرتبط!!! گرفته‌ايد، من گفتم «شد» بشود «شود» اصلا کاري به سينما نداشتم، مگه من چه گفتم، به من چه که شهر شما سينما نداره، من که چيزي نگفتم، من اصلا سينما دوست ندارم، آه ... همان سينماي خانگي مگه چشه، آه خداي من ... آه. من، من که چيزي نگفتم.
2- لعبت: اصلا شما چرا تو دعواي زن و شوهري داخل شديد، اصلا به شما چه مربوطه که «شد» شد باشه يا بشود «شود»، ها اصلا به شما چه ربطي داره؟ زن و شوهرها دعوا کنن، پسر کوچکه باباش باور کنه، اين دعوايي بود بين من و «بلوجان» به شما ربطي نداره! مگه بلوجان چه گفته بود؟ گفته بود «شد» خيلي خوبه و از اين به بعد همه «شود»ها بشود «شد» فهميدي پسرجان!!!
3- بلدالملک:  ببين پسرم اين چه کاريه؟ الآن به من بگو: نام، پيشه، قصد از دخول به متن‌هاي کاخ پدرسوخته؛ دخول به متن‌هاي کاخ پدر سوخته؛ در حوزه استحفاظي ما پايت را آورده‌اي دو لپي کرده‌اي وسط متن‌هاي داماد قبله‌ي عالم مي‌خواهي امنيت بلاد را زير سئوال ببري، مي‌خواهي امنيت بلاد را زير سئوال ببري تا ما را بي‌کفايت جلوه دهي؟ ما را بي‌کفايت جلوه مي‌دهي پدر سوخته؟ مي‌دهم پدر پدر پدر پدر پدر پدر پدر سوخته‌ات را در بياورند همه‌کس پدر سوخته. يک نفر برود اين پدر سوخته را بياورد تا من خودم بيايم پدر پدر پدر پدر پدر پدر پدر پدر پدر پدر پدر پدر پدر پدر پدر  سوخته‌اش را در بياورم.
4- نوستر آقا خان داموس الملک: آخر پسر جان، تو آمده‌اي همين‌طور براي خودت هر چه دلت مي‌خواهد گفته‌اي و تازه نمي‌دانستي که در طرح چه چيزهايي بود، بنده اساعه داشتم حالات ستارگان و کواکب را رصد مي‌کردم ديدم که اي واي نحسي در طالعمان افتاده و عقرب بر روي قمر همايوني افتاده، گاگول تو اصلاً حساب و کتاب سرت مي‌شود با اين حرف‌ها مي‌خواهي رعيت را بيدار کني. اگر يک سکه از جيب همايوني کم شود واي به حالت.
5- دايي اقبال: ببين پسرم من کلاً با سرقت موافق‌ترم بايد مي‌رفتي خبري چيزي را از جايي مي‌آوردي بعد اسم خودت را مي‌زدي  آخرش.... قبله عالم، فخر جهان، جهانگير شاه دولو نزول اجلال فرمودند.
6- قبله عالم: شنيده‌ايم اين پسر کوچيکه باباش آمده يک چيزهايي درباره‌ي ما نوشته و حسابي به ريش ما خنديده، حالا بگوييد همين‌طور پا برهنه پريده وسط سريال پيشکشي چيزي با خودش آورده يا نه؟ نياورده؟ بگوييد گردنش را بزنند تا همايوني‌مان حال بيايد... شکوفه...؟؟
7- گنجشک: عيبي ندارد، شما اصلاً خودتان را ناراحت نکنيد، من خودم از نظر تاريخي درستش‌ مي‌کنم، يک جوابيه هم براي پسر کوچيکه باباش مي‌نويسم تا چند جايش بسوزد.
8- ابترخان: ببين تو بيا با من ازدواج کن، من خودم حلش مي‌کنم. ا... پسر کوچيکه تويي. اينجا چه کار مي‌کني؟ کيه.... کيه .... کيه
9- باباشاه: پسرکوچيکه باباش شما من را ببر با هنرمندان آنجا آشنا کن، من خودم حلش مي‌کنم. استاد؛ بفرميو، بگيو.
10- نيما زند کرماني (مستشار): بابا اين مسخره‌بازي چيه درآوردين. اين چه جوابيه تاريخي که دارين مي‌نويسين؟ يه تعداد بي‌سواد جمع شديد دور هم داريد همين‌طور واسه خودتون اراجيف سر هم مي‌کنين. اي خدا من کجا گير کردم، فکر مي‌کردم مي‌تونم رسالت تاريخي‌ام رو انجام بدم و اينا رو از مشکلاتي که تو جامعه هست آگاه کنم اما انگار هيچ کاري نمي‌شه کرد. بحث يه کم و دو کم نيست کلاً نمي‌فهممتون.

***************************
پي‌نوشت: پسر کوچيکه باباش شخصيتي فرضي است که اين طنزها حول گفتگوهاي او با پدرش اتفاق مي‌افتد</p>
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>رسانه يعنی آگاهی مفيد</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.not8.ir/1389/12/02/post-202.html" />
   <id>tag:www.not8.ir,2011://2.510</id>
   
   <published>1389-12-02T12:26:00Z</published>
   <updated>1389-12-03T03:05:18Z</updated>
   
