منظره اوّل؛ عکس تکی:
... اَه... این منظرش خیلی بیریخته ... بریم بعدی.
منظره دوم؛ مدیریت بحران:
ایران موقعیتی استثنایی دارد، هم از لحاظ ژئوپولتیک و
تاریخی و توازن در منطقه و هم به لحاظ شرایط داخلیاش، اول
انقلاب بعد جنگ سپس سازندگی، بعد اصلاحات با آن همه سر و
صدا و بگیر و ببند، وضع معیشتی مردم، بیکاری جوانها،
ورشکستگی صنایع داخلی، تورم، اقتصاد وابسته به نفت، شرایط
بد بینالمللی و روابط پرتنش خارجی و تحریمهای پیدرپی
موقعیت بسیار حساسی را به وجود آورده بود که واقعاً برای
کنترل این وضع احتیاج به مدیریتی مجرب و کارآزموده بود که
با تجربهای زیاد و توانی مضاعف با انتخاب همکارانی لایق
دولتی مقتدر را تشکیل بدهند که ناگهان ... احمدینژاد آمد.
حکایت: آیا مطمئن هستید که میتوانید سوار این اسب
شوید؟ تا به حال
کسی پشت این اسب ننشسته است!
-عجب! خدا در و تخته رو خوب به هم جور میکنه... چون من هم
تا به حال سوار هیچ اسبی نشدهام.
منظره سوم؛ تبادل نظر:
این منظره خیلی قدیمی است، از وقتی سه نفر آدم داخل یک غار
زندگی میکردند یک نفر حاکم شد، یک نفر قربان صدقهاش
میرفت و یک نفر هم شده بود مردم... احمدینژاد خاکی و
مردمی آمد امّا همانطوری که پلههای ترقی را 100 تا یکی طی
کرد مشاوراناش نگذاشتند پلههای از فرش تا عرش اعلی را هم
100 تا یکی طی کند بلکه 100 پا یکی ارتفاع میگرفت و بالا
میرفت تا جایی که باورش شد وقتی در سازمان ملل سخنرانی
کرد هاله نور دور سرش افتاده بود. البته در میان این
مشاوران کسانی هم هستند که او را بالا میبرند تا وقتی به
زمیناش کوبیدند دیگر نتواند بلند شود.
ضربالمثل: اگه هندونه زیر بغل داری، مواظب پوست
خربزه زیر پات باش.
احمدینژاد کاملاً به آزادی بیان معتقد است، امّا آزادی پس
از بیان را چیز مزخرفی میداند، خیل بیشمار مشاوران،
وزیران، معاونان وزارتخانهها، مدیرکلها، استادان دانشگاه
و ... که اظهار نظری کرده بودند و اخراج، برکنار و یا به
اجبار بازنشسته شدند حکایت از این اخلاق خوب دارد.
حکایت: از همین تعداد پرسیدند: میدونین تبادل نظر
چیه؟
گفتند: بله، یعنی با نظر خودت بری تو اتاق رئیس جمهور، بعد
با نظر احمدینژاد بندازنت بیرون.
منظره چهارم؛ سفرهای استانی:
احمدینژاد تا به حال 51 سفر استانی انجام داده است که
موافق و مخالفهای زیادی دارد... مخالفان از پرهزینه بودن
و بی نتیجه ماندن این سفرها و مصوباتش میگویند و اینکه
سفرها همه بتبلیغاتی برای انتخابات بعدی است، امّا موافقان
میگویند که این سفرها از وجه مردمی رئیس جمهور ناشی
میشود و اینکه میخواهد رئیس جمهور ایران باشد نه رئیس
جمهور تهران، و دیگر اینکه احمدینژاد مردمی و دردآشناست.
دوستی گفت: مگه رئیسجمهورهای قبلی ضد مردم و مرفه بیدرد
بودن که اینها اینطوری میگن؟!
دوست دیگری در جواب گفت: قبلی رئیس جمهور بودن، ولی این
یکی میخواد سوپرمن قضیه باشد.
نتیجه گیری: آدم برای سوپرمن بودن باید هیکل خوبی
داشته باشه.
امّا به هر حال 51 سفر استانی انجام دادن، این همه آدم را
راه انداختن، این همه جلسات رفتن و حرف زدن و مصوبه نوشتن
انصافاً توانایی زیادی میخواهد... من از جانب خودم میگم
خدا قوت آقای رئیس جمهور.
حکایت: نویسندهای یک رمان 51 جلدی نوشته بود، در
شب انتشارش از طرف ناشر جشنی برپا شد.
دوستی گفت: جامهایتان را بالا بگیرید، میخوریم به سلامت
سر این نویسنده که این همه تخیل و داستان ناب در آن هست.
دوست دیگری گفت: من میگم بخوریم به سلامتی تـه این نویسنده
که تحمل کرد و نشست تا او این همه را بنویسد.
منظره پنچ؛ دوست یا دشمن:
گذشته از تمام کارها و قولهای عمل نشده عدهای بودند که
واقعاً و از صمیم قلب به احمدینژاد اعتقاد داشتند و شعار
عدالت و مهرورزی او را باور کرده بودند، نسلهای جوانی که
منتظر یک پاکنهاد، مبارز و چریک بودند، نسلهای جوانان
دوره انقلاب که میانسال شدهاند و بعد از این همه
بیاخلاقی در جامعه طرفدار کمی اصول و اخلاق بودند و
پیرمرد و پیرزنانی که در گوشههای دور و نزدیک ایران طلب
عدالت گمشده و مهر ندیده
از احمدینژاد میکردند. امّا حالا بعد از سه سال واقعاً
به آنچه میخواستند رسیدند؟!
حکایت: مارها غورباقهها را میخوردند و غورباقهها
غمگین بودند، غورباقهها به لکلکها شکایت کردند،
لکلکها آمدند و مارها را خوردند و غورباقهها شادمان
شدند. لکلکها گرسنه شدند و شروع کردند به خوردن
غورباقهها، غورباقهها دچار اختلاف دیدگاه شدند عدهای از
آنها با لکلکها کنار آمدند و عدهای دیگر خواهان بازگشت
مارها شدند. مارها بازگشتند و هم پای لکلکها شروع کردند
به خوردن غورباقهها.
حالا دیگر غورباقهها متقاعد شدهاند که برای خورده شدن به
دنیا میآیند، تنها یک مشکل آنها حل نشده باقی مانده است:
اینکه نمیدانند توسط دوستانشان خورده میشوند یا
دشمنانشان.
نتیجهگیری: خسته از گذشته در حال خوابیدهایم و
خواب آینده را میبینیم.