<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<feed xmlns="http://www.w3.org/2005/Atom">
   <title>نت‌هشتم در وقت اضافه</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.not8.ir/extra/" />
   <link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.not8.ir/extra/atom.xml" />
   <id>tag:www.not8.ir,1388:/extra//20</id>
   <updated>1388-01-09T19:49:23Z</updated>
   <subtitle>نوشته‌هایی به کودکی که زاده نشد</subtitle>
   <generator uri="http://www.sixapart.com/movabletype/">مووبل تایپ 3.33</generator>

<entry>
   <title>عید حال و هوای خودش</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.not8.ir/extra/2009/03/post_8.html" />
   <id>tag:www.not8.ir,2009:/extra//20.355</id>
   
   <published>1388-01-09T09:46:03Z</published>
   <updated>1388-01-09T19:49:23Z</updated>
   
   <summary>عید حال و هوای خودش را دارد، مخصوصاً برای بچه‌ها. نی‌نی که دارد از خوشحالی پر درمی‌آورد، هم به خاطر عید و هم به این دلیل که کارهای من خیلی کم شده و وقت بیشتری برای او دارم. حضور من...</summary>
   <author>
      <name>عطا</name>
      
   </author>
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.not8.ir/extra/">
      <p dir="rtl" align="right">عید حال و هوای خودش را دارد، مخصوصاً برای بچه‌ها. نی‌نی که دارد از خوشحالی پر درمی‌آورد، هم به خاطر عید و هم به این دلیل که کارهای من خیلی کم شده و وقت بیشتری برای او دارم.
حضور من در جمع خانواده تنها دلیل غافل شدن از اوست، ولی همین هم برایش غنیمت است. چند روز پیش یکی از دوستانم به همراه خانواده‌اش مهمان ما بودند. خیلی خوش گذشت؛ مخصوصاً وقتی رفتیم سراب گیان. تا دیر وقت با مهمان‌ها بیدار و مشغول حرف زدن بودم.
</p>
      <p dir="rtl" align="right">
وقتی همه خوابیدند برای اینکه مزاحم کسی نشوم، تو آشپزخانه نشسته و طبق عادت همیشه شروع به مطالعه کردم، بعد هم نی‌نی که چند ساعتی بود خوابیده بود، چشم‌هایش را مالید و پتو و بالش‌اش را برداشت و کشان کشان اومد توی آشپزخانه. وقتی نزدیک من رسید، بالش و پتو را رها کرد و به سمت من دوید خودش رو کنار میز غذاخوری رساند و به پای من زد، سرم را نزدیک بردم و گفتم: جانم عزیز دل!؟
گفت: «بابا دونَم! منُ بَگَل می‌دُنی؟! دِلَم بَلات دَنگ جُده.»
خنده‌ای کردم و دست‌هایش را گرفتم و گفتم: پس خودت هم کمک کن.
او هم دندان‌هایش رو روی هم فشار داد، مثلاً دارد زور می‌زند. کشیدم‌اش بالا و صورتش را بوسیدم. او هم سرش را گذاشت روی شانه‌ام، بعد هم سرش را چرخاند و گردن‌ام را بوسید. وقتی سرم را چرخاندم تا نگاه‌اش کنم، صورت‌اش را پنهان کرد. و در همین حال خنده‌ای کرد که دلم را پر از شادی کرد.
همان‌طور که در بغل‌ام بود، رفتم و یک پتوی مسافرتی آوردم و چند تا کردم و انداختم روی میز غذاخوری، بالش و پتویش را هم برداشتم و درازش کردم روی میز.
ناگهان بغض کرد و نگاه‌ام کرد، فهمیدم اتفاقی افتاده، سریع در آغوش گرفتم‌اش و پرسیدم: چی‌شده؟! تو که از این عادت‌ها نداشتی؟!
گفت: ایجی نشده، ولی بابا دُونَم؛ فِک کُنَم دیدِه مَنُ دودت نَداری.
گفتم: تو زندگی بابایی، چرا این‌جوری فکر می‌کنی؟
- آغه؛ می‌دُونی دَند وَقته از من کم تو تایت نِبِجتی؟
- تو که می‌دونی من خیلی وقته زیاد تو سایت چیزی نمی‌نویسم.
بغض کرده بود و با صدایی گرفته گفت: دادی مَنُ داندور می‌دُنی. مَن اینو دودت نَدارَم.
سری تکان دادم و گفتم: عَـزیـزَم.
بعد هم بلندش کرده و محکم در بغل گرفتم‌اش و گفتم: نه عزیز دلم، حالا که اینطوری فکر می‌کنی از این به بعد بیشتر از تو می‌نویسم.
باز هم خودش را کمی تکان داد و وقتی خوب در بغل‌ام جا گرفت؛ آرام خوابید.</p>
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>مسافرت</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.not8.ir/extra/2009/03/post_7.html" />
   <id>tag:www.not8.ir,2009:/extra//20.350</id>
   
