پیشنوشت: چند وقتی به توصیه یکی از دوستان، تصمیم گرفتم چیزی از دختر کوچولوم ننویسم تا شاید از تب و تاباش افتادم. به این توصیه عمل کردم و افاقهای نکرد، بالاخره تصمیم گرفتم، مثل همیشه هرطور دوست دارم رفتار کنم و دوباره از او و زندگی دو نفرهیمان بنویسم.
مسافرتهای مداومی که دارم، برای نینی هم جذاب است هم خستهکننده؛ از اینکه جاهای تازهای را میبیند و کلی هم چیز جدید یاد میگیرد، خوشحال است، امّا خستگی این طرف، آن طرف رفتن اذیتاش میکند.
امشب که آمده بود توی بغلام تا بخوابد، گفت: «بابا جونم، دُبح سااَدِ دَند راه میافدیم؟!»
به نقل از نتهشتم در وقت اضافه