<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<rss version="2.0">
   <channel>
      <title>نت‌هشتم در وقت اضافه</title>
      <link>http://www.not8.ir/extra/</link>
      <description>نوشته‌هایی به کودکی که زاده نشد</description>
      <language>en</language>
      <copyright>Copyright 1388</copyright>
      <lastBuildDate>۱ شنبه, 09 فروردینماه 1388 13:16:03 +0330</lastBuildDate>
      <generator>http://www.sixapart.com/movabletype/</generator>
      <docs>http://blogs.law.harvard.edu/tech/rss</docs> 

            <item>
         <title>عید حال و هوای خودش</title>
         <description><p dir="rtl" align="right">عید حال و هوای خودش را دارد، مخصوصاً برای بچه‌ها. نی‌نی که دارد از خوشحالی پر درمی‌آورد، هم به خاطر عید و هم به این دلیل که کارهای من خیلی کم شده و وقت بیشتری برای او دارم.
حضور من در جمع خانواده تنها دلیل غافل شدن از اوست، ولی همین هم برایش غنیمت است. چند روز پیش یکی از دوستانم به همراه خانواده‌اش مهمان ما بودند. خیلی خوش گذشت؛ مخصوصاً وقتی رفتیم سراب گیان. تا دیر وقت با مهمان‌ها بیدار و مشغول حرف زدن بودم.
</p></description>
         <link>http://www.not8.ir/extra/2009/03/post_8.html</link>
         <guid>http://www.not8.ir/extra/2009/03/post_8.html</guid>
        
        
         <pubDate>۱ شنبه, 09 فروردینماه 1388 13:16:03 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>مسافرت</title>
         <description><p dir="rtl" align="right">مسافرت‌های مداومی که دارم، برای نی‌نی هم جذاب است هم خسته‌کننده؛ از اینکه جاهای تازه‌ای را می‌بیند و کلی هم چیز جدید یاد می‌گیرد، خوشحال است، امّا خستگی این طرف، آن طرف رفتن اذیت‌اش می‌کند.
امشب که آمده بود توی بغل‌ام تا بخوابد، گفت: «بابا جونم، دُبح سااَدِ دَند راه می‌افدیم؟!»</p></description>
         <link>http://www.not8.ir/extra/2009/03/post_7.html</link>
         <guid>http://www.not8.ir/extra/2009/03/post_7.html</guid>
        
        
         <pubDate>۱ شنبه, 18 اسفندماه 1387 01:53:47 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>گدایی</title>
         <description><p dir="rtl" align="right">بعد از ظهر با نی‌نی رفته بودیم بیرون، داشتیم تو خیابان راه می‌رفتیم که نی‌نی دستم را کشید و گفت: «بابا جونم، این بَدِه دی‌کار می‌دُنه؟!»
گفتم: کی چه کار می‌کنه؟!
به کودکی که گوشه‌ی خیابان نشسته بود اشاره کرد و گفت: «این بَدِه رو می‌دَم!»</p></description>
         <link>http://www.not8.ir/extra/2008/10/post_6.html</link>
         <guid>http://www.not8.ir/extra/2008/10/post_6.html</guid>
        
        
         <pubDate>۴ شنبه, 24 مهرماه 1387 12:16:15 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>الف</title>
         <description><p dir="rtl" align="right">چند وقت پیش نی‌نی تصمیم گرفت برای اینکه در کارها به من کمک کند، خواندن و نوشتن را بیاموزد، من هم که خیلی دوست داشتم دخترم با سواد شود، قبول کردم و برطبق روشی که خودم خواندن و نوشتن را آموخته بودم شروع کردم به آموزش.</p></description>
         <link>http://www.not8.ir/extra/2008/10/post_5.html</link>
         <guid>http://www.not8.ir/extra/2008/10/post_5.html</guid>
        
