چند وقته که حوصله هیچ کاری را ندارم و زیاد هم دلام نمیخواهد با دیگران معاشرت داشته باشم. این موضوع نینی رو خیلی ناراحت کرده بود، خیلی نگران بود، شبها نمیتونست خوب بخوابه، کابوس میدید، از خواب که میپرید، میاومد پیش من و میگفت: «بابا جونم، مُحدَم بغلم میدیری؟!» و این یعنی از چیزی ترسیده، من هم طوری که خیالاش جمع شود و کمی فشار بازوانم را احساس کند، بغلاش میکردم؛ او هم با آرامش میخوابید.
امّا دیشب وقتی محکم بغلاش کردم، سرش را آرام بالا آورد و پرسید: «چی چُده بابا جونم؟ دِرا ناراعتی؟!»
گفتم: ببین عزیزم، همه آدمها یه وقتایی حوصله ندارن و دلشون میخواد با خودشون خلوت کنن.
یهو انگار بهش برخوده باشه، چشمهای کوچولوش رو گرد کرد و گفت: «یعنی من هم نبادَم؟!»
اشک توی چشمهاش حلقه زده بود، دیدم خیلی ناراحت شده، گفتم: نه عزیز دل، تو همه کس بابایی، اگه تو نبودی که من تا حالا دق کرده بودم، منظورم اینه که الآن حوصله دوست بازی و اینجور چیزها رو ندارم.
با پشت دست چشمهاش رو پاک کرد و دماغش رو بالا کشید، که چپ چپ نگاهاش کردم و با دستمال دماغ کوچولوش رو گرفتم، او هم آرام فین فین کرد؛ بعد هم محکمتر بغلاش کردم و صورت گردش را بوسیدم.
اونقدر ولول کرد تا تو بغلام بهتر جا بگیره، بعد دوباره سرش را دزدکی بالا آورد و گفت: «بابا جونم! چرا ایندوری دُدی؟!»
کمی مِن مِن کردم و گفتم: ببین خانم کوچولو، مثل تو که بعضی وقتا دلات تنگ میشه و مییایی تو بغل بابا، من هم الآن دلام گرفته؛ چند روز دیگه هم خوب میشم، فقط باید یه کوچولو به هم فرصت بدی. ببخشید تو هم ناراحت کردم.
بدون مقدمه گفت: «خوب من مَدَلاً مامانِدَم.» بعد هم دستهایش را از بغلام بیرون کشید و باز کرد و گفت: «دود بیا بَدَلَم.» چقدر دلام میخواست برای یک لحظه جایم را با او عوض کنم، تا محکم در آغوش بگیردم، اشک در چشمهام حلقه زد، نمیخواستم اشکهایم را ببیند، محکم به سینهام فشردماش و گفتم: قربون تو مامان کوچولو برم.
نظرات (۳)
بابای مهربون هنوز غصه داری؟
خوش به حالت که میتونی انقدر مهربون باشی امیدوارم دلت دیگه نگیره و زودترم باز شه.
ارسال شده توسط سروناز | ۸ مهر ۱۳۸۷ ۲:۰۸ قֽظֽ
ارسال شده در ۸ مهر ۱۳۸۷ ۰۲:۰۸
:(
گاهی منم در بغل نوازش گر دخترکم آرام میگیرم.
زود خوب شو.
ارسال شده توسط من بدون سانسور | ۱۳ مهر ۱۳۸۷ ۹:۱۵ قֽظֽ
ارسال شده در ۱۳ مهر ۱۳۸۷ ۰۹:۱۵
هنوز خيلي زوده واسه اينجور بزرگ شدن همراه دخترك بچگي كن
ارسال شده توسط samira | ۱۳ مهر ۱۳۸۷ ۹:۳۲ قֽظֽ
ارسال شده در ۱۳ مهر ۱۳۸۷ ۰۹:۳۲