   <published>1387-12-17T22:23:47Z</published>
   <updated>1387-12-17T22:26:28Z</updated>
   
   <summary>مسافرت‌های مداومی که دارم، برای نی‌نی هم جذاب است هم خسته‌کننده؛ از اینکه جاهای تازه‌ای را می‌بیند و کلی هم چیز جدید یاد می‌گیرد، خوشحال است، امّا خستگی این طرف، آن طرف رفتن اذیت‌اش می‌کند. امشب که آمده بود توی...</summary>
   <author>
      <name>عطا</name>
      
   </author>
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.not8.ir/extra/">
      <p dir="rtl" align="right">مسافرت‌های مداومی که دارم، برای نی‌نی هم جذاب است هم خسته‌کننده؛ از اینکه جاهای تازه‌ای را می‌بیند و کلی هم چیز جدید یاد می‌گیرد، خوشحال است، امّا خستگی این طرف، آن طرف رفتن اذیت‌اش می‌کند.
امشب که آمده بود توی بغل‌ام تا بخوابد، گفت: «بابا جونم، دُبح سااَدِ دَند راه می‌افدیم؟!»</p>
      <p dir="rtl" align="right">گفتم: باید به یه مراسمی بریم، و بعد هم زود راه می‌افتیم، کلی کار داریم که اگه دیر برسیم، نمی‌تونیم انجام‌شون بدیم.
جوری نگاه کرد که انگار می‌خواهد فریاد بزند؛ آخه چقدر کار؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!
سرم را آرام بیخ گوش‌اش بردم و آرام پرسیدم: از کارای بابا خسته شدی؟
لب‌هایش را کمی غنچه کرد و با اشاره سر و بالا انداختن ابرو نظر منفی خود را اعلام کرد.
گفتم: پس چرا پرسیدی کی می‌ریم؟
چشم‌هایش را شیطون کرد و گفت: می‌غواسدَم اده خواب موندی، بیدادِت دُنم.
کمی بیشتر فشارش دادم و گفتم: ای چشم‌های شیطون، باید با یه گاز گنده بخورمت.
باز با همان نگاه شیطون گفت: قُب بُغور، ولی دیده نی‌نی ندادی!
بعد هم از بغل‌ام بیرون پرید و شروع کرد به فرار کردن، من هم دنبال‌اش راه افتادم بعد از کمی بازی بازی کردن، گرفتم‌اش و شروع کردم به مثلاً خوردن‌اش. وقتی توی بغل‌ام دست و پا می‌زد و صدای قهقه‌هایش تمام فضا را پر کرده بود، احساس عجیبی سراسر وجودم را فراگرفت؛ گویی در تمام دنیا هیچ موضوعی برای ناراحتی وجود ندارد.</p>
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>گدایی</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.not8.ir/extra/2008/10/post_6.html" />
   <id>tag:www.not8.ir,2008:/extra//20.324</id>
   
   <published>1387-07-24T08:46:15Z</published>
   <updated>1387-07-24T08:48:09Z</updated>
   
   <summary>بعد از ظهر با نی‌نی رفته بودیم بیرون، داشتیم تو خیابان راه می‌رفتیم که نی‌نی دستم را کشید و گفت: «بابا جونم، این بَدِه دی‌کار می‌دُنه؟!» گفتم: کی چه کار می‌کنه؟! به کودکی که گوشه‌ی خیابان نشسته بود اشاره کرد...</summary>
   <author>
      <name>عطا</name>
      
