پيدا کردن سوژهای اجتماعی که در بخش غير رسمی اقتصاد فعاليت داشته باشد در کرمانشاه کار چندان سختی نيست. اينجا شهر غير رسمیهاست، به شکلی که در تمام امور شهری از حمل و نقل گرفته تا خريد و فروشهای خرد و کلان و حتی شهرکهای مسکونی میتوان ردی از اين گروه پيدا کرد.
اينها اشخاصی هستند که نه ماليات میدهد و نه عوارض و از مهمتر اينکه نظارت پذير هم نيستند. البته اين مشکل از آنجا ناشی میشود که همواره دولت و مديريت شهری به جای حل مساله اقتصاد غير رسمی سعی در پاک کردن صورت مساله و حذف موقتی اين افراد کرده است. اشخاصی که ناچارند به اين بخش روی آورند، تنها برای يک دليل: ادامه زندگی.
متاسفانه با وجود فراوانی اعضای بخش غير رسمی اقتصاد در کرمانشاه، صحبت کردن با آنها بسيار سخت است. زيرا نهادهايی که مسئوليت آنها جمع آوری و ساماندهی اين بخش است، اين ترس را به وجود آورده اند که نکند مسالهای کوچک سبب شود تا تنها منبع درآمد خود را از دست بدهند.
معمولاْ چنين افرادی حاضر به مصاحبه نيستند و در مقابل پرسش های زياد، يا زير نظر گرفته شدن عکس العمل نشان میدهند. واکنشهايی که چندان محترمانه نيست. امّا به عنوان يک روزنامهنگار بايد پذيرفت بيم از دست دادن تنها منبع درآمد چنان فشاری را بر روح و روان آدمی وارد میکند، که برای حفظ آن به ناچار هر عملی را جايز میداند.
هر کس به نوعی مقاومت میکند، يکی داد میزند، يکی فحش میدهد، يک نفر میخواهد دست به يقه شود، يک نفر جايی که هست را عوض میکند و الی آخر. امّا در اين ميان نحوه برخورد پيرزن ..........فروش از همه عجيب تر بود. -قول دادهام چيزی ننويسم که معلوم شود کيست و کجا مشغول کاسبی است.- چند روزی بود او را از دور زير نظر داشتم، تا اينکه بالاخره تصميم گرفتم به او نزديک شده و به صحبت بپردازم. در مقابل پيرزن که به رفتار من شک کرده بود، شروع کرد به وانمود کردن به اينکه اين اجناس را از کسی خريده و حالا هم نشسته تا پيش از اينکه به خانه برود آنها را برانداز کند. برای طبيعيتر جلوه کردن نقشاش با صدايی بلند تر از حد معمول که من بتوانم به راحتي آنرا بشنوم، گه گاه ليچاری -بد و بيراه- نثار فروشنده میکرد و اينکه چطور از اين ......... استفاده کند.
طراحی و اجرای بداهه سناريويی که نويسنده، کارگردان و بازيگرش يک نفر بود، که آن هم تخصصی در هيچکدام از اين رشته ها نداشت، تنها براي اينکه نکند امکان درآمدش را از دست بدهد. از نوع رفتارش يکه خوردم -از پِرِک رَفتم- و سعی کردم برای برقراری ارتباط به شيوه خودش رفتار کنم. سعی کردم در ذهنم داستانی که مطابق با سناريو او باشد بسازم. داستانی به مراتب قویتر که بتواند او را متقاعد کند برای حرف زدن.
به او که همچنان مشغول داغ کردن بازار نقش خود بود نزديکتر شدم. ولی به محض اينکه خواستم سر صحبت را باز کنم، فروشنده مغازه رو به رو که در سناريو هيچکدام از ما -من و پيرزن- پيشبينيی نشده بود به ميانه پريد و شروع کرد به داد و بيداد و تهديد کردن که زنگ میزنم اجرائيات بيان ببرنت.
پيرزن بيچاره چنان غافل گير شده بود که دست و پايش را گم کرد و بدون در نظر گرفتن ادامه نقشيی که داشت بازی میکرد، دست پاچه و با عجله شروع به جمع کردن وسايلاش کرد.
با خودم فکر میکردم که مداخله من میتواند سوژهای را که پيدا کردهام خراب کند. کمی دورتر رفتم و حرکات پيرزن را زير نظر گرفتم. بدجوری ترسيده بود چشمانش مدام اين طرف و آن طرف میگشت تا شايد راه گريزی پيدا کند و شايد هم مشغول طراحی داستان جديدی برای خروج از بحران بود. مغازهدار بالای سر او ايستاده بود و سايهاش هيچ راه فراری را باقی نمیگذاشت.
