
ببین که دست من این تا به فرق در مرداب
بدل شده است به فریاد آخرین کمکام
یکی از دوستهای عزیزم مدام اعتراض میکنه: «چرا اینقدر سیاه مینویسی؟!» و من هم مدام توجیه میکنم: «ببین چه اوضاع سیاهی است.»
این خانم مرا محکوم میکند، به یاسفلسفی و من هم معتقدم که این دانشآموخته ارتباطات که به تازگی ردای روزنامهنگاری پوشیده، هنوز عمق فاجعه را درک نکرده است.
در این روزگار غربت زده هر کجا میروم آسمان تیرهتر میشود.
نه گرمای کویری آرانوبیدگل و نه هوای خنک و کوهستانی نهاوند آسمانام را رنگین نمیکند و من و سیاهی که در چشم من موج میزند.
***************************
فردا بر میگردم به کرمانشاه و مسافرت چند روزهام تمام میشود. بازگشتی که چندان تفاوتی ندارد. روزهای یکرنگ زندگی ملولم کردهانداز روزمرهگی.
***************************
روز یکشنبه مطلبی درباره ایدز با عنوان «سایه بیماری ایدز در کرمانشاه» در کارگزاران داشتم. برای خواندن اینجا کلیک کنید.
امروز هم درباره سراب زیبای نهاوند مطلبی دارم که با عنوان «ماهی جنگل را نابود کرد» چاپ شده. برای خواندن اینجا کلیک کنید.
![]()
نظرات (۱۷)
ممنونم از پيامت دوست بزرگوارم . برای خودم هم رفتن از وبلاگ سخت بود از اين پس فقط برای روزنامهها مینويسم... مهرت را قدردانم.
ارسال شده توسط مسيح علي نژاد | ۲۵ مرداد ۱۳۸۶ ۱۰:۳۰ قֽظֽ
ارسال شده در ۲۵ مرداد ۱۳۸۶ ۱۰:۳۰
من هم شايد بيشتر از تو دلم برای آسمان آبی كه شايد هيچوقت نديديم در اين عصر يخی تنگ شده. مدتهاست بغض غريبی در گلويم در تب و تاب تركيدن است.
اما سالهاست مهارش كردهام.... نگذار اين بغض كهنه بتركد در اين غربت سرد كوير...
ارسال شده توسط سميرا | ۲۶ مرداد ۱۳۸۶ ۱:۴۵ قֽظֽ
ارسال شده در ۲۶ مرداد ۱۳۸۶ ۰۱:۴۵
آره عزيز سياه مينويسي
اوضاع سياه باشه شما و ما هم همش سياه بنويسيم . تو اين همه سياهي گم ميشيم
يه نقطه سفيد تو يه صفحه سیاه خودشو نشون ميده
ارسال شده توسط soheil | ۲۷ مرداد ۱۳۸۶ ۷:۳۶ قֽظֽ
ارسال شده در ۲۷ مرداد ۱۳۸۶ ۰۷:۳۶
از زمانی که به خاطر دارم چنین بوده ام. موفق باشی.
ارسال شده توسط محدثه | ۲۹ مرداد ۱۳۸۶ ۱:۴۸ قֽظֽ
ارسال شده در ۲۹ مرداد ۱۳۸۶ ۰۱:۴۸
سلام محمد رضای عزیز
خوب این همه سیاهی آدم که بخاد ازشون حرف بزنه بخوای نخوای سیاه میشه!ب گذریم اما اگه روزنامهنگاری باید حقایق رو بیان کنی بدون کم و کاست بی دروغ و صریح جای هیچ چیز نباید خال باشه نه نقطه چینی نه علامت سوالی نه........
اگه جواب سوالها رو میدادی و نظرت رو می گفتی اگرم راه حلی داشتی که چه بهتر خیلی خوب می شد
موفق باشی
ارسال شده توسط نرگس | ۲۹ مرداد ۱۳۸۶ ۰:۰۷ بֽظֽ
ارسال شده در ۲۹ مرداد ۱۳۸۶ ۱۲:۰۷
اين روزا كه شهر عشق خالي ترين شهر خداس
خنجر نامردمي حتي تو دست سايه هاس
وقتي كه عاطفه رو مي شه به آسوني خريد
معني كلام عشق خالي تر از باد هواس
اما من كه آخرين عاشق دنيام
ماهي مونده به خاك و اهل دريام
از همه دنيا برام يه چشمه مونده
چشمه اي به قيمت همه نفس هام
از همينه كه همه عمرمو مديون تو ام
تويي كه عزيزتر از عمر دوباره اي برام
بي نيازي به تن قلندرم تنها لباسه
اما دستام به ضريح تو دخيل التماسه
خسته و زخمي دست آدمك هاي بدم
پشت پا به رسم بي بنياد اين دنيا زدم
من براي گم شدن از خود و غرق تو شدن
راه دور عشقمو پيمودم اين جا اومدم
بي نيازي به تن قلندرم تنها لباسه
اما دستام به ضريح تو دخيل التماسه
...
