« انس و الفت لازمه وجود انسانی است | صفحه اصلی | نمی‌دانم چه بگویم!؟ »

ن مثل نان (۱)

ن مثل نان عنوان ستون جدیدی که در هفته‌نامه نقد‌حال می نویسم و در آن به بررسی مشکلات برخی مشاغل رسمی و غیر رسمی از زبان خودشان می‌پردازم.

در این قسمت با آقای محمد خداوندی حرف زدم و از او نوشتم و تفالی که به حافظ می‌زد.

ghazal.JPG

«<strong>غزلی می‌خوانم برای پول داروی همسرم»

كمی آن طرف تر از سه راه شريعتی،كنار درب ورودی پاساژ عدالت،پيرمردی كتاب به دست بر سكوی داروخانه تكيه زده از نوشته روی كتاب معلوم است كه مرد برای چه كاری توقف كرده است.روی كتاب قرمز رنگ با خط زرد نوشته شده «ديوان حافظ».
پيرمرد آنجا ايستاده تا براي هر كدام از عابراني كه تمايل دارند،تفالي به حافظ يزند و با چشمان كم سويش غزلي بخواند تا شايد اسكناسي به دست آورد برای خرج روز همسر بيمارش.
مي خواهم برايم تفالی به حافظ بزند تا بتوانم سر صحبت را با او باز كنم. او هم با كمال ميل قبول مي‌كند ديوان حافظی را كه بسيار ناشيانه صحافی شده برايم باز كند.می‌آيد «تو كز مكارم اخلاق عالم دگري...» پيرمرد بيشتر از من خوشحال می‌شود.همين بيت سبب می‌شود اعتماد بيشتری كند.
از او می‌پرسم:چه مدت است اينجا فال حافظ می‌گيری؟
می‌گويد:چند روزی است كه از روی بدبختی آمده‌ام اينجا شايد بتوانم مقداری پول براي داروی زن مريض‌ام تهيه كنم.
- چند سال داری؟
-متولد 1314 هستم می‌شود 72 سالم.
- اهل كجايی؟
- اصليتم بر می‌گردد به دهات قروه استان همدان، ولی بيشتر از 50 سال است همين كرماشان زندگی می‌كنم.
- چقدر سواد داری؟
- سواد مكتبی دارم،در دهات خودمان پيش پدر بزرگ و پدرم در مكتب درس خوانده ام.
- چرا به كرمانشاه آمدي؟
- براي كار و زندگي بهتر به كرمانشاه امدم.
- چه كار می‌كردي؟
- در پاساژ دستفروشی می‌كردم،وضعم خوب بود،هم خانه داشتم و هم كسب و كارم رونق داشت.
پس خانه داری؟
- نه مستاجرم يك اتاق در چهل متری سيروس گرفته‌ام،بدون هيچ وسيله‌اي نه تلفن و نه هيچ چيز ديگر. ماهي 25 هزارتومان هم اجاره مي دهم، تمام زندگی‌ام خلاصه می‌شود در يك زير انداز پاره و چند تا بشقاب و قاشق.
- چه شد كه به اين روز افتادی؟
- ای آقا، خانه‌ام را فروختم و خرج زندگي كردم، زنم مرد و من هم دوباره ازدواج كردم و بيكاري و خرج زندگی و بزرگ كردن بچه‌ها هر چه داشتم را به باد داد.
- بيمه هستی؟
- بيمه كه نه، ولی زير پوشش خيريه حضرت ابوالفضل هستم.
- ماهانه چقدر از مركز می‌گيري؟
- ماهانه نيست هر دو ماه يكبار به گمانم 40 هزار تومان می‌دهند می‌شود ماهی 20 هزار تومان.
- چقدر خرج داری؟
- ماهی 25 هزار تومن اجاره يك اتاقی را می‌دهم كه گرفته‌ام. بدون هيچ خرجی باز هم ماهی 5 هزار تومان براي اجاره كم دارم.خرج غذا و داروي همسرم به كنار.
- از اينكار فال گرفتن چقدر درآمد داری؟
- بستگی دارد،روزی 700 تا هزار شايدم هزار و پانصد تومان.
- برای هر فال چقدر می‌گيری؟
- هر چی كرم كردند.قيمت خاصی ندارد. از 25 تومن می‌دهند بعضی وقت‌ها هم اسكناس‌های درشت مثل هزار تومان.
- گفتي بچه داری؟بچه‌هايت كجا هستند؟
- در اين شهر دراندشت يك فاميل هم ندارم. بچه‌ها همه رفتند،الان اصفهان و تهران زندگی مي كنند.
- وضع زندگي آنها چطور است؟
- خدا را شكر زندگي خوبي دارند.
- بچه‌ها در خرج زندگی كمكی می‌كنند؟
- نه كمك پيش كش آنها امروز سراغی هم از من نمی‌گيرند. می‌گويند می‌خواستی كاركنی و زندگی‌ات را تباه نكنی.
به او می‌گويم كه روزنامه‌نگارم و می‌خواهم درباره او درروزنامه بنويسم.چهره‌اش باز می‌شود و لبخندی بر لب‌اش نقش می‌بندد،‌ انگار سال‌های سال است اينطور خوشحال نشده است.
به او می‌گويم: آقاي محمد خداوندی آيا حرفی با مسئولين داريد؟
لبخند تلخي می‌زند و می‌گويد:حرفی ندارم،چيزي از زندگی‌ام نمانده كه برايش چيزی بخواهم فقط شما را به خدا كاری كنيد اين چند روزی كه از عمرم باقی مانده را فقط كمی راحت تر زندگی كنم.
به او اطمينان می‌دهم حرف‌هايش را چاپ كرده و سعي می‌كنم تا شايد اوضاع‌اش بهتر شود. بعد خداحافظی كرده به سمت ميدان جهاد (شهرداری سابق) راه می‌افتم و به جمله آخر او فكر می‌كنم «فقط كمي راحت تر زندگي كنم».