   <summary></summary>
   <author>
      <name>محمد رضا عطایی</name>
      
   </author>
         <category term="ممیزی" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.not8.ir/">
      <p dir="rtl" align="right">یادداشت شماره ۲۱۹ نقدحال را هم باز در خصوص «آگاهی‌رسانی» و «آگاهی» است. شاید بتوان در این میان کاری کرد و چیزی نوشت که کسی را به کار آید.</p>
      <p dir="rtl" align="right"><![CDATA[<strong>کارکرد رسانه چیست؟</strong>
وقتی از کارکرد رسانه صحبت می‌کنیم، اولین چیزی که در نظر می‌آید همان اطلاع‌رسانی است. بعد اگر کمی تامل کرد معلوم می‌شود که اطلاع‌رسانی در جهان امروز دارد جای خود را به «آگاهی‌رسانی» می‌دهد.
پس از این تعیین کارکرد رسانه، یک سئوال بنیادی‌تر مطرح می‌شود و آن این است که رسانه چه نوع آگاهی را باید به مخاطبان خود منتقل کند؟
آگاهی عبارت می‌شود از اطلاعاتی که برای مخاطب دارای اهمیت بوده و بتواند چیزی به دانسته‌های او بیفزاید.
به این مثال ساده دقت کنید: روی بسته بیشتر سیگارها نوشته شده: «دخانیات عامل اصلی سرطان و برای سلامتی زیان‌آور است».  در برخی بسته‌های دیگر علاوه بر این شعار عکسی نیز در خصوص مقایسه مصرف یا عدم مصرف سیگار درج شده است. این یک نوع آگاهی‌رسانی است. اما باید پرسید این آگاهی‌رسانی چه مقدار برای مخاطب آن سودمند است؟
مخاطب این آگاهی بی‌شک کسی نیست جز فرد سیگاری، فردی که خود به درستی می‌داند چه  ماده‌ای را مصرف می‌کند و بی‌شک از تمام مضرات آن بارها و بارها آگاه شده است؛ پس در این آگاهی‌رسانی ما با مخاطبی مواجه هستیم که دانسته و عامداً اقدام به عملی می‌کند که برای سلامتی‌اش زیان‌آور است. آگاهی‌رسانی به او که خود می‌داند چه می‌کند، چه سودی می‌تواند داشته باشد؟
می‌توان این نوع آگاهی‌رسانی را «آگاهی منجد» نامید، آگاهی که گرچه با تمام معیارها، آگاهی درست و درمان و کاملی است، اما سودی برای مخاطب خود ندارد، در نتیجه کارکردی نیز نخواهد داشت.
استفاده از «آگاهی‌های منجمد» در یک رسانه، کارکرد رسانه به منظور مفید بودن را مختل کرده و پتانسیل تحول به سوی اصلاح وضعیت را از  رسانه‌ می‌گیرد، پتانسیلی که یک رسانه را از یک کاغذپاره یا یک پیام سلامتی روی پاکت سیگار تمیز می‌دهد و اگر نباشد، دیگر رسانه نیست.]]></p>
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>معصوم آلوده</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.not8.ir/1389/11/30/post-201.html" />
   <id>tag:www.not8.ir,2011://2.509</id>
   
   <published>1389-11-29T20:56:42Z</published>
   <updated>1389-12-01T17:21:20Z</updated>
   
   <summary></summary>
   <author>
      <name>محمد رضا عطایی</name>
      
   </author>
         <category term="روزمرگی‌ها" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.not8.ir/">
      <p dir="rtl" align="right">«ما ذهن پاك كودكان معصوم را
با قصه های جن و پری
آلوده می كنیم»
آری هنوز هم حقیقت را
پیش پای احتیاط گردن می زنیم.
...
بعد به نظاره می نشینیم
تا حقیقت شرحه شرحه شده را
بار دیگر از دروغ تمیز دهیم،
و بعد درگیر گیر و دار حقیقت و دروغ
به قضاوت می نشینیم
با ذهنی آلوده كه فكر می كنیم معصوم مانده است.

زمستان ٨٩</p>
      <p dir="rtl" align="right"></p>
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>رسانه يعنی آگاهی</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.not8.ir/1389/11/24/post-200.html" />
   <id>tag:www.not8.ir,2011://2.508</id>
   
   <published>1389-11-24T07:17:42Z</published>
   <updated>1389-11-23T22:01:20Z</updated>
   
   <summary></summary>
   <author>
      <name>محمد رضا عطایی</name>
      
   </author>
         <category term="ممیزی" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.not8.ir/">
      <p dir="rtl" align="right">روزنامه‌نگاری یک مقوله‌ی عجیب و غریب است که در آن هر روز باید منتظر مفهومی تازه بود که جای خود را در این عرصه باز می‌کند.
فکر می‌کنم «آگاهی» در بین روزنامه‌نگاری امروز ما جایش خالی است.
یادداشت سردبیر شماره ۲۱۸ نقدحال را در این خصوص نوشتم.
تصمیم دارم در یک سری یادداشت موضوع «آگاهی» و «آگاهی‌رسانی» را در روزنامه‌نگاری بررسی کنم.</p>
      <p dir="rtl" align="right">رسانه چىست؟
شاىد اىن سئوال كمى عجىب به نظر برسد، شاىد بىشتر مخاطبان اىن جمله، بتوانند به راحتى پاسخى در خصوص اىن سئوال ارائه دهند و گاه ساعت‌ها توضىح دهند كه رسانه ىعنى چىزى كه اخبار و اطلاعات مربوط را به مخاطبان خود برساند.
اىن تعرىف سنتى از رسانه هنوز هم در بىن بسىارى از مردم استفاده دارد؛ اما در اىن تعرىف تنها كاركرد رسانه، اطلاع‌رسانى دانسته شده است؛ در اىن صورت مى‌توان نامه، تلفن، فكس، پىامك و چىزهاىى از اىن قبىل را هم رسانه نامىد.
حال آنكه در تقسىم‌بندى دقىق‌تر اىن‌ها تنها ابزار اطلاع‌رسانى هستند و رسانه عبارت است از مفهومى كه در مىان اىن ابزار جرىان دارد.
رسانه ابزار نىست، بلكه «آگاهى» است؛ حالا اىن آگاهى مى‌تواند از هر طرىقى و با هر وسىله‌اى منتشر شود، چه با دادزدن و چه از طرىق اىنترنت فرقى نمى‌كند، مهم ذات «آگاهى‌رسانى» است كه باىد در رسانه وجود داشته باشد.
در حقىقت چىزى كه از سوى مردم و گاه خود اصحاب رسانه فراموش مى‌شود، تفاوت «اطلاع‌رسانى» و «آگاهى‌رسانى» است.
به عنوان مثال اگر من به شما بگوىم: «هفته‌نامه نقدحال منتشر شد.» تنها اطلاع‌رسانى انجام داده‌ام، كه گاه شاىد به هىچ درد شما هم نخورد. اما اگر بگوىم: «هفته‌نامه نقدحال با مطالبى در خصوص فرهنگ و هنر كرمانشاه، اتفاقات سىاسى و اجتماعى استان‌هاى كرمانشاه، اىلام و همدان در 8 صفحه روز ىك‌شنبه مورخ 24 بهمن‌ماه منتشر مى‌شود.» به شما در خصوص اىن نشرىه اطلاعاتى دادم و كه مى‌توانىد از آن استفاده كنىد، اىن ىعنى «آگاهى‌رسانى».
در ىك تعرىف ساده «آگاهى» عبارتست از اطلاعاتى كه مخاطب بتواند از آن استفاده كند.
حال تشخىص اىنكه كدام اطلاعات مى‌تواند براى مخاطب سودمند باشد ىا نباشد، هنرى است كه  ىك جارچى را از ىك روزنامه‌نگار تمىز مى‌دهد.
اىن نكته ظرىفى است كه فاصله گرفتن از آن در فضاى امروز جامعه‌ى ما مخاطب و رسانه را از هم دور كرده است.</p>
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>ایستگاه مطبوعات</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.not8.ir/1389/10/30/post-198.html" />
   <id>tag:www.not8.ir,2011://2.506</id>
   
