جمعه‌نامه @ اجتماعی، فرهنگی، سانسوری @ سال اول @ شماره اول @ 4 بهمن 1387

خبر

اوباما: امید را به جای ترس برگزیدیم

باراک اوباما به عنوان چهل و چهارمین رئیس جمهوری آمریکا سوگند یاد کرد.
وی اولین رئیس جمهوری آفریقایی‌تبار آمریکاست. او با همان انجیلی سوگند یاد کرد که آبراهام لینکلن در سال 1861 با آن سوگند خورده بود. لینکلن رئیس جمهوری بود که به برده‌داری در آمریکا پایان داد.

دیدگاه وریا

اوباما در دو اپیزود

اپیزود یک:
«نه خیر آقا! معلوم شد دنیا صاحب نداره» این اولین واکنش پدرم به خبر پیروزی اوباما در انتخابات بود. سریعاً نام کتاب پاییز پدر سالار (مارکز) توی سرم وول می‌خورد و یک لحظه به یاد جمله معروف «سگ صاحب خودش رو نمی‌شناسه» افتادم و بی‌اختیار خنده‌ام گرفت، با خودم گفتم این امکان نداره... یه سیاه پوست... مگه می‌شه؟ ولی شده بود... به همین سادگی... درست همان‌طور که قدیمی‌ترین اثر سنگی و پیشیه تاریخی امریکا به هفتاد سال نمی‌رسد ولی امروز آقای دنیاست. مگر چند سال می‌گذرد از ترور لوتر کینگ؟ اما همین مدت کافی است برای جامعه امریکا تا خود را از آن قهقرا به این کهکشان برساند. مادرم می‌گفت: خدا شانس بده والا... یه مشت قاتل فراری شدن آقای دنیا... دنیایی که آقاش اینا باشن معلومه وضعش چی می‌شه. خواهرم گفت: اَه زنش اصلاً قشنگ نیست. مادرم گفت: شانسش قشنگه دخترم.
امریکایی‌ها برای من در یک کلام آدم‌هایی هستند بدون گذشته‌ای خوب که افسوس آنرا نمی‌خورند و چون هر چه دارند خود ساخته‌اند نگران آینده هم نیستند پس در امروز زندگی می‌کنند، لذت می‌برند و برای آینده برنامه‌ریزی می‌کنند. مقایسه کنید با من 50٪ افسوس گذشته، 50٪ ترس از آینده.
حکایت: آقا حسن برو آقا قطار رفت...!
آقا حسن همچنان مشغول دیده‌بوسی و خداحافظی گفت: نه آقا نمی‌ره.
–حسن جان برو آقا رفت ها...
-نترس آقا نمی‌ره.
-بیا گفتم برو... اینها رفت...!
-نه بابا کجا می‌ره بلیطش توی دست منه....
نتیجه‌گیری: به خدا دنیا برای ما وای نمی‌سه، حتی اگه صدتا بلیط برنده توی دستمون باشه.

اپیزود دو
فاز 1- اوباما در ایران
خیلی‌ها در ایران معتقد ‌هستند با حضور اوباما، اوضاع ما و روابط خارجی‌مان بهتر خواهد شد و انواع و اقسام دلیل‌ها را هم می‌آورند. از مادر بزرگ خاکی و مردمی‌اش در کنیا تا نام وسطش که حسین است همگی باعث شادی می‌شد. اما من می‌گم اوضاع مثل این حکایته:
-آقای دکتر حالا که عمل من تموم شده می‌تونم پیانو بزنم؟
-بله جانم... حتماً.
-وای چه جالب آخه قبل از عمل نمی‌تونستم.