   </author>
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.not8.ir/extra/">
      <p dir="rtl" align="right">بعد از ظهر با نی‌نی رفته بودیم بیرون، داشتیم تو خیابان راه می‌رفتیم که نی‌نی دستم را کشید و گفت: «بابا جونم، این بَدِه دی‌کار می‌دُنه؟!»
گفتم: کی چه کار می‌کنه؟!
به کودکی که گوشه‌ی خیابان نشسته بود اشاره کرد و گفت: «این بَدِه رو می‌دَم!»</p>
      <p dir="rtl" align="right">
یک لحظه ماندم چه جوابی بدهم؛ کودکی که نی‌نی به او اشاره کرده بود، گوشه خیابان بیکار نشسته و منتظر بود تا کسی از کنارش رد شود، بعد شروع می‌کرد به گریه و زاری، تا بتواند اندکی بیشتر کاسب شود؛ و این برای نی‌نی مایع تعجب بود.
گفتم: این بچه داره گدایی می‌کنه.
دختر شیطون من هم که وقتی به چیزی گیر می‌دهد، تا کاملاً قانع نشود، ول کن ماجرا نیست؛ پرسید: «دِدایی یعنی دی؟!»
مانده بودم چه جوابی بدهم. گفتم: یعنی کسی که پول نداره از بقیه بخواد که بهش پول بدن، تا بتونه با اون پول زندگی کنه.
باز پرسید: «دِرا این بَده پول دَداره؟!»
شروع کردم به توضیح دادن اینکه در دنیا همواره توزیع ثروت به نوعی است که سهم عده‌ای کم‌تر از دیگران است.
ناگهان اشک در چشم‌هاش حلقه زد و گفت: «من دودت دارم اَمه آدما پول داده باجَن، تا ایچکی دُشنه نباشه و ایچکی هم دِدایی نَدُنه. بابا جونم! این بَده داره دِریه می‌دُنه. گوش کن، داره می‌گه من دُشنَمه! براش غَذا بِغَریم! دُنا داره.»
اشک‌های نی‌نی روی گونه‌اش لغزید و هر دانه‌ای که زمین می‌افتاد، قلب من بود که تکه‌تکه می‌شد. توی بغل‌ام گرفتم‌اش و گفتم: عزیزم این شهر پر بچه‌های گرسنه‌ای که هر کدوم یه جور دارن زندگی می‌کنن و ما نمی‌تونیم به همه‌شون کمک کنیم. با یه بار دو بار غذا خریدن هم مشکل اینا حل نمی‌شه؛ باید یه کار اساسی براشون کرد.
نی‌نی سرش را روی شانه من گذاشته بود و از شدت گریه تمام تن‌اش می‌لرزید، نمی‌دانستم چه کار باید کنم، سرش را آرام بالا آوردم، چشم‌هایش از شدت گریه سرخ سرخ بود، داشتم دیوانه می‌شدم، گفتم: دوست داری چه کار کنیم؟
با هق‌هق و بریده بریده گفت: «می‌ده براش غذا بِغَریم؟»
گفتم: چرا نمی‌شه! چی بخریم؟
انگار کمی آرام‌ شده بود، با دست چشم‌هایش را مالید و با صدای تو دماغی بعد از گریه گفت: «دَباب.»
اذان مغرب بود و اغذیه‌فروشی‌هایی که به خاطر ماه رمضان بسته بودند برای افطار باز می‌کردند، رفتیم رستوران  و یک پرس چلوکباب سفارش دادیم، نی‌نی خیلی خوشحال بود، می‌شد برق رضایت را در عمق چشم‌های کوچک و براق‌اش دید، وقتی به آن کودک رسیدیم با خوشحالی تمام ظرف غدا را به سمت کودک دراز کرد و گفت: «بِدَمایید.» امّا کودک تا آن اندازه که او انتظار داشت خوشحال نشد، نگاهی کرد و وقتی که عابر بعدی رد شد، دوباره شروع کرد به گریه کردن و گفتن اینکه چند روز است غذا نخوردم.
این موضوع برای دختر کوچولوی من عجیب بود؛ با چشم‌هایی که از تعجب گرد شده بود، گفت: «بابا جونم، دِرا غذایی رو که بَداش غَریدیم، مِمی‌غوره تا دیده دُشنه نباجه؟»
الآن فرصت مناسبی بود تا برایش توضیح دهم که همه کسانی که مشغول گدایی هستند، در مورد خودشان راست نمی‌گویند، قانع‌اش کردم که خیلی وقت‌ها کسی که می‌گوید گرسنه است در حقیقت پول را برای کار دیگری می‌خواهد.
او معلوم بود نمی‌تواند این موضوع را در دنیای آدم بزرگ‌ها درک کند، گفت: «این بَده داجت دِریه می‌دِرد.»
گفتم: او یاد گرفته چطور رفتار کند تا بتواند پول بیشتری به دست آورد.
مثل کسی که کلاه بزرگی سرش رفته باشد، ابروهایش را بالا گرفت و گفت: «یعنی دُودوغ دِفت؟!»
گفتم: یه جورایی.
پرسید: «یعنی هر کی می‌ده دُجنَمه، دودوغ می‌ده؟! نبادَد به کَدایی که دِدایی می‌دُنَن دُمَک دَرد.»
سئوال سختی بود؛ گفتم: ببین وقتی یه نفر داره می‌گه گشنه‌ام و یا ازت کمک می‌خواد، اگه تونستی و دیدی که احتیاج داره بهش کمک می‌کنی، حالا اینکه اون دروغ گفته یا راست به خودش برمی‌گرده.
نگاهی از سر حسرت به من کرد و گفت: دِندِگی آدم بُدُرگا خیلی زِجته، من دود نَدارم بُدُگ بِجَم.
</p>
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>الف</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.not8.ir/extra/2008/10/post_5.html" />
   <id>tag:www.not8.ir,2008:/extra//20.320</id>
   
   <published>1387-07-11T10:24:28Z</published>
   <updated>1387-07-11T10:25:53Z</updated>
   