   <published>1389-10-30T09:52:40Z</published>
   <updated>1389-10-30T00:31:02Z</updated>
   
   <summary></summary>
   <author>
      <name>محمد رضا عطایی</name>
      
   </author>
         <category term="کاغذ پاره‌ها" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.not8.ir/">
      <p dir="rtl" align="right">روزنامه‌نگاری کاری است که هر شماره آدم را خسته می‌کند تا آن حد که هر هفته تصمیم می‌گیری تا از شماره‌ی بعد دیگر شغل‌ات را عوض کنی، اما وقتی چاپ می‌شود تازه حس جدیدی می‌گیری برای شماره‌ی بعد؛ یادداشت شماره ۲۱۴ هفته‌نامه نقدحال را در همین رابطه نوشته‌ام.</p>
      <p dir="rtl" align="right"><![CDATA[<strong>سکانس اول- خارجی، نیم روز، حاشیه یک میدان پر رفت و آمد، مردم با سرعت و همهمه در رفت و آمدند</strong>
روزنامه‌نگار جوان در گوشه‌ای زیر یک تابلو پر از اعلامیه‌ها و اطلاعیه‌ها که تقریباً مخروبه شده و بالای آن نوشته شده «ایستگاه مطبوعات» ایستاده و تلاش می‌کند با مردمی که در حال رفت و آمد هستند، صحبت کند.
مرد جوانی کیف به دست مشغول عبور از پیاده‌رو است
- آقا ببخشید می‌تونم چند لحظه وقت‌تون رو بگیرم؟
- (با بی‌حوصلگی تمام) بفرمائید.
- می‌خواستم ببینم نظرتون راجع‌به مطبوعات چیه؟
- مطبوعات... خب چیزه خوبیه، برای اطلاع‌رسانی و خبردار شدن مردم خوبه، چیزهایی رو هم که مردم باید بدونن بهشون خبر می‌ده.
- به نظر شما جایگاه مطبوعات در کشور و استان ما کجاست؟
- جایگاه بالایی دارند، همیشه گفته‌اند که مطبوعات رکن چهارم دولت است.
- یک سئوال کمی خصوصی، آخرین باری که یک نشریه خریدید کی بود؟
- این روز‌ها سرم خیلی شلوغ است، چند وقتی است چیزی نخریده‌ام.
- چند وقت است؟
- فکر کنم دو سالی می‌شود.
- چند نشریه در کرمانشاه وجود دارد؟
- نمی‌دانم فکر کنم 5 تا 6 روزنامه داریم.
پاسخ‌های بعدی هم چنگی به دل نمی‌زند.
یکی مطبوعات را رابط بین دولت و مردم می‌داند، دیگری وظیفه‌ی مطبوعات را چاپ اخبار زندگی خصوصی مسئولین و هنرمندان می‌داند، یکی هم پیدا می‌شود و می‌گوید: روزنامه و مطبوعات دیگر چیست الآن ماهواره و تلویزیون همه‌ی شماها رو بیکار کرده، دیگه کی حوصله‌ی خواندن دارد؟
از همه بدتر اینکه بیشتر افراد خودشان را در خصوص مطبوعات صاحب رای و نظر می‌دانند و مدام پیشنهاد می‌دهند که فلان و کنید و بهمان کنید، در حالی که حتی به درستی آمار نشریات موجود در استان‌ خود را نمی‌دانند.
بیشترشان مدت‌هاست مطبوعه‌ای نخوانده‌اند و برای این موضوع هم دلایل عجیب و غریبی می‌آورند از اینکه وقت ندارند گرفته تا اینکه خودشان، اخبار را از تلویزیون و ماهواره می‌گیرند تازه یکی هم با وقاحت می‌گوید: بابا روزنامه یعنی چه؟ همه‌اش از اول تا آخر پر است از دروغ.
روزنامه‌نگار از خیابان و مردم خسته می‌شود.
<strong>سکانس دوم- داخلی، شب، اتاق نشیمن یک خانه معمولی، اهالی خانه روبروی تلویزیون نشسته و مشغول گوش کردن اخبار هستند.</strong>
روزنامه‌نگار جوان کمی دورتر از اهالی خانه در حالی که مقداری کاغذ جلویش پهن شده و مشغول تنظیم کردن گزارش خود است، به چشم می‌خورد، صدای تلویزیون بلند است و گاه و بی‌گاه توجه روزنامه‌نگار جوان را به خودش جلب می‌کند. یک مسئول محترم در تلویزیون در خصوص جایگاه روزنامه‌نگاران و مطبوعات در جامعه و لزوم احترام به جایگاه اصحاب رسانه صحبت می‌کند و مدام تاکید می‌کند مطبوعات رکن چهارم دموکراسی‌اند و بر طبق قانون در بیان مطالب خود آزادند و الی آخر.
روزنامه‌نگار از شعار و احترام‌های تو خالی خسته می‌شود.
<strong>سکانس سوم- داخلی، اول صبح، دفتر یک هفته‌نامه‌ی محلی که اتاق تحریریه و بخش فنی آن هر دو در یک اتاق ۳۰ متری جا شده‌اند.</strong>
روزنامه‌نگار جوان پشت میز غذاخوری که گاهی نقش میز تحریریه را بازی می‌کند، به عنوان سردبیر این هفته‌نامه نشسته و مشغول بررسی مطالب هفته‌نامه است، روی هر مطلبی که می‌رسد چند لحظه مکث می‌کند و تا احساس می‌کند مطلبی یک ذره جنبه‌ی انتقادی داشته و یا به مشکلی می‌پردازد، اول به دنبال منبع مطلب می‌گردد و بعد سریع می‌پرسد: «از صحت موضوع مطمئن هستید؟» بعد هم خانم معاون سردبیر که معمولاً خبرها از زیر دست او رد شده، به جواب درمی‌آید که «نمی‌دانم، اگر می‌دانی ممکن است مشکلی ایجاد کند حذف‌اش کن، خودت می‌دانی.» بعد سردبیر یک‌بار دیگر شمرده، شمرده مطلب را می‌خواند و بعضی کلمات آن را زیر و رو می‌کند و اگر باز هم احساس کرد ممکن است مشکلی ایجاد کند، مدیرمسئول را صدا می‌زند: «حاج آقا! این مطلب رو گوش کن»
شروع به خواندن مطلب می‌کند، درست همان جایی که سردبیر مکث کرده بود، مدیر مسئول هم تیر می‌شود و با سرعت می‌پرد پشت کامپیوتر و می‌گوید: «ببینم، مطمئنی مشکلی ایجاد نمی‌کنه؟»
در نهایت نشریه صفحه‌آرایی، آماده‌سازی و راهی لیتوگرافی می‌شود و باز هم این دلهره وجود دارد که نکند آنجایش خراب شود و یا فلان عکس جوری از چاپ بیرون بیاید که مشکلی ایجاد کند.
بعد از چاپ هم نشریه‌ها تا شده و برای توزیع بین دکه‌های مطبوعاتی به مسئول توزیع سپرده می‌شود تا روی دکه‌ها برود و مردمی با آن ملاقات کنند که شاید هرگز مطلبی را که برای آنها نوشته شده نخوانند.
روزنامه‌نگار از ترس و بی‌توجهی خسته می‌شود.
...
وقتی به عنوان یک ناظر به رفتار روزمره‌ی ما روزنامه‌نگاران نگاه می‌کنی، به نظرت کاری بیهوده را دنبال می‌کنیم، کاری که در آن نه درآمدی هست و نه هیچ چیز دیگر، اگر هم افتخاری داشته  باشی در نظر مردم می‌شوی همان «ابلهی که به جای نان، افتخار به خانه می‌برد.»
<strong>سکانس پایانی- خارجی، نیم روز، حاشیه یک میدان پر رفت و آمد، مردم با سرعت و همهمه در رفت و آمدند</strong>
روزنامه‌نگار جوان در گوشه‌ای زیر یک تابلو پر از اعلامیه‌ها و اطلاعیه‌ها که تقریباً مخروبه شده و بالای آن نوشته شده «ایستگاه مطبوعات» ایستاده و تلاش می‌کند تا یک شماره از مطبوعه‌ای را که سردبیر آن است در ایستگاه مطبوعات بچسباند و برایش هم اهمیتی ندارد این جریده چند لحظه بعد در این ایستگاه بماند.
روزنامه‌نگار خسته نمی‌شود و زیر لب این جمله کیشلوفسکی را زمزمه می‌کند: «ما چیزی بیشتر از شما نمی‌دانیم، اما می‌ارزد که برای دانستن اموری که در خصوص آن نادانیم تلاش کنیم شاید تنها به این دلیل که نادانی عذابی دردناک است.»]]></p>
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>حقیقت مرگ</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.not8.ir/1389/10/01/post-197.html" />
   <id>tag:www.not8.ir,2010://2.505</id>
   
   <published>1389-10-01T17:54:32Z</published>
   <updated>1389-10-01T08:27:39Z</updated>
   
