« الف | صفحه اصلی | مسافرت »

گدایی

بعد از ظهر با نی‌نی رفته بودیم بیرون، داشتیم تو خیابان راه می‌رفتیم که نی‌نی دستم را کشید و گفت: «بابا جونم، این بَدِه دی‌کار می‌دُنه؟!»
گفتم: کی چه کار می‌کنه؟!
به کودکی که گوشه‌ی خیابان نشسته بود اشاره کرد و گفت: «این بَدِه رو می‌دَم!»


یک لحظه ماندم چه جوابی بدهم؛ کودکی که نی‌نی به او اشاره کرده بود، گوشه خیابان بیکار نشسته و منتظر بود تا کسی از کنارش رد شود، بعد شروع می‌کرد به گریه و زاری، تا بتواند اندکی بیشتر کاسب شود؛ و این برای نی‌نی مایع تعجب بود.
گفتم: این بچه داره گدایی می‌کنه.
دختر شیطون من هم که وقتی به چیزی گیر می‌دهد، تا کاملاً قانع نشود، ول کن ماجرا نیست؛ پرسید: «دِدایی یعنی دی؟!»
مانده بودم چه جوابی بدهم. گفتم: یعنی کسی که پول نداره از بقیه بخواد که بهش پول بدن، تا بتونه با اون پول زندگی کنه.
باز پرسید: «دِرا این بَده پول دَداره؟!»
شروع کردم به توضیح دادن اینکه در دنیا همواره توزیع ثروت به نوعی است که سهم عده‌ای کم‌تر از دیگران است.
ناگهان اشک در چشم‌هاش حلقه زد و گفت: «من دودت دارم اَمه آدما پول داده باجَن، تا ایچکی دُشنه نباشه و ایچکی هم دِدایی نَدُنه. بابا جونم! این بَده داره دِریه می‌دُنه. گوش کن، داره می‌گه من دُشنَمه! براش غَذا بِغَریم! دُنا داره.»
اشک‌های نی‌نی روی گونه‌اش لغزید و هر دانه‌ای که زمین می‌افتاد، قلب من بود که تکه‌تکه می‌شد. توی بغل‌ام گرفتم‌اش و گفتم: عزیزم این شهر پر بچه‌های گرسنه‌ای که هر کدوم یه جور دارن زندگی می‌کنن و ما نمی‌تونیم به همه‌شون کمک کنیم. با یه بار دو بار غذا خریدن هم مشکل اینا حل نمی‌شه؛ باید یه کار اساسی براشون کرد.
نی‌نی سرش را روی شانه من گذاشته بود و از شدت گریه تمام تن‌اش می‌لرزید، نمی‌دانستم چه کار باید کنم، سرش را آرام بالا آوردم، چشم‌هایش از شدت گریه سرخ سرخ بود، داشتم دیوانه می‌شدم، گفتم: دوست داری چه کار کنیم؟
با هق‌هق و بریده بریده گفت: «می‌ده براش غذا بِغَریم؟»
گفتم: چرا نمی‌شه! چی بخریم؟
انگار کمی آرام‌ شده بود، با دست چشم‌هایش را مالید و با صدای تو دماغی بعد از گریه گفت: «دَباب.»
اذان مغرب بود و اغذیه‌فروشی‌هایی که به خاطر ماه رمضان بسته بودند برای افطار باز می‌کردند، رفتیم رستوران و یک پرس چلوکباب سفارش دادیم، نی‌نی خیلی خوشحال بود، می‌شد برق رضایت را در عمق چشم‌های کوچک و براق‌اش دید، وقتی به آن کودک رسیدیم با خوشحالی تمام ظرف غدا را به سمت کودک دراز کرد و گفت: «بِدَمایید.» امّا کودک تا آن اندازه که او انتظار داشت خوشحال نشد، نگاهی کرد و وقتی که عابر بعدی رد شد، دوباره شروع کرد به گریه کردن و گفتن اینکه چند روز است غذا نخوردم.
این موضوع برای دختر کوچولوی من عجیب بود؛ با چشم‌هایی که از تعجب گرد شده بود، گفت: «بابا جونم، دِرا غذایی رو که بَداش غَریدیم، مِمی‌غوره تا دیده دُشنه نباجه؟»
الآن فرصت مناسبی بود تا برایش توضیح دهم که همه کسانی که مشغول گدایی هستند، در مورد خودشان راست نمی‌گویند، قانع‌اش کردم که خیلی وقت‌ها کسی که می‌گوید گرسنه است در حقیقت پول را برای کار دیگری می‌خواهد.
او معلوم بود نمی‌تواند این موضوع را در دنیای آدم بزرگ‌ها درک کند، گفت: «این بَده داجت دِریه می‌دِرد.»
گفتم: او یاد گرفته چطور رفتار کند تا بتواند پول بیشتری به دست آورد.
مثل کسی که کلاه بزرگی سرش رفته باشد، ابروهایش را بالا گرفت و گفت: «یعنی دُودوغ دِفت؟!»
گفتم: یه جورایی.
پرسید: «یعنی هر کی می‌ده دُجنَمه، دودوغ می‌ده؟! نبادَد به کَدایی که دِدایی می‌دُنَن دُمَک دَرد.»
سئوال سختی بود؛ گفتم: ببین وقتی یه نفر داره می‌گه گشنه‌ام و یا ازت کمک می‌خواد، اگه تونستی و دیدی که احتیاج داره بهش کمک می‌کنی، حالا اینکه اون دروغ گفته یا راست به خودش برمی‌گرده.
نگاهی از سر حسرت به من کرد و گفت: دِندِگی آدم بُدُرگا خیلی زِجته، من دود نَدارم بُدُگ بِجَم.