فاز 2- اوباما در امریکا:
سخنران خوبی است، اما در تاریخ ثابت شده که دو صد گفته چون نیم کردار نیست و در ضمن کارها به عمل راست شود به سخندانی نیست.
جان اف کندی دمکرات بود، سخنران خوبی بود، جوان بود و برخلاف اوباما خوش قیافه و خانواده‌دار هم بود... اما کاملاً در میان مشاوران پیر و محافظه‌کارش محو شد تا جایی که تحت تاثیر آنها دستور حمله ناکام به ویتنام را صادر کرد. و در آخر سر هم... ترور.
با سخنرانی، با تبلیغات، با استفاده از بدی شرایط موجود، با لبخند، با استناد به کارهای جورج بوش با ... هر طور بود بالاخره تمام شد و اوباما اکنون رئیس جمهور امریکاست. اما بر خلاف کشورهای جهان سوم که پس از انتخاب شدن گویا مسئولان دیگر کارشان تمام شده، کارش تازه شروع شده و خود را وارد مهلکه‌ای سخت‌تر کرده است. اکنون هدایت امریکا برای خارج شدن از این شرایط و تحقق شعار (تغییر) آزمون سخت‌تری است که کاری طاقت‌فرسا را می‌طلبد. آن هم در مقابل مردمی که نسبت به حق خود آشنا هستند و در مقابل عزت مملکت‌شان خیلی بی‌گذشتند.
حکایت:
ـ تبریک می‌گم قربان...شما برنده یک بلیط سفر به قطب جنوب شدید، حالا اگه بتونید به 100 سوال بعدی جواب صحیح بدین بلیط برگشت رو هم می‌برید.
نتیجه‌گیری: برگشت پیروزمندانه خیلی مهمتر از رفتن.
پیش‌بینی من:
من جهان سومی‌ام و طبیعتا بدبین،مخصوصا نسبت به مسوولین (حالا مال هر جایی که می‌خواهد باشد) احساس می‌کنم در میان مشاورانش احاطه می‌شود و گیج...(چنانکه از انتخاب کابینه کمی معلوم شد). مقداری تغییر در امریکا ایجاد خواهد کرد،آن هم در مورد اقتصاد و وضع معیشت عمومی و مقداری هم کارهای بیشتر سمبلیک در سطح بین‌المللی برای ویترین یا نمایش، اما من معتقدم در آخر یا مجبور به ترک کاخ سفید در حالتی خاموش خواهد شد که فقط چند برگی به تاریخ امریکا اضافه کرده و یا... ترور.

نتیجه‌گیری: 1. دنیا هنوز صاحب داره. 2. سقوط یا صعود بستگی به وضعیت ناظر دارد.