   <summary></summary>
   <author>
      <name>محمد رضا عطایی</name>
      
   </author>
         <category term="دل‌نوشت‌ها" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.not8.ir/">
      <p dir="rtl" align="right">تولد يک تصادف است
و مرگ
يک حقيقت. [احمد شاملو]
به جرات مي‌توان گفت بيشتر انسان‌ها در طول زندگي خود حداقل يک‌بار طعم مرگ يکي از نزديکان خود را چشيده‌اند، اتفاقي که خواه ناخواه «هميشه پيش از آنکه فکر کني اتفاق مي‌افتد؛ بايد تسليتي براي روزنامه بفرستيم.» [فروغ فرخزاد]
اما چيزي که بيش از همه براي ما انسان‌هاي مشرق زمين اهميت ندارد نه خود مرگ که احساسي است که از دست دادن عزيزي به ما منتقل مي‌کند. همواره از اين حس متاثر شده و ياد آن عزيز از دست رفته را مدام در ذهن خود زنده مي‌گردانيم –حتي گاه بيش از زمان حيات‌اش- ولي هرگز به اين نمي‌انديشيم که روزي ديگر عزيزي ديگر را از دست خواهيم داد و يا خودمان از دست خواهيم رفت.
در جامعه‌ي ايراني اساس رفتار اجتماعي ما بر حسرت گذشته و ترس از آينده قرار گرفته بي آنکه فکري براي اتفاقاتي کنيم که در حال روي مي‌دهند. گويي از ياد برده‌ايم که امروز آينده‌ي ديروز است و گذشته‌ي فردا.
وقتي به مقوله‌ي مرگ فکر مي‌کنيم، بيش از ديگر امور بايد به اين موضوع انديشيد که براي زندگان چه مي‌توان کرد، زيرا هر لحظه ممکن است «زود دير شود» [قيصر امين‌پور] و بعد ما مي‌مانيم و باز حسرت گذشته و درگذشته‌اي که ديگر از دست رفته است؛ و گاه همين حسرت ما را غافل مي‌کند از کساني که بايد کاري براي‌شان انجام دهيم، پيش از آنکه فرصت از دست برود.
وقتي پاي مرگ درميان مي‌آيد بايد براي خودمان هم فکري کنيم زيرا روزي مرگ ما هم فرا خواهد رسيد و آن زمان مردن يا نمردن اهميتي ندارد بلکه آنچه مي‌ماند چگونه مردن است و «هراس من همه باري از مردن در سرزميني است که مزد گورکن از آزادي آدمي بيشتر است.»[احمد شاملو]</p>
      <p dir="rtl" align="right"></p>
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>زندگی</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.not8.ir/1389/09/09/post-196.html" />
   <id>tag:www.not8.ir,2010://2.504</id>
   
   <published>1389-09-09T08:58:14Z</published>
   <updated>1389-09-08T23:42:46Z</updated>
   
   <summary></summary>
   <author>
      <name>محمد رضا عطایی</name>
      
   </author>
         <category term="دل‌نوشت‌ها" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.not8.ir/">
      <p dir="rtl" align="right">- چقدر داد و بیداد راه می‌اندازی؟
- داد و بیداد نکردم، چند وقتی است دلم گرفته، بدجور هم گرفته؛ حال و حوصله ندارم.
- ا....
- برایم فلسفه نباف، داستان نگو، شعر هم نخوان. من خودم بودم که مدام زیر گوشت زمزمه می‌کردم
زندگی زیباست ای زیبا پسند
زنده‌اندیشان به زیبایی رسند
آنچنان زیباست این بی‌بازگشت
کز برایش می‌شود از جان گذشت
- ا ...
- می‌خواهی چه بگویی. حالم خراب است و مدتی است از آن همه زیبایی و زیبااندیشی در بخش آخر گیر کردم، ... از جان گذشت
- ا ...
- ا ...
- ...
- ...

</p>
      <p dir="rtl" align="right"></p>
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>زبان اندیشه و تفکر</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.not8.ir/1389/08/13/post-195.html" />
   <id>tag:www.not8.ir,2010://2.503</id>
   
   <published>1389-08-13T13:08:50Z</published>
   <updated>1389-08-18T03:42:30Z</updated>
   
