زندگی دانشجویی یک روزنامهنگار همواره میتواند اتفاقات عجیب و غریبی را در خود جای دهد، اتفاقاتی شبیه اینکه یک استاد روزنامهنگاری شبی را در خوابگاه سوت و کور تابستانی که بینظمی از سر و رویاش میبارد، مهمان تو باشد.
و یا اینکه دوستی خارجی که از زبان فارسی تنها چهار کلمه میداند، چند روز را در خانه دانشجویی تو که تنها مشخصهاش کتابهای زیاد است، سر کند.
اینها همه چیزی به جز اتفاقات معمول و خاص زندگی دانشجویی است. باور کنید خیلی از اتفاقات برای خودم هم عجیب است. امّا داشتن مهمانهای متفاوت چیزی نیست که برای یک روزنامهنگار خیلی عجیب باشد، حالا اگر این روزنامهنگار دانشجو هم هست دیگر تنها مربوط میشود به راههای عجیب و غریبی که او برای زندگیاش انتخاب کرده است.
هفته پیش مارتین ویل (Martin Wiehle) دوست آلمانی من که برای انجام تحقیقات درسی خود به ایران آمده، در کرمانشاه مهمان بود تا در یکی از شهرهای کردنشین ایران گوشهای دیگر از تاریخ ایران بزرگ را تماشا کند.
«طاقبستان»، «بازار سنتی کرمانشاه»، «تکیه معاونالملک»، «پارک کوهستان» و «بیستون» مهمترین مکانهایی بود که به مارتین نشان دادم. و سعی کردم سه غذای معروف ایرانی «دیزی»، «حلیم» و «خورشت سبزی» را هم برایش در این زمانه غذاخوریهای لوکس پیدا کنم تا علاوه بر دوغ با دیگر خوردنیهای خاص مردم پارسی نیز آشنا شود.
همهی این مکانها و غذاها برای او جالب بود، ولی او هم مثل من و یکی دیگر از دوستانام حس عجیبی به بیستون و خصوصاْ فرهادتراش داشت.
وقتی هم افسانههای پشت این اثر و شعر معروف «بیستون را عشق کند و شهرتش فرهاد برد» را برایش ترجمه کردم، بیشتر شیفته این اثر شد.
مارتین که در سفارتخانه به او تاکید کرده بودند بهتر است به کرمانشاه سفر نکند، کرمانشاه را به قصد تهران با این خاطره ترک کرد: «شهری که میتواند خیلی بهتر از این باشد.»
***************************
همیشه حس عجیبی به بیستون داشتم و با وجود اینکه از غربت در کرمانشاه دل خوشی نداشتم، میدانستم در این فضای تاریخی حس عجیبی هست، حسی که باعث شده در این چند سال اقامت در کرمانشاه بارها به بیستون بروم. حسی که سبب شده این همه اتفاق در این کوه بیفتد، فقط در این کوه؛ بیشک باید این کوه فرقی با کوههای دیگر داشته باشد.
امّا از میان همه این سفرها چندتای آن واقعاْ برایم یادگار خواهد ماند. سفرهایی که تنها یک بازدید ساده از اثری تاریخی نبود و بلکه زندگی بود درست به اندازه عمر این کوه. زندگیهایی کاملاْ شخصی و خصوصی و شاید شنیدن صدای فرهاد که هنوز دارد در کوه فریاد میزند و شاید هم صدای فرمان دادن داریوش بزرگ تا به دستور او حدود کشور ایران در تاریخ ثبت شود. هر چه بود امروز زمان مناسبی برای شرح آن نیست. بیشک وقتی دیگر که شاید هم خیلی دور نباشد میتوان از آن حس عجیب بنویسم ولی فعلاْ بهتر است همه چیز در سکوت بماند و این روایت سر به ابتذال گفتن فرو نیاورد. و بمانند برای وقتی دیگر که مطمئنام زیاد دور نیست.
![]()
نظرات (۶)
من بلاخره سر در ميارم تو چه مرگت شده...مطمئن باش كه اينم زياد دور نيست!
ارسال شده توسط سميرا | ۲۷ آبان ۱۳۸۶ ۱۰:۰۶ بֽظֽ
ارسال شده در ۲۷ آبان ۱۳۸۶ ۲۲:۰۶
سلام محمدرضای عزیز
نه خسته!
روزگار همینجوری شده.
صد که نصیبمون نمیشه هیچ، حد وسط هم کمتر از صفر هست.
ممنون
شاد زی مهرافزون
ارسال شده توسط اسیر (محمد علیجانی) | ۲۸ آبان ۱۳۸۶ ۸:۳۹ بֽظֽ
ارسال شده در ۲۸ آبان ۱۳۸۶ ۲۰:۳۹
سلام
مخلص
با مطلبی با عنوان "آدامس و جزم اندیشی" به روزم
از نظر شما بهره میبرم
ارسال شده توسط حمید موذنی | ۲۹ آبان ۱۳۸۶ ۹:۴۸ قֽظֽ
ارسال شده در ۲۹ آبان ۱۳۸۶ ۰۹:۴۸
اينجا شبيه خونه ماست ؟
موفق باشید و پیروز
[گل]
مهدی
[گل]
ارسال شده توسط مهدي | ۲۹ آبان ۱۳۸۶ ۱۰:۵۹ قֽظֽ
ارسال شده در ۲۹ آبان ۱۳۸۶ ۱۰:۵۹
سلام محمدجان. خوبی؟ بالاخره آنلاين شدم. آخرش از رخوت دور شدم. اما چه حيف! وبلاگم يعني iranblog رو كلن فيلتر كردن و ديگه وبلاگم باز نميشه....
اينم كه مارتين خودمونه... طفلی اينقدر دوغ خورد كه من فكر میكنم حالاحالا از ديدن هرچي دوغه حالش به هم بخوره....
خوش باشی... سعی میكنم يه وبلاگ جديد بسازم..
ارسال شده توسط مهدي | ۳۰ آبان ۱۳۸۶ ۰:۴۹ قֽظֽ
ارسال شده در ۳۰ آبان ۱۳۸۶ ۰۰:۴۹
سلام رفیق
کم پیدایی به خاطر مهموناته احتمالاْ
راستی انقد کم سن وسالی؟
بهت نمیآید ها!
خدا رو شکر ما بیایم کرمانشاه خراب نمیشم رو سر شما
ارادتمند
ارسال شده توسط الهام اسرافیلی | ۳ آذر ۱۳۸۶ ۳:۵۶ بֽظֽ
ارسال شده در ۳ آذر ۱۳۸۶ ۱۵:۵۶