« نت‌هشتم در وقت اضافه | صفحه اصلی | الف »

مامان کوچولو

چند وقته که حوصله هیچ کاری را ندارم و زیاد هم دل‌ام نمی‌خواهد با دیگران معاشرت داشته باشم. این موضوع نی‌نی رو خیلی ناراحت کرده بود، خیلی نگران بود، شب‌ها نمی‌تونست خوب بخوابه، کابوس می‌دید، از خواب که می‌پرید، می‌اومد پیش من و می‌گفت: «بابا جونم، مُحدَم بغلم می‌دیری؟!» و این یعنی از چیزی ترسیده، من هم طوری که خیال‌اش جمع شود و کمی فشار بازوانم را احساس کند، بغل‌اش می‌کردم؛ او هم با آرامش می‌خوابید.

امّا دیشب وقتی محکم بغل‌اش کردم، سرش را آرام بالا آورد و پرسید: «چی چُده بابا جونم؟ دِرا ناراعتی؟!»
گفتم: ببین عزیزم، همه آدم‌ها یه وقتایی حوصله ندارن و دل‌شون می‌خواد با خودشون خلوت کنن.
یهو انگار بهش برخوده باشه، چشم‌های کوچولوش رو گرد کرد و گفت: «یعنی من هم نبادَم؟!»
اشک توی چشم‌هاش حلقه زده بود، دیدم خیلی ناراحت شده، گفتم: نه عزیز دل، تو همه کس بابایی، اگه تو نبودی که من تا حالا دق کرده بودم، منظورم اینه که الآن حوصله دوست بازی و این‌جور چیزها رو ندارم.
با پشت دست چشم‌هاش رو پاک کرد و دماغش رو بالا کشید، که چپ چپ نگاه‌اش کردم و با دستمال دماغ کوچولوش رو گرفتم، او هم آرام فین فین کرد؛ بعد هم محکم‌تر بغل‌اش کردم و صورت گردش را بوسیدم.
اونقدر ول‌ول کرد تا تو بغل‌ام بهتر جا بگیره، بعد دوباره سرش را دزدکی بالا آورد و گفت: «بابا جونم! چرا ایندوری دُدی؟!»
کمی مِن مِن کردم و گفتم: ببین خانم کوچولو، مثل تو که بعضی وقتا دل‌ات تنگ می‌شه و می‌یایی تو بغل بابا، من هم الآن دل‌ام گرفته؛ چند روز دیگه هم خوب می‌شم، فقط باید یه کوچولو به هم فرصت بدی. ببخشید تو هم ناراحت کردم.
بدون مقدمه گفت: «خوب من مَدَلاً مامانِدَم.» بعد هم دست‌هایش را از بغل‌ام بیرون کشید و باز کرد و گفت: «دود بیا بَدَلَم.» چقدر دل‌ام می‌خواست برای یک لحظه جایم را با او عوض کنم، تا محکم در آغوش بگیردم، اشک در چشم‌هام حلقه زد، نمی‌خواستم اشک‌هایم را ببیند، محکم به سینه‌ام فشردم‌اش و گفتم: قربون تو مامان کوچولو برم.

نظرات (۳)

سروناز:

بابای مهربون هنوز غصه داری؟
خوش به حالت که می‌تونی انقدر مهربون باشی امیدوارم دلت دیگه نگیره و زودترم باز شه.

:(
گاهی منم در بغل نوازش گر دخترکم آرام می‌گیرم.
زود خوب شو.

هنوز خيلي زوده واسه اينجور بزرگ شدن همراه دخترك بچگي كن

ارسال نظر

(اگر پیش از این نظری ارسال نکرده اید، موافقت دارنده سایت برای نمایش نظر شما لازم می باشد. تا آن زمان، نظر شما نمایش داده نمی شود. از صبر شما متشکریم.)

درباره

این صفحه حاوی یک نوشته از وبلاگ که در ۶ مهر ۱۳۸۷ ۳:۵۵ بֽظֽ ارسال شده می باشد.

ارسال قبلی این وبلاگ نت‌هشتم در وقت اضافه بوده است.

ارسال بعدی این وبلاگ الف است.

در صفحه اصلی و یا با دیدن آرشیو می توانید موارد خیلی بیشتری پیدا کنید.