   <summary></summary>
   <author>
      <name>محمد رضا عطایی</name>
      
   </author>
         <category term="ممیزی" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.not8.ir/">
      <p dir="rtl" align="right">شماره ۲۰۴ هفته‌نامه نقدحال را به مناسبت همایش شعر کردی و کرمانشاهی منتشر کردیم، از این رو باز هم یادداشت سردبیر را در خصوص شعر و شاعر نوشتم.</p>
      <p dir="rtl" align="right">ما را نمي‌توان يافت بيرون از اين دو عبرت
يا ناقص الکماليم يا کامل القصوريم
ادبيات، واكنشي به كنش‌هاي طبيعي و جبري زمان در بستر زبان است. بازتاباننده‌ي آن چيزهايي است که بايد باشد و حالا به هر نحوي در مسير او قرار مي‌گيرد. آنچه كه در اين انعكاس، زبان ادبي (شعر) را از شيوه‌هاي رايج بياني متمايز مي‌كند، عدم واسطه‌گري آن به صرف ايجاد ارتباط است.
زبان گفتار يا معيار، زباني است که تلاش آن برقراري ارتباط براي بازگويي نيازها، خواسته‌ها و انتقال مفهوم است و بيشتر منشا عقلاني دارد. حال آنكه شعر، زبان مجاز، تخيل و ناگفته‌هاست.
شعر آنچه را كه زبان معيار، توان بازگويي آن را ندارد به شيوه‌ي خود بيان مي‌كند اما اگر هدفش ايجاد ارتباط نباشد –که نيست- بر خلاف آنچه در نظر عامه متصور است، بايد به دنبال انتقال مفهوم باشد؛ که اگر غير از اين باشد تنها صنعت ادبي زيبايي است که راه‌اش را در همان ابتدا از شعر جدا کرده است. شعر زبان پيام و انديشه است، به انديشيدن دعوت مي‌كند و چيزي را كشف و گاه خلق مي‌کند چنان که پيش از آن يا وجود نداشته و يا ديده نمي‌شده است.
با اين توصيف، شعر به عنوان سرشاخه‌ي مهم ادبيات از بلنداي خود چيزي را نشان مي‌دهد كه ديگران نمي‌توانند ببينند يا بشنوند و اين آغاز گريز از هنجارها و مولفه‌هاي مكرر است. بارها در تاريخ ادبيات ديده شده که شاعران گاه حتي خود را تا مرتبه مطربي و مسخرگي تنزل داده‌اند تا در انتها داد خود و جامعه را از مهتر و کهتر بستانند. [براي آنکه مشکلي پيش نيايد در اينجا به يکباره حساب مديحه‌سرايان و پاچه‌خواران درباري و بازاري را از شعرا جدا کنيد.]
اگر براي شعر كاركردي روشنگرانه و آينده‌گرا قائل نباشيم، لااقل بايستي بپذيريم كه به طرح موضوعات عصر و زمان خودش مي‌پردازد. چرا كه در غير اين صورت دچار انجماد و زنگار مي‌شود كه توان انعكاس لااقل آنچه را كه هست و مي‌بيند را نيز ندارد و آدميان نيز نمي‌توانند خود را و ديگران را در آن ببينند و بشنوند.
بيشتر اشعاري که امروز از گذشته‌هاي دور باقي مانده‌اند، با سويه‌اي انتقادي به تحركات و جريان‌هاي زمان خود نگريسته و به ايجاد بسترهاي تازه انجاميده‌اند.
ماده‌ي اوليه در شعر زبان است و توليد نهايي آن نيز. با اين تفاوت اصلي که پيش از شعر تنها با زبان سر و کار داشتيم و پس از آن با زباني که با انديشه و بينش توامان شده است.
شعر در حقيقت خود بيشتر به انسان متكثر با وجوهي منشورگونه و شعورمند نظر دارد. شاعر –به معناي حقيقي آن- مي‌داند كه شعر، شورشي مدام است عليه خودش، فضاي زندگي‌اش و در نهايت هر آنچه که او را به عنوان تصوري از واقعيت پيرامونش محاط کرده است. شعر، بودن را برنمي‌تابد و به شدن مي‌انديشد و در اين دگرديسي همواره براي عبور از تحديد، تهديد و انكار شدن ابائي ندارد.
شاعر بايد بکوشد با توجه به عناصر پيراموني و حتي بومي و بهره‌مندي از ذخاير ادبيات ملي و محلي و همچنين آشنايي با پديده‌ها و جريانات ادبي جهان، شعر امروز را ترسيم كرده و فرزند زمان خويش باشد.
توجه به مقوله‌اي به نام شعر محلي (فولکلور) از آن جهت اهميت مي‌يابد که انسان امروز براي شناخت جهان پيرامون خود ابتدا بايد دورن خود را بشناسد، البته بايد در نظر داشت که شعر محلي را نبايد با قرائت محلي شعر اشتباه گرفت، ادبيات فولکلور بايد داراي مقولاتي بومي نيز باشد که بتواند آئينه‌ي تمام نماي فرهنگي باشد که از آن برخواسته است.