m.gif

نظرات (۴)

salam doost aziz

che delneshin bood

agha be roozam va montazrere hozore khabarnegarit:

نواحی از دست رفته دریای خزر بیشتر از مناطق جدا شده طی معاهده ننگین ترکمن چای !!!

كاش كمي راحت تر زندگي كينم..اين بزرگترين آرزوي منم هست...راستي آقاي اسكروج! موبايلت كه جواب نمي ده..زنگ هم كه نمي زني! حداقل از خانم اتابكي بپرس خبرمون چاپ شد يانه ؟؟؟

درود بر تو و نان نوشته هایت.

داخلش نونم داره اگه داره باخبرمون کن منتظریم بی خبرمون نذاری

ارسال نظر

(اجازه بدهید نظر شما را پیش از بقیه خود من بخوانم. از صبر شما متشکرم.)

درباره

نت‌هشتم گفتنی‌هایی است که احتمالا بسیاری آنرا می‌دانند، ولی شهامت ابراز آنرا حتی برای خودشان هم ندارند.

ارسال قبلی این وبلاگ انس و الفت لازمه وجود انسانی است بوده است.

ارسال بعدی این وبلاگ نمی‌دانم چه بگویم!؟ است.

در صفحه اصلی وبلاگ و یا با دیدن آرشیو می توانید موارد خیلی بیشتری پیدا کنید.


صفحه اصلی سایت
پيوندها
مووبیل تایپ
گزارشگران بدون مرز
انجمن صنفي روزنامه‌نگاران
انجمن فيزيك
كانون پژوهشگران فلسفه و حكمت
ایران پرس
کانون نویسندگان ایران
مسعود بهنود
سید ابراهیم نبوی
سید ابراهیم نبوی (وبلاگ)
نیک آهنگ کوثر
شیرین عبادی
عمادالدین باقی
مسیح علی‌نژاد
سید مصطفی تاج زاده
عباس عبدی
عباس معروفی
عطاالله مهاجرانی و جمیله کدیور
سید محمد خاتمی
محمد علی ابطحی
احمد شاملو
هوشنگ گلشیری
دکتر احمد فردید
دکتر علی شریعتی
عبدالکریم سروش
محسن کدیور
دکتر امید مسعودی
کرمانشاه آن‌لاین
امیر بابایی
روح الله باقرآبادی
افشین شورجه
سجاد سليماني
سمیرا قیاسی
عادل سلیمانی
مهرداد حمزه
روح انگیز دولتشاهی
حنیف مزروعی
سهیل (بند۲۰۹)
علی (همین جا روی زمین)
تورج (مشق های من)
امید توسلی (دریغا انسان...)
میرا
بابک
شیرین ناز (پابرهنه در بهشت)
دیدگاه‌نو
علی یگانه
سجاد جلیلیان
مهدی مرادی
یوسف سیفی
پارسا فرزین
ابوذر آذران
محمد علیجانی (اسیر)
کابوک (عاطفه‌انوارفرد)
آرش روزبه
سجاد نیکنام
میثم کریم‌پور
سولماز شریفی
احسان سلگی
کامیار فلامرزی
احسان ولی‌زاده
پدرام علیزاده(فردا)
من بدون سانسور
س