نظر محمّد رضا

گرمای صفر درجه

گرمای صفر درجه سه‌شنبه 20 ژانويه شهر واشنگتن‌دی‌سی که از تجمع حدود 2 میلیون نفر برای شرکت در مراسم تحلیف چهل و چهارمین رئیس جمهور ایالات متحده امریکا بود، فضای مطبوعات و رسانه‌های جهان را چنان تحت تاثیر قرار داد که همگی یا به پوشش این مراسم پرداختند و یا به شرح زندگی ساکنان جدید کاخ سفید.
باراک حسین اوباما جونیور دوم (
Barack Hussein Obama) این نام کامل رئیس جمهور ایالات متحده است. کسی که بهتر است خود را از نو به مردم معرفی کند و دلیل سیلاب دوم نامش را توضیح دهد. البته مشاوران انتخاباتی او که تاکید بر پنهان ساختن این سیلاب داشته‌اند بی‌شک دلایل زیادی برای خود دارند که به نظر می‌رسد نزدیکی نام کامل اوباما به دیکتاتور معروف عراق –صدام حسین تکریتی- یکی از این دلایل باشد.
امّا باراک حسین باید بداند که با فاصله گرفتن از تفاوت‌هایش از جامعه امریکا، به جایی نخواهد رسید. زیرا او با شعار تغییر (
CHANGE) رئیس جمهور امریکا شد.
مادرش که در دوسالگی او از پدرش جدا شد، در ازدواج مجدد خود باز هم یک مسلمان را انتخاب کرد، امّا پدر و پدرخوانده مسلمان و زندگی چهار ساله در جاکارتا و سفر به کنیا در ده سالگی نتوانست تاثیری بر دین مادری او بگذارد. اوباما یک پروتستان مسیحی از شاخه کلیسای متحد مسیح (
United Church of Christ) است.
وی لیسانس خود را از دانشگاه کلمبیا در سال 1983 اخذ و پس از آن به عنوان کارمند در یک شرکت خصوصی و کارشناس یک گروه تحقیقاتی در شیکاگو کار کرد؛ و با گرفتن کمک هزینه تحصیلی وارد دانشکده حقوق هاروارد شده و دکتری خود را با کسب درجه افتخار (
magna cum laude) از این دانشگاه گرفت. در طول تحصیل خود توانست به ریاست ژورنال مشهور قانون هاروارد انتخاب شود؛ علاوه بر این با میشل رابینسون نیز آشنا شده و در سال 1992 با او ازدواج کرد.
پس از فارغت از تحصیل به عنوان وکیل حقوق مدنی و عضو هیئت علمی دانشگاه حقوق شیکاگو مشغول کار شده و به تدریس دروس حقوق اساسی (
Constitutional law) پرداخت.
از اول با حمله نظامی به عراق مخالف بود و دوم اکتبر 2002 که کنگره آغاز جنگ با عراق را تصویب کرد و 16 مارس 2003 که بوش اولتیماتوم 48 ساعته خروج از عراق را به صدام داد؛ در اجتماع مخالفان جنگ در شیکاگو سخنرانی کرده و گفت: «هنوز برای جلوگیری از وقوع جنگ دیر نشده است.» این حضورها و سخنرانی‌ها به ثمر نشست و اوباما در 4 ژانویه 2005 به عنوان پنجمین آفریقایی-امریکایی وارد سنا شد.
از او دو کتاب با نام‌های «رویاهایی از پدرم» و «جسارت امید: اندیشه‌هایی در بازپس‌گیری رویای امریکایی» منتشر شده است.
اوباما در زمان سناتوری خود –ژوئن 2007- طرحی را به مجلس امریکا ارائه کرد که در آن سرمایه‌گذاران را به خارج ساختن سرمایه خود از ایران تشویق می‌کرد. زیرا معتقد بود: «ایران از درآمدهای نفتی برای برنامه‌های هسته‌ای و حمایت از تروریست‌های خاورمیانه استفاده می‌کند.»
وی برای انتخابات ریاست جمهوری سال 2008 در حزب دموکرات نامزد شده و در حالی که با استفاده از بودجه دولتی در انتخابات عمومی موافق بود توانست مبلغ رکوردشکن 234 میلیون دلار را از طریق کمک‌های اهدایی خصوصی جمع‌آوری کند.
وی پس از غلبه بر هیلاری کیلینتون در انتخابات حزبی در 4 نوامبر 2008 توانست با کسب 365 الکترال در مقابل 173 الکترال و 9/52 درصد به 7/45 درصد رای و 28 در برابر 22 ایالت جان مک‌کین رقیب جمهوری‌خواه خود را از گردونه خارج کرده و به عنوان 16 رئیس جمهور دموکرات امریکا انتخاب شود.
این انتخاب سبب خوشحالی مردم کنیا و جزیره اوباما شد و محمود احمدی‌نژاد (رئیس جمهور ایران) برای وی پیام تبریک فرستاد. در حالی که اوباما در برنامه‌ها و سخنرانی‌ها انتخاباتی خود و حتی در زمان سناتوری، بارها ایران را مورد هدف قرار داده بود.
وی در کمیته روابط عمومی (
AIPAC) گفت: اگر رئیس جمهور شوم، هرکاری از دستم برآید خواهم کرد تا ایران غنی‌سازی را متوقف کرده و به سلاح اتمی دست نیابد.
اوباما در چایی دیگر بسیار گستاخانه ابراز کرده بود: خطر ایران برای خاورمیانه شدید و واقعی است و هدف من این خواهد بود که این خطر را به هر شیوه‌ای از پیش پا بردارم.
او در پاسخ به این سئوال که نسبت به تهدیدات ایران به اسرائیل چه واکنشی خواهد داشت؟ با صراحت اعلام کرد: امریکا اقدام مناسب حال ایران را انجام خواهد داد.
امّا این جوان سناتور در جایی دیگر از گفتگو با جمهوری اسلامی به منظور وادار ساختن این کشور به تغییر روش خود حمایت کرد؛ هر چند معلوم نکرد که برای آغاز چنین مذاکراتی چه شرایطی را در نظر گرفته و منظورش از وادار ساختن متقاعد کردن است یا مجبور کردن.
با این موضع‌گیری‌ها نمی‌توان چندان به بهتر شدن روابط دیپلماتیک ایران و امریکا در شرایط فعلی امیدوار بود و پیام تبریک احمدی‌نژاد را به سه صورت می‌توان تعبیر کرد:
- این پیام از همان دست نامه‌هایی است که او برای بسیاری از سران کشورها از جمله رئیس جمهور قبلی امریکا –جورج دبلیو بوش- نوشت و هرگز پاسخی در خور دریافت نکرد.
– سیلاب دوم نام او برای تبریک فرستنده یک آشنایی تاریخی دارد و احساس کرده هر کس این نام را به همراه دارد می‌تواند آدم خوبی باشد. –شاید لازم باشد بار دیگر به دیکتاتور معروف عراق اشاره کنم.-
– رئیس جمهور ایران و مشاورانش دل‌شان را به والری بدمن‌چارت –مشاور ارشد و به تعبیری خواهر بزرگ اوباما- خوش کرده‌اند که با «خاطراتی بسیار شیرین» که از ایران و تولد در شیراز، اوباما را به سوی دوستی با ایران هدایت کند.
البته شایعاتی ساخته شده از سوی برخی وبلاگ‌ها و جعل عکس بازدید اوباما از سودان که اجداد و گاهی خود او را بوشهری معرفی کرده‌اند، شاید دلیلی دیگر بر این پیام تبریک باشد.
 