ارسال شده توسط شب نویس | ۳۰ مرداد ۱۳۸۶ ۱:۲۶ قֽظֽ
ارسال شده در ۳۰ مرداد ۱۳۸۶ ۰۱:۲۶
سلام.
تازه با شما آشنا شدم.و خوشحالم.
اما حقیقت همیشه تلخ بوده مخصوصاً اگر حقایق اخیر باشه...
ارسال شده توسط مهدخت | ۳۰ مرداد ۱۳۸۶ ۳:۱۹ قֽظֽ
ارسال شده در ۳۰ مرداد ۱۳۸۶ ۰۳:۱۹
با درود
دوست خوبم از نظرت ممنون. در مورد اشاره به سیاهیها هم باهات موافقم ولی طرز بیان این سیاهیها نباید به گونهای باشه که خدای ناکرده یاس رو به جامعه تزریق کنه!
منتظر حضور سبزت هستم. پیروز باشی
ارسال شده توسط هم آوا/سجاد نیکنام | ۳۰ مرداد ۱۳۸۶ ۴:۰۷ قֽظֽ
ارسال شده در ۳۰ مرداد ۱۳۸۶ ۰۴:۰۷
سلام
با مطلب يبا عنوان " تاثیر ازدواج ایرانی در تثبیت و دوام نظامهای استبدادی توتالیتر " به روزم
ارسال شده توسط حميد موذني | ۳۰ مرداد ۱۳۸۶ ۹:۲۲ قֽظֽ
ارسال شده در ۳۰ مرداد ۱۳۸۶ ۰۹:۲۲
سلام
گاه میانديشم
چه سياهی مرا در بر گرفته است.
گاه میانديشم در ميان اين بیاعتباری كه دامنمان را گرفته
چگونه میتوان با سكوت به جايی ره برد
ارسال شده توسط عاطفه | ۳۱ مرداد ۱۳۸۶ ۲:۴۲ قֽظֽ
ارسال شده در ۳۱ مرداد ۱۳۸۶ ۰۲:۴۲
روزگار سياه؟ آره. منم از همين نوشتم.
ارسال شده توسط solmaz | ۳۱ مرداد ۱۳۸۶ ۴:۱۷ قֽظֽ
ارسال شده در ۳۱ مرداد ۱۳۸۶ ۰۴:۱۷
سلام با اينكه روزگار اينقدر سياه و سرد است اما بياييد سياه ننويسم سبز بنويسم سبز سبز با اينكه خود من هم سياه مينويسم.
من شما رو تو بخش روزنامه نگاران لينك كردم
ممنون ميشم اگه لينكم كنيد
ارسال شده توسط ابوذر آذران | ۳ شهریور ۱۳۸۶ ۱۰:۵۶ قֽظֽ
ارسال شده در ۳ شهریور ۱۳۸۶ ۱۰:۵۶
سلام دوست عزيز و گرامی....كجايی تو؟ زندهای؟
خبری از خودت بده نگرانتيم
ارسال شده توسط سميرا | ۳ شهریور ۱۳۸۶ ۱۱:۲۰ قֽظֽ
ارسال شده در ۳ شهریور ۱۳۸۶ ۱۱:۲۰
هر آن كس كه هنوز حس انسانيت در او نمرده و اندك دغدغهای دارد برای ساختن دنيايی بهتر اين روزها حال و هوايش شبيه توست...
ارسال شده توسط كاوه | ۴ شهریور ۱۳۸۶ ۳:۲۱ قֽظֽ
ارسال شده در ۴ شهریور ۱۳۸۶ ۰۳:۲۱
عیدت مبارک وبلاگ قشنگی داری
ارسال شده توسط ARAM | ۲ فروردین ۱۳۸۷ ۴:۲۷ بֽظֽ
ارسال شده در ۲ فروردین ۱۳۸۷ ۱۶:۲۷
گم شو عوضی > تو یه عوضی هستی حتی اگه چندین سالم بگذره تو همون سگ کثیف هستی
*************************
پاسخ: دوست عزیز؛
آخه چرا؟!؟!؟!
موفق باشی و عاشق
ارسال شده توسط سیما | ۲۸ مرداد ۱۳۸۷ ۹:۱۳ بֽظֽ
ارسال شده در ۲۸ مرداد ۱۳۸۷ ۲۱:۱۳
مدتهاست که تمدنها با هم گفتگویی نداشتهاند!!!
آقای آذران و دورادور می شناسم خوشحالم از اینکه با شخصیتی همچون شما هم آشنا شدم.
ارسال شده توسط 363 | ۲۶ اسفند ۱۳۸۷ ۷:۱۷ بֽظֽ
ارسال شده در ۲۶ اسفند ۱۳۸۷ ۱۹:۱۷