کودکی که زاده نشد
اتفاقات عجیبی افتاد...
چند ماه قبل بود که اتفاقات عجیب و غریب و افتاده برای من حسی را رقم زد عجیبتر از همهی آن اتفاقات، حس میکردم دختربچهای با من است. کمکم دختر بچه شروع کرد به زندگی کردن با من و اندک اندک شخصیتاش شکل گرفت.
روز اول خیلی ترسیدم، روزهای بعد هم این ترس ادامه داشت، با چند نفر از دوستان مشورت کردم، حتی با یکی از دوستام که روانکاو بود هم صحبت کردم، هیچ مشکلی نبود. دوستی حدس زد که این دختر بخشی از وجود من است.
اولاش میشد این حرف را پذیرفت، تا اینکه متوجه شدم این بچه شخصیتی مجزا از من دارد.
بعد متوجه شدم این بچه دختر من است، کودکی که هنوز زاده نشده است.