با در نظر داشتن اين نياز بر آن شديم تا اتفاق تازه‌اي را پيرامون شعر کردي و کرمانشاهي شکل دهيم، اتفاقي که در نهايت ماحصل آن يک همايش تمام عيار، انتشار يک  لوح فشرده از صداي شاعران و چاپ چهار مجموعه شعر از شاعراني بود که تا کنون اثر مکتوبي نداشته‌اند. اين اتفاق گرچه به طبع تمام کارهاي انساني از نقص عاري نيست، که از آن جمله مي‌توان به از قلم افتادن نام برخي افراد اشاره کرد –که آنهم بيشتر به خود آنها برمي‌گردد که در طي شش سال انتشار مداوم هفته‌نامه‌ي نقدحال تاکنون هيچ ارتباطي با آن نداشته‌اند- اما مي‌توان آنرا نقطه‌ي عطفي در ادبيات محلي کرمانشاه دانست زيرا در انتشار مجموعه آثار شاعران، کساني انتخاب شده‌اند که علي‌رغم تمام قابليت‌هاي ادبي خود در بين مردم شناخته شده نبودند.
هر چه باشد اين تلاشي است، طاقت‌فرسا از مجموعه‌ي هفته‌نامه‌ي نقدحال، شايد تنها به اين دليل که باور کرده‌ايم کامل‌القصوري در برابر ناقص‌الکمالي دردناک‌تر است.</p>
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>همایش شعر</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.not8.ir/1389/08/10/post-194.html" />
   <id>tag:www.not8.ir,2010://2.502</id>
   
   <published>1389-08-10T12:48:57Z</published>
   <updated>1389-11-01T06:59:01Z</updated>
   
   <summary></summary>
   <author>
      <name>محمد رضا عطایی</name>
      
   </author>
         <category term="ممیزی" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.not8.ir/">
      <p dir="rtl" align="right">همایش شعر کردی و کرمانشاهی توسط هفته‌نامه نقدحال برگزار خواهد شد. در این همایش چهار مجموعه شعر از شاعرانی که تا کنون اثری منتشر نکرده‌اند، به صورت ضمیمه‌ی هفته‌نامه به شرکت کنندگان هدیه داده می‌شود. برای پشت جلد این کتاب‌ها یادداشتی در خصوص شعر نوشته‌ام.</p>
      <p dir="rtl" align="right">در ابتدا کلمه بود و کلمه نزد خدا بود و کلمه خدا بود. همان در ابتدا نزد خدا بود... و کلمه جسم گرديد و ميان ما ساکن شد، پُر از فيض و راستي. [انجيل] به راستي اين کدام کلمه است، غير از شعر؟ مگر اول شاعر خداوند نبود که اين غزل ناتمام هستي را چنين زيبا سرود و مشيت خود و اراده‌ي انسان را رديف همه‌ي ابيات آن ساخت!
اما وقتي نگاهي به شاعران امروز کرمانشاه مي‌کني بيشتر به اين جمله براهني معتقد مي‌شوي که «شعر یک واقعه‌ي ناگهانی است، از سکوت بیرون می‌آید و به سکوت بر می‌گردد». يکي از موضوعاتي که در شاعران کرمانشاه به چشم مي‌خورد، تواضع بيش از حد و يا اختيار سکوتي، خود خواسته است که سبب شده اشعار زيبا و ظريفي از دسترس خوانندگان دور بماند. به همين دليل و براي به آوا درآوردن دوباره شعر شاعران سکوت گزيده سرويس فرهنگ و ادب هفته‌نامه از ماه‌ها پيش به انتشار اشعار اين قبيل شاعران اهتمام ورزيد.
پس از بررسي‌هاي انجام شده به اين نتيجه رسيديم که گردآوري اشعار اين شاعران منزوي در يک مجموعه، ماندگاري بيشتري خواهد داشت. اما به صحنه آوردن شاعراني که به خلوت خود خو گرفته‌اند، کار چندان راحتي نيست، در قدم اول بايد اين شاعران را مي‌يافتيم، بعد راضي کردن آنان به انتشار آثارشان، بررسي و انتخاب اشعاري که گاه از زمان سرودن آنها چندين دهه مي‌گذشت و ... زحمات زيادي داشت که بي‌انصافي است اگر از مدير طرح، سرکار خانم صفري بابت انجام بخش اصلي آن قدرداني نشود.
اين مجموعه‌ اشعار اولين تجربه هفته‌نامه نقدحال در انتشار چيزي در قالب کتاب است که بي‌شک جا براي بهتر شدن بسيار دارد؛ اما وقت اندک و بضاعت مالي، فني و علمي ما بيش از اين مجال نمي‌داد.
دوستاني که دستي در نشر دارند، به خوبي واقفند انتشار چهار مجموعه [از جمع‌آوري تا چاپ] در فرصتي يک ماهه با امکانات يک نشريه محلي، چندان ممکن به نظر نمي‌رسد، اما مشيت الهي و اراده‌ي انسان اگر بر کاري قرار گيرند «ديگران هم بکنند آنچه مسيحا مي‌کرد.»
تا چه قبول افتد و چه در نظر آيد.</p>
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>ادب مرد به از دولت اوست...</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.not8.ir/1389/07/25/post-193.html" />
   <id>tag:www.not8.ir,2010://2.501</id>
   