   <summary>چند وقت پیش نی‌نی تصمیم گرفت برای اینکه در کارها به من کمک کند، خواندن و نوشتن را بیاموزد، من هم که خیلی دوست داشتم دخترم با سواد شود، قبول کردم و برطبق روشی که خودم خواندن و نوشتن را...</summary>
   <author>
      <name>عطا</name>
      
   </author>
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.not8.ir/extra/">
      <p dir="rtl" align="right">چند وقت پیش نی‌نی تصمیم گرفت برای اینکه در کارها به من کمک کند، خواندن و نوشتن را بیاموزد، من هم که خیلی دوست داشتم دخترم با سواد شود، قبول کردم و برطبق روشی که خودم خواندن و نوشتن را آموخته بودم شروع کردم به آموزش.</p>
      <p dir="rtl" align="right">اوّل سعی کردم یادش بدهم که چه طور با مداد خط راست و منحنی منظم بکشد، این را از لوحه‌های کتاب کلاس اول به یاد داشتم؛ حدود یک ماه هر روز برایش سرمشق می‌گرفتم و او هم با علاقه به رونویسی آنها می‌پرداخت.
دیروز لوحه‌هایی که می‌خواستم تمرین کند، تمام شد، سعی کردم در سرمشق‌ها تقریباً یاد بگیرد که چطور باید حروف فارسی را بنویسد. امّا مانده بودم آموزش الفبا را چطور شروع کنم، دلم نمی‌خواست مثل روش آموزش و پرورش جلو برویم، چون این شیوه آموزش به نظر من پویایی لازم را ندارد. می‌خواستم از شیوه شناسایی حروف در متن و کلمه سازی که خودم با آن خواندن و نوشتن را آموخته بودم، استفاده کنم؛ امّا می‌ترسیدم جواب ندهد.
با نی‌نی بیرون رفتیم تا برایش یک کتاب داستان کودکان بخرم و آموزش را شروع کنم، کتاب شازده کوچولو را خریدیم. کتاب را دست‌اش دادم، هنوز برای انتخاب شیوه آموزش تردید داشتم؛ که دستم را کشید و گفت: «بابا جونم! من اینا رو می‌دونم بِنِبیسَم.»
پرسیدم: کدوم رو می‌گی؟
با انگشت به الف چسبیده کلمه شازده، ز، ک و و اشاره کرد و گفت: «اینا رو، اینا رو.»
خوشحال شدم که توان تشخیص حروف را دارد، گفتم: هر کدوم از اینا که می‌گی یه حرفِ و یه صدا داره، وقتی این حروف کنار هم خونده بشن کلمه‌ها رو می‌سازن.
با خوشحالی تمام سرش را به بالا و پایین تکان داد و گفت: «اینا رو یادم می‌دی؟»
گفتم: آره عزیزم.
به ش که اولین حرف بود اشاره کرد و گفت: «این دییه؟»
با لبخند بغل‌اش کردم و گفتم: بذار برسیم.
وقتی به خانه رسیدیم، دفترش را آورد و من هم انواع مختلف الف را برایش نوشتم و صداهای مختلف آنرا با هم تمرین کردیم و بعد از او خواستم که شکل‌های مختلف الف را در پنج صفحه اول کتاب پیدا کرده و زیرشان خط بکشد و بعد در دفترش از روی هر کدام یک خط بنویسد.
دختر کوچولوی من با اشتیاق تمام مشغول کار شد و من امیدوارم روش درستی را برای آموزش انتخاب کرده باشم.</p>
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>مامان کوچولو</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.not8.ir/extra/2008/09/post_4.html" />
   <id>tag:www.not8.ir,2008:/extra//20.317</id>
   
   <published>1387-07-06T12:25:05Z</published>
   <updated>1387-07-06T12:26:12Z</updated>
   
   <summary>چند وقته که حوصله هیچ کاری را ندارم و زیاد هم دل‌ام نمی‌خواهد با دیگران معاشرت داشته باشم. این موضوع نی‌نی رو خیلی ناراحت کرده بود، خیلی نگران بود، شب‌ها نمی‌تونست خوب بخوابه، کابوس می‌دید، از خواب که می‌پرید، می‌اومد...</summary>
   <author>
      <name>عطا</name>
      