پيرزن بدجوری ترسيده بود و زير لب با خدای خودش ناله میکرد و شکايت از روزگار، مرد هم با تهديدها و سر و صدايش بيشتر به ترس او دامن میزد. بیخيال سوژه شدم و به سمت مرد که از تعلل پيرزن عصبانی شده بود و میخواست با لگد وسايلاش را داخل جدول بيندازد رفتم و با او حرف زدم. امّا فايدهای نداشت و مغازهدار همچنان میخواست کار خودش را انجام دهد.
مرد واقعا میخواست لگد بزند، پيرزن که انگار به اين رفتار عادت داشت، سعی کرد خودش را کنار بکشد تا لگد مرد به او اصابت نکند. در يک لحظه دوربينام را بيرون آوردم و کارتم را توی صورت مرد گرفتم و به او گفتم که روزنامهنگارم و اگر لگد بزند عکساش را در روزنامه چاپ خواهم کرد.
توانستم با اين تهديد او را از کارش منصرف کنم، ولی آقای مغازهدار به سمت من آمد و گفت: «شما خبرنگارا هم زورتون به بزرگاش نمیرسه، گير بدين به ما.» بعد هم مشت به نسبت آرامی را به بازوی من زد و رفت.
همه چيز خراب شده بود، افشای اينکه روزنامهنگارم امکان صحبت با پيرزن را از من گرفتهبود. به سوی او رفتم تا در جمع کردن وسايلاش کمک کنم. با نگاهی محبت آميز به من نگاه کرد و پرسيد:
- واقعاْ خبرنگاری؟
- بله.
- يعنی هرچی بخوای رو میتونی تو روزنامه بنيسی؟
- بله.
خود او بود که سر صحبت را باز کرده بود و من بايد از اين فرصت استفاده میکردم. گفتم:
- چيز خاصی میخوای تو روزنامه بنويسی؟
- آره، بنويس خدا زودتر من رو بکشه.
- چرا؟
- آخه اين هم شد زندگی؟ از صبح اين ور و اون ور بساط پهن میکنم، آخر سر هم خيلی شبها گشنه میخوابم.
- مگه شوهر و بچه نداری؟
- شوهرم هف هشت ساله مرده. خدا بيامرز اجاقاش کور بود. من زن سومش بودم، ولي بچهاش نمیشد.
- اهل کجايی؟
- خيلی سال پيش از دهات خودمون اومديم.
- الان کجا زندگی میکنی؟
- تو ده پهن.
- خونه داری؟
- نه، يه اتاق از تو يه خونه اجاره کردم.
- گفتی شبها گرسنه میخوابی، زير پوشش نيستی؟
- چرا از کميته هر دو ماه 15، 20 تومن میدن که به هيچ جا نمیرسه.
- از اين کار چقدر درآمد داری؟
- روز به روزه، يه روز میشه دو تومن بعضی روزا هم دويستا يه تومنی.
صدايش خس خس میکرد و سرفههايی که گاه و بیگاه حرفاش را قطع میکرد نشان از کهنه شدن بيماری طولانی مدت میداد. سرفهاش که بند آمد گفت:
- اينا رو که میپرسي و مینويسی میخوای چاپ کنی؟
- آره. اشکالی داره؟
- فکر کردم مردی.
- مگه چيزی شده؟
- اگه تو اينا رو چاپ کنی که من ديگه نمیتونم کار کنم. هر جا برم اجرائيات میآد میبردم.
- يه جوری مینويسم که معلوم نشه شما کی هستيد و کجا کار میکنيد.
- باشه. ولی چرا گفتی شما، من که يه نفرم.
- اين برای احترامه.
- احترام؟!
جمع کردن بساط پيرزن تمام شده بود. ديگربلند شد، خداحافظی کرد و راهش را به آن سمت خيابان پيش گرفت. بعد از چند قدم که رفت برگشت و نگاهی به من انداخت که فکر میکردم اگر استعداد او در فيلمسازی هدايت میشد، امروز چه جايگاهی داشت.
شايد او ديگر هيچ وقت در آن خيابان بساط نکند و شايد من هيچ وقت ديگر او را نبينم، ولی هيچ وقت يادم نمیرود که موقع ادای کلمه «احترام» چه لحنی داشت و چشمانش چه حالتی...
