مامان کوچولو
چند وقته که حوصله هیچ کاری را ندارم و زیاد هم دلام نمیخواهد با دیگران معاشرت داشته باشم. این موضوع نینی رو خیلی ناراحت کرده بود، خیلی نگران بود، شبها نمیتونست خوب بخوابه، کابوس میدید، از خواب که میپرید، میاومد پیش من و میگفت: «بابا جونم، مُحدَم بغلم میدیری؟!» و این یعنی از چیزی ترسیده، من هم طوری که خیالاش جمع شود و کمی فشار بازوانم را احساس کند، بغلاش میکردم؛ او هم با آرامش میخوابید.