صفحه اصلی | واقعیت جامعه »

کودکی که زاده نشد

اتفاقات عجیبی افتاد...
چند ماه قبل بود که اتفاقات عجیب و غریب و افتاده برای من حسی را رقم زد عجیب‌تر از همه‌ی آن اتفاقات، حس می‌کردم دختربچه‌ای با من است. کم‌کم دختر بچه شروع کرد به زندگی کردن با من و اندک اندک شخصیت‌اش شکل گرفت.
روز اول خیلی ترسیدم، روزهای بعد هم این ترس ادامه داشت، با چند نفر از دوستان مشورت کردم، حتی با یکی از دوستام که روانکاو بود هم صحبت کردم، هیچ مشکلی نبود. دوستی حدس زد که این دختر بخشی از وجود من است.
اول‌اش می‌شد این حرف را پذیرفت، تا اینکه متوجه شدم این بچه شخصیتی مجزا از من دارد.
بعد متوجه شدم این بچه دختر من است، کودکی که هنوز زاده نشده است.

برای‌ام جالب بود، داشتن کودکی که فقط من می‌دیدم‌اش و کمی هم لذت‌بخش بود.
امّا کم‌کم متوجه مسئولیت‌های پدر بودن شدم. مراقبت از دختربچه کوچکی که فقط من می‌دیدم‌اش کار خیلی سختی بود. از محیط‌های عجیب و غریب کار من گرفته تا هزار مسئله‌ی دیگر.

امّا هنوز هم این تجربه برایم لذت‌بخش بود، گرچه ترس از مسئولیت هم بر آن اضافه شد.
برای‌اش وبلاگی در وردپرس درست کردم به نام نت‌هشتم در وقت اضافه زیرا دوست داشتم از فضای گرفته و جار و جنجال‌های نت‌هشم دور باشد؛ اوایل راضی بود و وقتی هم که متوجه می‌شد دارم در باره‌ی او می‌نویسم، چشم‌هایش برق عجیبی می‌زد.

تا اینکه فهمیدم این کودک حاصل هدیه‌ای است که یک دوست به من داده شده، دوستی که شاید خودش هم نداند چه کرده است و گذشته از این امروز می‌دانم این دختر کودک من است که به صورت بالقوه متولد شده و فقط چون شرایط موجود در جهان حال فراهم نشده تولدش حالت بالفعل به خود نمی‌گیرد.
امروز حس داشتن و بزرگ کردن دختری که می‌دانم اگر شرایط مساعد شود به دنیا خواهد آمد با تمام چیزهایی که از من یاد گرفته است، بسیار لذت‌بخش‌تر از گذشته شده، گرچه مسئولتی هم که داشتم سنگین‌تر شده است.
به هر حال چند وقتی بود که دختر کوچولوی من رضا نمی‌داد به اینکه در وبلاگی که برای‌اش درست کرده بودم چیزی بنویسم؛ وقتی دلیل‌اش را پرسیدم، گفت: «من ایندا رو دود ندایَم.»
پرسیدم چرا؟
گفت: «می‌دام بیام بیج تو، از ایندا می‌دَدَم، آغه تو ایندا نیدی.»
نمی‌خواست به این فضای آلوده واردش کنم، حس می‌کردم به عنوان یک پدر وظیفه دارم که مصون‌اش دارم از تلخی‌ای روزمره. امّا فایده‌ای نداشت، او که لج‌بازی را از من به ارث برده هیچ جایی را جز نت‌هشتم قبول نداشت.
دیشب بود که کار تنظیم و برنامه‌نویسی این وبلاگ و قالب‌اش تمام شد و قرار شد از امروز شروع کنم به نوشتن.
ساعت حدود سه صبح بود و من طبق معمول مشغول مطالعه شبانه بودم که چشم‌هایش را باز کرد و آرام غلت زد و آمد توی بغل من و گفت: «بابا جونم، دیگه اومدم بیج قُودت. از ایچی ام نمی‌دَسم، تو ظابدم اسدی؟»
گونه‌اش را بوسیدم و گفتم: آره عزیز دل بابا.

تا فردا چه بیش آید نمی‌دانم هنوز.

نظرات (۱)

مشكوكي‌!! نكنه خبريه ؟ به اين زودي بابا شدي؟

ارسال نظر

(اگر پیش از این نظری ارسال نکرده اید، موافقت دارنده سایت برای نمایش نظر شما لازم می باشد. تا آن زمان، نظر شما نمایش داده نمی شود. از صبر شما متشکریم.)

درباره

این صفحه حاوی یک نوشته از وبلاگ که در ۹ تیر ۱۳۸۷ ۳:۵۰ بֽظֽ ارسال شده می باشد.

ارسال بعدی این وبلاگ واقعیت جامعه است.

در صفحه اصلی و یا با دیدن آرشیو می توانید موارد خیلی بیشتری پیدا کنید.