   <published>1389-07-25T12:43:33Z</published>
   <updated>1389-08-18T03:18:43Z</updated>
   
   <summary></summary>
   <author>
      <name>محمد رضا عطایی</name>
      
   </author>
         <category term="نان به نرخ روز" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.not8.ir/">
      <p dir="rtl" align="right">این صحبت‌های معاون مطبوعاتی وزیر فرهنگ!!! و ارشاد اسلامی باعث شد یادداشت سردبیر شماره ۲۰۲ نقدحال را در خصوص مرد و ادب و دولت‌اش بنویسم.</p>
      <p dir="rtl" align="right">
آيا بكار بردن عبارت «شما غلط مي‌کنيد» توسط يك خبرنگار در نشريه ديواري دبستان ابتدايي پذيرفتني است كه معاون مطبوعاتي وزير فرهنگ! و ارشاد اسلامي به عنوان اين عبارات را آن هم در يك مصاحبه زنده راديويي به كار مي‌برد؟!
ادبيات جديد برخي مسئولين و دولتمردان در حالي به موضوعي عادي تبديل مي‌شود كه با نگاهي اجمالي به واژه‌هاي مورد استفاده در گفتمان آنها، سطح نامناسب كلمات بيش از پيش در مقابل جايگاه مردم و افكار عمومي خود را نشان مي‌دهد.
هنوز مدت زمان زيادي از اظهارات رئيس جمهور در همايش ايرانيان خارج از كشور نگذشته است كه نمونه‌هاي مشابه اين اظهارات از زبان ديگر مسئولين و مقامات دولتي و آنهم در مجامع رسمي شنيده شد.
اهميت نوع و ادبيات گفتمان مسئولين، نمايندگان مجلس و دولتمردان هنگامي اهميت پيدا مي‌كند كه بپذيريم در حقيقت، اين افراد به عنوان نمايندگان مردم و كشور مطرح بوده و در واقع ويترين فرهنگ و آداب آن به حساب مي‌آيند.
افكار عمومي و مردم جامعه همواره از طريق رسانه‌ها و وسائل ارتباط جمعي از مسئولين و دولتمردان خود الگوپذيري مي‌كنند و هر تصميم، رفتار و گفته آن‌ها به صورت مستقيم و غير مستقيم بر جامعه تأثير گذار است و در اين بين جاي تأسف است كه در ايام اخير به سمتي رفته‌ايم كه بايد نوجونان و جوانان را از شنيدن و استفاده واژگان  و اظهارات دولتمردان منع كرد.
كار به آنجا رسيده كه حتي برخي مسئولين نظام چاره‌اي جز تذكر دادن نديدند و عنوان کردند توقع‌‌شان از دولت‌مردان این است که ادبیاتش متین و فاخر و با تعابیر جا افتاده و البته صحیح و منصفانه باشد. [نامه آملي لاريجاني به احمدي‌نژاد]
هرچند به نظر مي‌رسد اين موضوع به رويه‌اي ثابت در دولت تبديل شده و قرار نيست تغييري را در اين خصوص شاهد باشيم چنانچه معاون مطبوعاتي وزارت فرهنگ! و ارشاد اسلامي در مصاحبه‌ي زنده تلفني الفاظي نظير اراجيف و غلط مي‌کني را بارها تکرار مي‌کند
با اين وضع منظور از فرهنگ واقعا چه مي تواند باشد؟
يكي از سرمايه‌هاي مهم اين كشور ادبيات، مطبوعات و فرهنگ مكتوب آن است كه فردوسي‌ها، حافظ‌ها و سعدي‌ها مفاخر آن هستند، همان‌هايي كه فرمودند ادب مرد به ز دولت اوست ...</p>
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>آقا ... ىه نقدحال...</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.not8.ir/1389/07/06/post-192.html" />
   <id>tag:www.not8.ir,2010://2.500</id>
   
   <published>1389-07-06T12:34:08Z</published>
   <updated>1389-08-18T03:10:29Z</updated>
   