نظرات (۸)

درود

این چیزیست که هر روز صبح ساعت 7/5 می‌توانی در خیابان‌های مرکز شهر اهواز ببینی! ماشین‌هایی که صبح زود می‌آیند و بچه‌ها و مادرانشان را پیاده می‌کنند و آدم‌هایی که اکثر نقض عضوی دارند! وبعد آخر شب دوباره آنها را سوار می‌کنند و می‌برند!
راستی جدیدا بازار بنگلادشی‌ها بازار ایرانی‌ها را از رونق انداخته! می‌بینی در این جا هم ما توان رقابت نداریم!!!

سروناز:

نمی‌دونم چرا وقتی خوندمش مثل نی‌نی گریه کردم...
خیلی هم گریه کردم بچه‌های کوچولویی که هنوز نه می‌تونن حرف بزن نه راه برن رو هم دیدی تو بغل خانم‌هایی که از اون‌ها بدبخت‌تر هستند......
اولین‌بار که بابا گفت مواد می‌دن بهشون تا همش بخوابن و گریه نکن و لخت باشن نمی‌تونستم هضمش کنم بفهممش آره نی‌نی راست می‌گه دنیای آدم بزرگ‌ها جز بدی و درد و دروغ هیچ چیزه دیگه‌ای نداره.

یادمه روز کودک بود همین جا آرزو کردم هیچ بچه‌ای گرسنه نمونه ................
حالا باید چه آرزویی کنم.........

کاش حداقل اشک‌ها من رو آروم می‌کردن.


سروناز:

درد من حصار برکه نیست، درد من زیستن با ماهیانی است که فکر دریا به ذهنشان خطور نکرده!

س.لام. وااااي اول بگويم چه سخت است خواندن ديالوگ‌هاي اين ني‌ني شما!!!
بعد هم بگويم متاسفانه يا خوشبختانه من هم مثل ني‌ني نمي‌توانم ساده بگذرم از كنار كودكي خياباني ... حتي اگر دست‌هاش به دروغ سمتم دراز باشد!

اون چیزی که می‌بینیم همه واقعیت نیست ولی حقایقی هست که ما نمی‌بینیم...
فقر شرافتمندانه... .

واقعا" آدم خجالت مي‌كشه كه بايد واسه بچه چند ساله از توزيع نادرست ثروت و بي عدالتي و فقر و اينجور چيزا حرف بزنه ... بچه‌اي كه بايد فقط بچگي كنه ... شادي كنه... خنده كنه... و ...

manam dar haal be dele khodam rojoo' be mikonam. intor nist ke pish farz dashte basham be har gedayi komak konam ya nakonam

سلام

دانشجویان پیام نور نهاوند با مطلب «شهر م !»

به روز است .

قدم بر دیدگانمان نهاده سرافرازمان کنید.

ارسال نظر

(اگر پیش از این نظری ارسال نکرده اید، موافقت دارنده سایت برای نمایش نظر شما لازم می باشد. تا آن زمان، نظر شما نمایش داده نمی شود. از صبر شما متشکریم.)

درباره

این صفحه حاوی یک نوشته از وبلاگ که در ۲۴ مهر ۱۳۸۷ ۰:۱۶ بֽظֽ ارسال شده می باشد.

ارسال قبلی این وبلاگ الف بوده است.

ارسال بعدی این وبلاگ مسافرت است.

در صفحه اصلی و یا با دیدن آرشیو می توانید موارد خیلی بیشتری پیدا کنید.