سرمقاله

هماهنگی

وریا قادرپناهی

کاش می‌دانستم قدر زندگی چیست؟ یا لااقل قدر زندگی خودم را می‌دانستم. کاش خودم را پیدا می‌کردم. چرا همیشه منتظرم اتفاقی در آینده بیفتد بعد زندگی را شروع کنم؟ چرا فکر می‌کنم امروز زندگی نیست؟ چرا فکر می‌کنم امروز همان روزهای نان و تره است و زمان کره خوری حتماً فردا یا فرداها فرا می‌رسد؟ چرا اینقدر گیج و درگیرم؟ احساس خفه‌گی ناشی از تنهایی همه وجودم را مکیده است، پوسیده‌گی تمام اراده‌ام را خورده است، اندک شخصیتی که برایم باقی است مانند ویترینی است که آنرا پیش یکی دو دوست حفظ کرده‌ام؛ درست مثل ژنرال‌های فراری ایران شاهنشاهی که به ضرب رنگ مو و لباس‌های اتو کشیده قدیم نظامی با جوراب‌های واریس و کرست کمر راست می‌ایستند و قیافه می‌گیرند و خود را سرلشگر خطاب می‌کنند تماماً دلزده‌ام. نمی‌شود از واقعیات گریخت امّا مسکن مطلقم خواب شده است به این امید که یک روز دیگر هم بگذرد.
اینجا سال‌هاست کسی کار مفت نمی‌کند، یا باید در دنیا ارج داشته باشد یا مطمئن باشد در آخرت به او چیزی می‌دهند.
به زور آمده‌ام بدون هماهنگی، این هماهنگی کلمه جالبی است از دو جهت، یعنی نه با من صحبت کرده‌اند که قبول کنم یا خیر و نه اصلاً پدر و مادر محترم در اوج داغی و شهوت جنسی و شهوت تداوم نسل خود برای به دنیا آمدن من با دنیا هماهنگی کرده بودند. نه من حاضر بودم و نه دنیا، حالا این وسط چه کار می‌کنم نه خودم می‌دانم نه دنیا، کاملاً احساس می‌کنم در یک آن هر دو از هم دلخور و دلسرد و ناامیدیم هم من هم دنیا، و هیچ‌کدام شاید چیزی از یک‌دیگر توقع نداشته باشیم.
حال که در میان این آشفته بازار خودت را گول نزده‌ای و چیزی نیافته‌ای که مخدرت باشد و سرگرم و کرخت وادارت کند به ادامه زندگی نمی‌گذارند بروی، نمی‌گذارند دنیا را برای‌شان جا بگذاری، از این و آن‌ور می‌ترسانندت، ریشه جوشان وجودت را می‌خشکانند، دائماً تهدیدت می‌کنند فرقی نمی‌کند با پدر حرف بزنی یا کتاب مذهبی را باز کنی عادت کرده‌اند به تهدید، کاری می‌کنند مثل سگ کز کنی، زوزه بکشی و به خدا پناه ببری از آینده. می‌خواهم بگذارم و بروم نمی‌خواهم دل به چیزی ببندم. پدر و مادرم به دنیا آمدند چون پدر و مادرشان می‌خواستند و من به دنیا آمدم چون پدر و مادرم می‌خواستند آنها زندگی می‌کنند چون خودشان این‌طور می‌خواهند ولی من نمی‌خواهم زندگی کنم. چیزی نیست، چیزی وجود ندارد که دل‌خوشم کند، چیزی که مرا از میان خودم بیرون بکشد فقط یک چیز می‌تواند کاری کند که فکر نکنم آن هم خواب است، و وقتی که چشمت را باز می‌کنی درست انگار خلاصه اخبار را می‌بینی، همه بدبختی‌هایت از جلو چشمت لیست می‌شود و می‌گذرد، بدبختی‌هایی از نوع خصوصی، از نوع غیر قابل عنوان، درست از همان‌هایی که وقتی به اصرار دیگران درد دلت باز می‌شود اول نگاه می‌کنند بعد کمی کجکی می‌خندند، سر تکان می‌دهند و بعد می‌گویند: همین...!؟ واقعاً فکر می‌کنی اینها مشکل است؟! و بعد تقریباً می‌شوند دو دسته یک عده خود را جر می‌دهند تا به تو ثابت کنند که این مسائل عادی است و ممکن است برای هر کسی پیش بیاید و گروه دیگر هم شروع می‌کنند مشکلات خودشان را با غلو زیاد و با آب و تاب و تا اندکی آغشته به دروغ برای تو تعریف می‌کنند و می‌گویند تا تو عبرت بگیری، می‌گویند و می‌گویند و می‌گویند. دیگر سال‌هاست وقتی به اصرار یک شکنجه‌چی مهربان برمی‌خورم لبخند می‌زنم و می‌گویم: مشکلی ندارم، خدا رو شکر همه چیز خوب است، قانع می‌شوند چون جداً همه چیز من خوب است، شرایطم، احترامی که برایم قائلند و داشتن چیزهایی که خیلی‌ها آرزویش را دارند. من باید در جواب سئوال جویندگان مشکلم صریح بگویم: برادر عزیز من مشکلم این است که خوشی زیر دلم زده است، آنقدر خوشم که می‌خواهم نباشم، آنقدر زندگی مرا لوس و ناز پرورده کرده است که می‌خواهم حالش را بگیرم و نباشم تا نتواند به من خدمات و سرویس بدهد، دیگر از خوشی اشباح شده‌ام و در حال ترکیدنم.
از کسی دلگیر نیستم وقتی خودم از دست خودم کلافه و دلگیر شده‌ام، وقتی از دست خودم کفرم بالا آمده، وقتی در دقایقی نمی‌توانم حتی خودم را تحمل کنم از چه کسی خرده بگیرم؟ چرا اینقدر زود پیر شده‌ام مگر چند سالم است؟! 27 سال دارم نه 87 سال، ویرانم، وقتی پسر و دختر جوانی را می‌بینم که گرم کنار یکدیگر راه می‌روند یا نشسته‌اند خوشحال می‌شوم، آشکارا لبخندی می‌زنم و برای‌شان آرزوی خوشی و سعادت می‌کنم چه کوتاه مدت چه طولانی، چه تا سر همین چارراه چه تا آخر دنیا، تا هر جا که با هم هستند وقتی به خودم می‌آیم می‌بینم سرم دارد تکان می‌خورد ترجمه‌اش این است: جوانی کجایی که یادت بخیر. بعد به خودم نهیب می‌زنم که ابله مگر چند سالت است، مگر کجایی؟ مگر چقدر از تو گذشته است؟
خدایا آیا آرزوی مرگ کردن گناه است؟ هیچ‌گاه هیچ‌کدام از آرزوهایم را برآورده نکرده‌ای این همه آرزو کرده‌ام و بی‌خود پس حالا هم امیدی به برآورده شدن این دعا ندارم فقط می‌دانم من می‌مانم و گناه این دعا بدون هیچ نتیجه‌ای مردم از دعا ثواب می‌برند و ما ...! خدایا از تو ممنونم که آمدم بدون هماهنگی امّا بگذار با هماهنگی از این جهان بروم عیش را بر من کامل کن، نمی‌خواهم اتفاقی بیفتد که باز دهان‌های مفت باز شوند، در کابوس‌های شبانه‌ام دهان‌های باز را می‌بینم که دائم تکان می‌خورند، فک‌هایی که می‌جنبند بدون اینکه صدایی بیاید حتی برخی معلوم است دارند فریاد می‌کشند اما صدا ندارند، یاد فیلم «مرد مرده» جیم جار موش افتادم سرخ‌پوست اسمی را می‌گفت که معنی‌اش این بود: کسی که بلند حرف می‌زند امّا حرفی برای گفتن ندارد، یعنی همان احمق‌هایی که حرف‌های احمقانه‌ای می‌زنند.
فقط در این تنهایی تو مانده‌ای خدایا، پس دعا می‌کنم اما اگر برآورده نمی‌کنی دلگیر هم نشو. بارالها به من صبر زیاد عنایت کن عمر کوتاه.

نظر سنجی