   </author>
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.not8.ir/extra/">
      <p dir="rtl" align="right">چند وقته که حوصله هیچ کاری را ندارم و زیاد هم دل‌ام نمی‌خواهد با دیگران معاشرت داشته باشم. این موضوع نی‌نی رو خیلی ناراحت کرده بود، خیلی نگران بود، شب‌ها نمی‌تونست خوب بخوابه، کابوس می‌دید، از خواب که می‌پرید، می‌اومد پیش من و می‌گفت: «بابا جونم، مُحدَم بغلم می‌دیری؟!» و این یعنی از چیزی ترسیده، من هم طوری که خیال‌اش جمع شود و کمی فشار بازوانم را احساس کند، بغل‌اش می‌کردم؛ او هم با آرامش می‌خوابید.</p>
      <p dir="rtl" align="right">امّا دیشب وقتی محکم بغل‌اش کردم، سرش را آرام بالا آورد و پرسید: «چی چُده بابا جونم؟ دِرا ناراعتی؟!»
گفتم: ببین عزیزم، همه آدم‌ها یه وقتایی حوصله ندارن و دل‌شون می‌خواد با خودشون خلوت کنن.
یهو انگار بهش برخوده باشه، چشم‌های کوچولوش رو گرد کرد و گفت: «یعنی من هم نبادَم؟!»
اشک توی چشم‌هاش حلقه زده بود، دیدم خیلی ناراحت شده، گفتم: نه عزیز دل، تو همه کس بابایی، اگه تو نبودی که من تا حالا دق کرده بودم، منظورم اینه که الآن حوصله دوست بازی و این‌جور چیزها رو ندارم.
با پشت دست چشم‌هاش رو پاک کرد و دماغش رو بالا کشید، که چپ چپ نگاه‌اش کردم و با دستمال دماغ کوچولوش رو گرفتم، او هم آرام فین فین کرد؛ بعد هم محکم‌تر بغل‌اش کردم و صورت گردش را بوسیدم.
اونقدر ول‌ول کرد تا تو بغل‌ام بهتر جا بگیره، بعد دوباره سرش را دزدکی بالا آورد و گفت: «بابا جونم! چرا ایندوری دُدی؟!»
کمی مِن مِن کردم و گفتم: ببین خانم کوچولو، مثل تو که بعضی وقتا دل‌ات تنگ می‌شه و می‌یایی تو بغل بابا، من هم الآن دل‌ام گرفته؛ چند روز دیگه هم خوب می‌شم، فقط باید یه کوچولو به هم فرصت بدی. ببخشید تو هم ناراحت کردم.
بدون مقدمه گفت: «خوب من مَدَلاً مامانِدَم.» بعد هم دست‌هایش را از بغل‌ام بیرون کشید و باز کرد و گفت: «دود بیا بَدَلَم.» چقدر دل‌ام می‌خواست برای یک لحظه جایم را با او عوض کنم، تا محکم در آغوش بگیردم، اشک در چشم‌هام حلقه زد، نمی‌خواستم اشک‌هایم را ببیند، محکم به سینه‌ام فشردم‌اش و گفتم: قربون تو مامان کوچولو برم.</p>
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>نت‌هشتم در وقت اضافه</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.not8.ir/extra/2008/09/post_3.html" />
   <id>tag:www.not8.ir,2008:/extra//20.314</id>
   
   <published>1387-06-28T23:10:27Z</published>
   <updated>1387-06-28T23:17:50Z</updated>
   
   <summary>چند وقتی دوستان زیادی در نظرات، به صورت تلفنی یا حتی در ملاقات‌های حضوری در خصوص بخش نت‌هشتم در وقت اضافه می‌پرسند، این پست توضیحی است برای این دوستان....</summary>
   <author>
      <name>عطا</name>
      