   <summary></summary>
   <author>
      <name>محمد رضا عطایی</name>
      
   </author>
         <category term="دل‌نوشت‌ها" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.not8.ir/">
      <p dir="rtl" align="right">روزنامه‌نگاری یک مقوله‌ی پویا و در تلاش است، از همین رو می‌توان هر شماره نشریه را یک کودک تازه برای روزنامه‌نگاری دانست که امروز در جایگاه سردبیر قرار گرفته است.
این مطلب به مناسبت شماره ۲۰۰ هفته‌نامه نوشته شد.</p>
      <p dir="rtl" align="right">«آقا! ...ىه نقدحال...» با شنىدن اىن جمله، انگار نامم را صدا مى‌زنند، سرىع برمى‌گردم، مرد اسكناس را روى گىشه مى‌اندازد و نىم تاى صفحه‌ى اول هفته‌نامه را که طبق عادت کمى دىر به روى دکه رفته است را با چشم مى‌كاود. چند قدمى آرام دنبالش مى‌روم، آىا تىتر‌هاى مطالب او را به داخل صفحات مى‌برد؟ آىا منظور ما را از فلان تىتر مى‌فهمد؟ اصلاً براىش اهمىتى دارد که ما با اىن همه تلاش و استرس هر هفته نشرىه را منتشر مى‌کنىم؟
شاىد اىن صحنه بزرگ‌ترىن لذت حرفه‌اى ىك روزنامه‌نگار باشد. اما مخاطب او حتى نمى‌داند ىك خبرنگار براى نوشتن ىك گزارش ساده، چه مراحلى را كه بى‌شباهت با مصائب نىست، از سر مى‌گذراند.
در اىنجا معمولاً همه چىز با زنگ تلفن آغاز مى‌شود، شاىد هم با ىك برگ فكس، ىا خبر ساده‌اى در ىك خبرگزارى، گاهى هم نامه وارده‌اى كه از روزنامه تظلم‌خواهى مى‌كند، آن وقت نگاه كنجكاو مدىر مسئول و سردبىر آغاز مى‌شود و اىن نگاه ىعنى دست به كار شو، چرا نشستى؟ چرا زودتر اقدام نكردى؟ و...
امروز هم صداى مضطرب ىك مرد كه خود را بازنشسته مى‌خواند، اىن نگاه‌ها را در من به وجود مى‌آورد.
«چرا نمى‌نوىسىد، تکلىف اىن ىارانه بازى چه شد؟»؛ «چرا نمى‌نوىسىد تكلىف ما چىست؟» و... از نظر ىك خبرنگار، اىن پرسش نقطه شروع است.
اما هنوز جملات اول را ننوشته‌اى، نهىب تازه‌اى از راه مى‌رسد، «گزارش باىد مستند باشد و سندىت گزارش ىعنى بتوان از آن دفاع کرد.» اگر نه، روزنامه موظف به انتشار جوابىه و تكذىبىه‌هاىى است كه گاه هىچ ارتباطى به موضوع گزارش ندارد و مى‌توان در آن هر توهىن، توجىه و تكذىبى ىافت جز پاسخ منطقى گزارش.
وقتى قرار است کارت را به عنوان سردبىر دنبال کنى، بارهاى حقوقى که باىد در نظر داشته باشى به مراتب بىشتر مى‌شود، هر چه باشد براى چاپ مطلب امضاى تو به عنوان سردبىر حرف آخر را مى‌زند و معمولاً اگر پاى چىزى را امضا کرده باشى ىا حتى لفظى بگوىى که تاىىد کرده‌اى دىگر مدىرمسئول گىر زىادى روى مطلب نمى‌دهد و سرىع مى‌رود براى صفحه‌آراىى.
جمع‌آورى و تنظىم اخبار، تهىه گزارش، مصاحبه و مقاله، نوشتن ىادداشت، تاىپ، وىراىش، غلط‌گىرى، انتخاب عکس، صفحه‌آراىى و در نهاىت چاپ مراحل تهىه ىک نشرىه است که اگر هر کدام از اعضاى نشرىه سهمى در آن دارند، سردبىر باىد جز به جز آنرا در نظر داشته و تازه به فکر راهى هم براى کسب درآمد نشرىه باشد، به همىن دلىل وقتى نشرىه‌ات به روى دکه مى‌رود و ىک نفر دست به سوى آن دراز مى‌کند، قلب‌ات تندتر مى‌زند و لحظه‌اى که نام نشرىه بر زبان خرىدار جارى مى‌شود و در جىبش دنبال ىک اسکناس براى پرداخت هزىنه‌ى خرىدن نشرىه مى‌گردد انگار در دل‌ات قند آب مى‌کنند.
حالا خىلى وقت‌ها مردم دنبال ىک چىز مى‌گردند و کارى به بقىه‌ى مطالب ندارند و حواسشان نىست چه زحمتى کشىده شده تا اىن کاغذ‌ها به قول خىلى‌ها سىاه که مى‌شود، حداقل ارزش پولى که صرف سىاه شدنش شده را داشته باشد.
بعضى‌ها هى اىراد مى‌گىرند که چرا اىن را نوشته‌اى و چرا اىن را ننوشته‌اى؟ در حالى که هرگز در هىچ بخشى از مصائب روزنامه‌نگارى سهىم نبوده‌اند و اصلاً محدودىت‌ها را نمى‌بىنند.
شاىد مهمترىن نىاز اصلى ىک روزنانه‌نگار کسب درآمد براى امرار معاش باشد که در اىن صورت مى‌بىنى ىک سردبىر با تمام عشق و علاقه‌اى که به روزنامه‌نگارى دارد، صبح‌ها کارشناس انتشارات، کارمند روابط عمومى ىا مدرس روزنامه‌نگارى است، بعد از ظهرها مدىرفروش ىک شرکت بازرگانى و در اىن بىن اگر فرصتى دست داد روزنامه‌نگار.
البته هنوز هم معمولاً كنار دكه روزنامه‌فروشى، تىترها را مرور مى‌كنم، «آقا!... ىه نقد حال» باز هم از سر شوق به گوىنده اىن جمله نگاه مى‌كنم، اىن بار به تىتر‌ها نگاهى دقىق‌تر مى‌اندازد و لابه‌لاى جمعىت گم مى‌شود. حس مى‌كنم با تمام سختى‌ها بخشى از تكلىفمان را بدرستى انجام داده‌اىم.</p>
   </content>
</entry>

</feed>