![]()
نظرات (۴)
باشه. ولی چرا گفتی شما، من که يه نفرم.
- اين برای احترامه.
- احترام؟!
چقدر گويا بود و ....
ارسال شده توسط مسيح علي نژاد | ۱۵ خرداد ۱۳۸۶ ۱۱:۵۵ قֽظֽ
ارسال شده در ۱۵ خرداد ۱۳۸۶ ۱۱:۵۵
آقای عطایی با سلام
مردی گفت:انتظار فرج از نیمه خرداد کشم، آن مرد رفت ،یعنی مرد، خدایش بیامرزد.
بعد از آن خدابیامرز مردی آمد و گفت: توسعه و آبادانی هدف من است،یکی دیگر آمد و گفت:آزادی های اجتماعی و مدنی را گسترش می دهم،مرد دیگری آمد و گفت: عدالت اجتماعی ومهرورزی شعار من است.
یادم می آید مردی گفت:انتظار فرج از نیمه خرداد کشم!!!
نکته: امروز نیمه خرداد است.
ارسال شده توسط حسن دهقانی | ۱۶ خرداد ۱۳۸۶ ۰:۲۴ بֽظֽ
ارسال شده در ۱۶ خرداد ۱۳۸۶ ۱۲:۲۴
سلام اگه امکان داره جواببدین ممنونم
برای هر سوال به ترتیب 5 جواب می توان داد که شامل: 1خیلی زیاد 2زیاد 3متوسط 4کم 5خیلی کم
1- جنبه آزادی وبلاگ چه مقدار در ایجاد وبلاگتان موثر بوده است؟
2 - علاقه به کار با اینترنت ووبلاگ چه مقدار در ایجاد وبلاگتان موثر بوده است؟
3 - اینکه محدودیت موضوع در وبلاگتان ندارید وبه نوعی موضوعات آن چنان مطرح نیستند و ملزم به رعایت آن نیستید چه مقدار در ایجاد وبلاگتان تاثیرگذار بوده است؟
4- از نظر مادی هزینه ای را در بر نداشته است چه مقدار در ایجاد وبلاگتان موثر بوده است؟
5- رشته مورد علاقه شما و تحصیل شما رشته مورد علاقه در دانشکده جه مقدار موثر بوده است ؟
6- اینکه یادگاری باشد برای زمانهای بعد و مروری بر دست نوشته های خود دردنیای مجازی چه میزان تاثیر گذار بوده است در ایجاد وبلاگی که داشتید؟
7- چونکه به سادگی قابل انتشار است چه مقدار بر ایجاد وبلاگ وداشتن آن مورد توجه بوده است ؟
8- دسترسی آسان به تنظیمات وبلاگ چه میزان بر ایجادوداشتن وبلاگ شخصی مورد توجه بوده است؟
9 - دوستان وهم سن وسالان وآشنایان که دارای وبلاگ شخصی هستند چه مقداردر داشتن وبلاگتان موثر بوده است؟
10 - داشتن نوعی کلاس کار و به نوعی اینکه مد شدن داشتن وبلاگ جه مقدار درداشتن وبلاگتان موثر بوده است؟
11- ایجاد ارتباط با وبلاگ های دیگر و تبادل اطلاعات و نظرات دیگران در مورد مطالب جه میزان بر داشتن وبلاگتان موثر بوده است ؟
12- داشتن یک شخصیت دردنیای مجازی جه میزان در داشتن وبلاگتان موثر بوده است ؟
13- چونکه وبلاگ ابزاری قدرتمند برای ارائه نظرات است چه میزان در داشتن وبلاگتان موثر بوده است؟
14 - به خاطر اینکه یک سری کارهای خاص را به صورت راحت و سریع می توان انتقال داد وگرفت مثل نظر سنجی از افراد چه مقدار در ایجاد وبلاگتان موثر بوده است؟
سن :
تحصیلات :
تاریخ ایجاد وبلاگ :
نام وبلاگ :
ایمیل :
ارسال شده توسط مهدی | ۱۷ خرداد ۱۳۸۶ ۱۰:۰۰ قֽظֽ
ارسال شده در ۱۷ خرداد ۱۳۸۶ ۱۰:۰۰
میخواهم وبلاگ ایجادکنم نمی توانم
ارسال شده توسط یاسی | ۱۰ تیر ۱۳۸۶ ۸:۴۵ قֽظֽ
ارسال شده در ۱۰ تیر ۱۳۸۶ ۰۸:۴۵