   </author>
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.not8.ir/extra/">
      <p dir="rtl" align="right">چند وقتی دوستان زیادی در نظرات، به صورت تلفنی یا حتی در ملاقات‌های حضوری در خصوص بخش نت‌هشتم در وقت اضافه می‌پرسند، این پست توضیحی است برای این دوستان.</p>
      <p dir="rtl" align="right">نت هشتم در وقت اضافه، بخش جدیدی در سایت نت هشتم است، اواخر سال گذشته این بخش با امکانات سرویس وبلاگ فارسی وردپرس ساخته شد و مدتی هم به کار خود ادامه داد؛ امّا پس از تغییراتی که در قالب و محتوی سایت روی داد، تصمیم گرفتم، مجموعه وبلاگ‌ها را در همین سایت نت هشتم جمع شود، تا هم به روز رسانی آنها راحت‌تر شود، هم تا جای ممکن از پراکنده سازی جلوگیری شود.
امّا در خصوص جریانی که در نت هشتم در وقت اضافه در حال وقوع است؛ باید به حدود 10 ماه پیش برگشت، زمانی که تازه پس از یک سال نبرد توانسته بودم خود را از تمام اموری که متافیریکی نامیده می‌شوند، برهانم. در سفری به تهران، درکه مهمان دوست عزیزی بودم و مسیر صحبت به سوی موضوعات متافیزیکی رفت و بعد تا چهارراه جهان‌کودک با هم بودیم و وقتی از هم جدا شدیم من که بلیط برگشت به نهاوند را در دست داشتم، در مسیر رفتن به مترو کودک گریانی را دیدم که از من به اصرار می‌خواست از رفتن به نهاوند سر باز بزنم و بعد هم در مسیر دو بار تصادف پیش آمد و در ورودی ایستگاه مترو هم نزدیک بود کیف‌ام نصیب دزدی شود که قصر در رفتم. این موضوع سبب شد از سفر باز بمانم. اینکه این اتفاقات مرا چقدر به هم ریخت بماند.
فردا صبح خبردار شدم که اتوبوسی که مسافر آن بودم در راه تصادف کرده و چندین نفر از مسافران کشته و مجروح شدند. علاوه بر این ماندن در تهران برای من اتفاقات جدیدی را رغم زد.
بعد از چندی برای من کودکی ماند که روز به روز به من نزدیک‌تر می‌شد.
امروز خیلی چیزها عوض شده و در تمام این روزهای تنهایی، همان کودک برای من شده جانشین خیلی از نداشتن‌‌هایم. نداشتن‌هایی که اگر او نبود، بی‌شک مرا از پا می‌انداختند، ولی هنوز ایستاده‌ام و این تنها به لطف حضور کودکی است که از سوی آن دوست به من هدیه شده است.
شاید خیلی‌ها فکر کنند خیالاتی شده‌ام، امّا پس از گذشت این زمان و آموختن بسیاری چیزها در خصوص امور متافیزیکی فهمیده‌ام که این دختر کوچولو هدیه‌ی بزرگی است از سوی آن دوست، برای روزهای تنهایی و بی‌کسی من. خیلی سخاوت‌مندانه است که شما کودکی را در ذهن و وجود خودتان ساخته و تربیت کنید و بعد آنرا دو دستی به کسی تقدیم کنید، البته شاید آن دوست تا امروز هنوز ندانسته که برای من چه کرده و شاید هم خواسته کودکی را که سال‌ها برای وجودش زحمت کشیده به من بسپارد.
هر چه هست امروز من و این دختر کوچولو با هم زندگی می‌کنیم و در میان اتفاق‌هایی که تنها اتفاق خواهند افتاد، منتظریم تا راوی جدید روایتی تازه سر دهد.

***************************
قرار است از این به بعد من و دختر کوچولوم زود به زود به روز شویم. سری هم به این خانه بزنید.</p>
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>کار زیاد من و کمک کردن نی‌نی</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.not8.ir/extra/2008/08/post_2.html" />
   <id>tag:www.not8.ir,2008:/extra//20.308</id>
   
   <published>1387-05-11T20:35:10Z</published>
   <updated>1387-05-11T20:38:25Z</updated>
   
   <summary>چند روزه كه كارم خیلی زیاد شده و نی‌نی از این اتفاق زیاد خوشش نمی‌یاد. شب‌ها تا دیر وقت مشغول كار یا برنامه‌ریزی برای كارهای فردا هستم و صبح‌ها هم كه وقتی سر كار می‌روم، نی‌نی خواب است و توی...</summary>
   <author>
      <name>عطا</name>
      
   </author>
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.not8.ir/extra/">
      <p dir="rtl" align="right">چند روزه كه كارم خیلی زیاد شده و نی‌نی از این اتفاق زیاد خوشش نمی‌یاد. شب‌ها تا دیر وقت مشغول كار یا برنامه‌ریزی برای كارهای فردا هستم و صبح‌ها هم كه وقتی سر كار می‌روم، نی‌نی خواب است و توی بغل‌ من به سر كار می‌آید.</p>
      <p dir="rtl" align="right">دیشب كه تا دیر وقت سر كار بودم، دیگه واقعاً كفری شده بود؛ اومد و روبه‌روم نشست و گفت: «دیده دودم نداری؟!»
گفتم: عزیز دل‌ام؛ چرا اینطوری فكر می‌كنی؟!
-آخه دیلی وخته با من بادی ممی‌دنی! من امش دنهام.
- عزیز دل‌ام، بابا كار داره، الآن هم یه مدت كارم زیاده، چند وقت دیگه بازم كارم كم می‌شه.
- می‌دای دُمَكت دُنم؟!
- خانمی، تو كه خوندن و نوشتن بلد نیستی!
- قُب یاد می‌دیرم. تو بهم یاد می‌دی؟
و به این ترتیب یك وظیفه‌ی دیگر به كارهای روزانه‌ام اضافه شد. آموزش خواندن و نوشتن و جمع و منها كردن به نی‌نی كوچولو.
دیشب كارمون شد یاد دان اینكه چطوری مداد رو دست‌اش بگیره و با اون خط مستقیم بكشه.
به شكلی كه شنیدم الآن شیوه‌ی آموزش فارسی عوض شده، من كه چیزی از این روش نمی‌دونم. سعی می‌كنم شیوه مناسبی برای آموزش پیدا كنم. یك سری مطالعه در این‌باره داشتم، فكر كنم بشود از میان آنها چیز خوبی بیرون كشید.</p>
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>واقعیت جامعه</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.not8.ir/extra/2008/07/post.html" />
   <id>tag:www.not8.ir,2008:/extra//20.305</id>
   