        
         <pubDate>۵ شنبه, 11 مهرماه 1387 13:54:28 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>مامان کوچولو</title>
         <description><p dir="rtl" align="right">چند وقته که حوصله هیچ کاری را ندارم و زیاد هم دل‌ام نمی‌خواهد با دیگران معاشرت داشته باشم. این موضوع نی‌نی رو خیلی ناراحت کرده بود، خیلی نگران بود، شب‌ها نمی‌تونست خوب بخوابه، کابوس می‌دید، از خواب که می‌پرید، می‌اومد پیش من و می‌گفت: «بابا جونم، مُحدَم بغلم می‌دیری؟!» و این یعنی از چیزی ترسیده، من هم طوری که خیال‌اش جمع شود و کمی فشار بازوانم را احساس کند، بغل‌اش می‌کردم؛ او هم با آرامش می‌خوابید.</p></description>
         <link>http://www.not8.ir/extra/2008/09/post_4.html</link>
         <guid>http://www.not8.ir/extra/2008/09/post_4.html</guid>
        
        
         <pubDate>شنبه, 06 مهرماه 1387 15:55:05 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>نت‌هشتم در وقت اضافه</title>
         <description><p dir="rtl" align="right">چند وقتی دوستان زیادی در نظرات، به صورت تلفنی یا حتی در ملاقات‌های حضوری در خصوص بخش نت‌هشتم در وقت اضافه می‌پرسند، این پست توضیحی است برای این دوستان.</p></description>
         <link>http://www.not8.ir/extra/2008/09/post_3.html</link>
         <guid>http://www.not8.ir/extra/2008/09/post_3.html</guid>
        
        
         <pubDate>جمعه, 29 شهریورماه 1387 02:40:27 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>کار زیاد من و کمک کردن نی‌نی</title>
         <description><p dir="rtl" align="right">چند روزه كه كارم خیلی زیاد شده و نی‌نی از این اتفاق زیاد خوشش نمی‌یاد. شب‌ها تا دیر وقت مشغول كار یا برنامه‌ریزی برای كارهای فردا هستم و صبح‌ها هم كه وقتی سر كار می‌روم، نی‌نی خواب است و توی بغل‌ من به سر كار می‌آید.</p></description>
         <link>http://www.not8.ir/extra/2008/08/post_2.html</link>
         <guid>http://www.not8.ir/extra/2008/08/post_2.html</guid>
        
        
         <pubDate>شنبه, 12 مردادماه 1387 00:05:10 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>واقعیت جامعه</title>
         <description><p dir="rtl" align="right">وقتی آدم بچه دار می‌شود، زندگی‌اش با قبل زمین تا آسمان فرق می‌كند. مخصوصاً وقتی شرایط استثنایی تو سبب شود كه ناچار شوی دختر بچه‌ات را هم جا با خودت ببری. آن موقع باید بسیار مواظب باشی.</p></description>
         <link>http://www.not8.ir/extra/2008/07/post.html</link>
         <guid>http://www.not8.ir/extra/2008/07/post.html</guid>
        
        
         <pubDate>جمعه, 04 مردادماه 1387 07:51:44 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>کودکی که زاده نشد</title>
         <description><p dir="rtl" align="right">اتفاقات عجیبی افتاد...
چند ماه قبل بود که اتفاقات عجیب و غریب و افتاده برای من حسی را رقم زد عجیب‌تر از همه‌ی آن اتفاقات، حس می‌کردم دختربچه‌ای با من است. کم‌کم دختر بچه شروع کرد به زندگی کردن با من و اندک اندک شخصیت‌اش شکل گرفت.
روز اول خیلی ترسیدم، روزهای بعد هم این ترس ادامه داشت، با چند نفر از دوستان مشورت کردم، حتی با یکی از دوستام که روانکاو بود هم صحبت کردم، هیچ مشکلی نبود. دوستی حدس زد که این دختر بخشی از وجود من است.
اول‌اش می‌شد این حرف را پذیرفت، تا اینکه متوجه شدم این بچه شخصیتی مجزا از من دارد.
بعد متوجه شدم این بچه دختر من است، کودکی که هنوز زاده نشده است.</p></description>
         <link>http://www.not8.ir/extra/2008/06/post_1.html</link>
         <guid>http://www.not8.ir/extra/2008/06/post_1.html</guid>
        
        
         <pubDate>۱ شنبه, 09 تیرماه 1387 15:50:46 +0330</pubDate>
      </item>
      
   </channel>
</rss>
