مسافرتهای مداومی که دارم، برای نینی هم جذاب است هم خستهکننده؛ از اینکه جاهای تازهای را میبیند و کلی هم چیز جدید یاد میگیرد، خوشحال است، امّا خستگی این طرف، آن طرف رفتن اذیتاش میکند.
امشب که آمده بود توی بغلام تا بخوابد، گفت: «بابا جونم، دُبح سااَدِ دَند راه میافدیم؟!»
گفتم: باید به یه مراسمی بریم، و بعد هم زود راه میافتیم، کلی کار داریم که اگه دیر برسیم، نمیتونیم انجامشون بدیم.
جوری نگاه کرد که انگار میخواهد فریاد بزند؛ آخه چقدر کار؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!
سرم را آرام بیخ گوشاش بردم و آرام پرسیدم: از کارای بابا خسته شدی؟
لبهایش را کمی غنچه کرد و با اشاره سر و بالا انداختن ابرو نظر منفی خود را اعلام کرد.
گفتم: پس چرا پرسیدی کی میریم؟
چشمهایش را شیطون کرد و گفت: میغواسدَم اده خواب موندی، بیدادِت دُنم.
کمی بیشتر فشارش دادم و گفتم: ای چشمهای شیطون، باید با یه گاز گنده بخورمت.
باز با همان نگاه شیطون گفت: قُب بُغور، ولی دیده نینی ندادی!
بعد هم از بغلام بیرون پرید و شروع کرد به فرار کردن، من هم دنبالاش راه افتادم بعد از کمی بازی بازی کردن، گرفتماش و شروع کردم به مثلاً خوردناش. وقتی توی بغلام دست و پا میزد و صدای قهقههایش تمام فضا را پر کرده بود، احساس عجیبی سراسر وجودم را فراگرفت؛ گویی در تمام دنیا هیچ موضوعی برای ناراحتی وجود ندارد.