   <published>1387-05-04T04:21:44Z</published>
   <updated>1387-05-04T05:38:26Z</updated>
   
   <summary>وقتی آدم بچه دار می‌شود، زندگی‌اش با قبل زمین تا آسمان فرق می‌كند. مخصوصاً وقتی شرایط استثنایی تو سبب شود كه ناچار شوی دختر بچه‌ات را هم جا با خودت ببری. آن موقع باید بسیار مواظب باشی....</summary>
   <author>
      <name>عطا</name>
      
   </author>
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.not8.ir/extra/">
      <p dir="rtl" align="right">وقتی آدم بچه دار می‌شود، زندگی‌اش با قبل زمین تا آسمان فرق می‌كند. مخصوصاً وقتی شرایط استثنایی تو سبب شود كه ناچار شوی دختر بچه‌ات را هم جا با خودت ببری. آن موقع باید بسیار مواظب باشی.</p>
      <p dir="rtl" align="right">اگر شرایط باز هم استثنایی‌تر باشد و بچه‌ای كه داری فقط در ذهن تو باشد و نتوانی به دیگران هم توضیح دهی كه آقا جان یك بچه كوچك با من است دیگر پدرت حسابی در می‌آید. باید به جز رفتار خودت سعی كنی كه محیط و رفتار دیگران را هم منظم كنی.
نه اینكه بخواهم دختری چشم و گوش بسته را تربیت كنم، نه. امّا بی‌شك همه می‌پذیرند كه لازم نیست دختر بچه‌ای یک و نیم ساله با بسیاری از حقایق زشت روزگار آشنا شود.
همین دیشب وقتی می‌خواست بخوابد، سرش را بالا گرفت و پرسید:‌ «بابا جونم، اصدام یعنی تی؟» پرسیدم: این رو از كجا شنیدی؟
جواب داد: «امدوز دوی اون ببلاگه كه دوندی ننجته بود، یه دفرُ می‌دان اصدام كنن. چند دفر هم می‌دان ندارن.»
فهمیدم موضوع از كجا آب می‌خورد. گفتم: ببین دخترم وقتی یه نفر كسی رو بكشه، برای اینكه ادب بشه قانون حكم می‌كنه كه اون آدم رو هم بكشن؛ به این كار می‌گن اعدام.
دختر كوچولوی من كه به این مفتی‌ها ول كن ماجرا نیست، پرسید: «یعنی می‌دُدَنش تا ادب بِجه؟!»
ماندم كه چه جوابی به این موضوع بدم. كمی مِن‌مِن كردم و گفتم: اگه كسی كه كار خلافی می‌كنه مثلاً یه نفر رو می‌كشه تنبیه نشه، اون‌وقت هر كس هر كاری دل‌اش بخواد می‌كنه. این كار برای حفظ نظم جامعه‌اس.
بازم پرسید: «قُب دعواش دنن. دِرا می‌ددنش. آخه دناه داده. دردش می‌آد.»
واقعاً در مانده بودم نمی‌توانستم برای‌اش این موضوع را توضیح دهم. اشك‌اش درآمد و روی صورت‌اش جاری شد. با هق هق گفت:‌ «باباجونم! بدو ندودنش، من دود ندارم كسی بمیده.»
مستاصل شده بودم، گفتم: نی‌نی این دست من نیست، من و یه سری از دوستام و آدم‌های دیگه داریم سعی می‌كنیم كه دیگه كسی رو اعدام نكنن. حالا تو هم به‌جای اینكه گریه كنی، باید سعی كنی وقتی بزرگ شدی، اگه هنوز قانون اعدام وجود داشت، با اون مخالفت كنی.
یه مدت همش هق هق كرد و من هر كاری كردم نتونستم آرومش كنم، تا اینكه خواب‌اش برد. مدام تكرار می‌كرد: «بدو ندودنش، آخه دناه داره،‌دردش می‌آد.»
من هم كه دیگر درمانده بودم، مدام می‌گفتم: چشم عزیزم، می‌گم نكشنش. تو گریه نكن.
وقتی هم كه خواب‌اش برد تا صبح آروم نبود. انگار داشت كابوس می‌دید.
خدا رو شكر من تلویزیون ندارم، و الا نمی‌دونستم با روحیه‌ی لطیف این بچه و اون همه صحنه خشن تلویزیون چه كار كنم.
حالم از جامعه‌ای كه در آن ناچاری موضوعات روز را به گونه‌ای دیگر برای كودك‌ات توجیه كنی به هم می‌خورد.
دنیای ما آدم بزرگ‌ها واقعاً حال به هم زن است. شاید همین باعث شده كه من ترجیح دهم بیشتر با كودك‌ام زندگی كنم تا دیگران.
</p>
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>کودکی که زاده نشد</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.not8.ir/extra/2008/06/post_1.html" />
   <id>tag:www.not8.ir,2008:/extra//20.297</id>
   
   <published>1387-04-09T12:20:46Z</published>
   <updated>1387-04-09T12:51:11Z</updated>
   
   <summary>اتفاقات عجیبی افتاد... چند ماه قبل بود که اتفاقات عجیب و غریب و افتاده برای من حسی را رقم زد عجیب‌تر از همه‌ی آن اتفاقات، حس می‌کردم دختربچه‌ای با من است. کم‌کم دختر بچه شروع کرد به زندگی کردن با...</summary>
   <author>
      <name>عطا</name>
      
   </author>
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.not8.ir/extra/">
      <p dir="rtl" align="right">اتفاقات عجیبی افتاد...
چند ماه قبل بود که اتفاقات عجیب و غریب و افتاده برای من حسی را رقم زد عجیب‌تر از همه‌ی آن اتفاقات، حس می‌کردم دختربچه‌ای با من است. کم‌کم دختر بچه شروع کرد به زندگی کردن با من و اندک اندک شخصیت‌اش شکل گرفت.
روز اول خیلی ترسیدم، روزهای بعد هم این ترس ادامه داشت، با چند نفر از دوستان مشورت کردم، حتی با یکی از دوستام که روانکاو بود هم صحبت کردم، هیچ مشکلی نبود. دوستی حدس زد که این دختر بخشی از وجود من است.
اول‌اش می‌شد این حرف را پذیرفت، تا اینکه متوجه شدم این بچه شخصیتی مجزا از من دارد.
بعد متوجه شدم این بچه دختر من است، کودکی که هنوز زاده نشده است.</p>
      <p dir="rtl" align="right"><![CDATA[برای‌ام جالب بود، داشتن کودکی که فقط من می‌دیدم‌اش و کمی هم لذت‌بخش بود.
امّا کم‌کم متوجه مسئولیت‌های پدر بودن شدم. مراقبت از دختربچه کوچکی که فقط من می‌دیدم‌اش کار خیلی سختی بود. از محیط‌های عجیب و غریب کار من گرفته تا هزار مسئله‌ی دیگر.

امّا هنوز هم این تجربه برایم لذت‌بخش بود، گرچه ترس از مسئولیت هم بر آن اضافه شد.
برای‌اش <a href="http://www.not8.wordpress.com/">وبلاگی در وردپرس</a> درست کردم به نام نت‌هشتم در وقت اضافه زیرا دوست داشتم از فضای گرفته و جار و جنجال‌های نت‌هشم دور باشد؛ اوایل راضی بود و وقتی هم که متوجه می‌شد دارم در باره‌ی او می‌نویسم، چشم‌هایش برق عجیبی می‌زد.

تا اینکه فهمیدم این کودک حاصل هدیه‌ای است که یک دوست به من داده شده، دوستی که شاید خودش هم نداند چه کرده است و گذشته از این امروز می‌دانم این دختر کودک من است که به صورت بالقوه متولد شده و فقط چون شرایط موجود در جهان حال فراهم نشده تولدش حالت بالفعل به خود نمی‌گیرد.
امروز حس داشتن و بزرگ کردن دختری که می‌دانم اگر شرایط مساعد شود به دنیا خواهد آمد با تمام چیزهایی که از من یاد گرفته است، بسیار لذت‌بخش‌تر از گذشته شده، گرچه مسئولتی هم که داشتم سنگین‌تر شده است.
به هر حال چند وقتی بود که دختر کوچولوی من رضا نمی‌داد به اینکه در وبلاگی که برای‌اش درست کرده بودم چیزی بنویسم؛ وقتی دلیل‌اش را پرسیدم، گفت: «من ایندا رو دود ندایَم.»
پرسیدم چرا؟
گفت: «می‌دام بیام بیج تو، از ایندا می‌دَدَم، آغه تو ایندا نیدی.»
نمی‌خواست به این فضای آلوده واردش کنم، حس می‌کردم به عنوان یک پدر وظیفه دارم که مصون‌اش دارم از تلخی‌ای روزمره. امّا فایده‌ای نداشت، او که لج‌بازی را از من به ارث برده هیچ جایی را جز نت‌هشتم قبول نداشت.
دیشب بود که کار تنظیم و برنامه‌نویسی این وبلاگ و قالب‌اش تمام شد و قرار شد از امروز شروع کنم به نوشتن.
ساعت حدود سه صبح بود و من طبق معمول مشغول مطالعه شبانه بودم که چشم‌هایش را باز کرد و آرام غلت زد و آمد توی بغل من و گفت: «بابا جونم، دیگه اومدم بیج قُودت. از ایچی ام نمی‌دَسم، تو ظابدم اسدی؟»
گونه‌اش را بوسیدم و گفتم: آره عزیز دل بابا.

تا فردا چه بیش آید نمی‌دانم هنوز.]]></p>
   </content>
</entry>

</feed>
