زندگی عجیبی است، یک نقطه یا یک کلمه یا یک... میتواند مسیر زندگی و برنامههای آدم را چنان زیر و زبر کند که همه چیز به هم بریزد. بدون آنکه خودت هم بفهمی ناگهان خبر میشوی که کار از کار گذشته است.
به قول آقای ابوالفضل نظری: «یک نقطه بیش میان رحیم و رجیم نیست»
تا چند وقت پیش حتی فکرش را هم نمیتوانستم کنم که روزی به راحتی بگویم: «از روزنامهنگاری خسته شدهام.» امّا این اتفاقی است که افتاده و من امروز به جایی رسیدهام که از صمیم قلب آرزو میکنم ای کاش دیگر هیچ خبری در کار نباشد.
حوصله نوشتن ندارم، حتی مدتی است که شوق خواندن را هم از دست دادهام. وقتی نوشتن یا ننوشتن من توفیری ندارد و هنوز مردم ما ال میکنند و بل میکنند، دیگر چه نیازی است به نوشتن؟ واقعا یکی جواب مرا بدهد، آیا فکر میکنید بود و نبود ما روزنامهنگارانی که وقت و زندگی خود را میگذاریم برای اطلاعرسانی تاثیری در روند تصمیمگیری مردم و یا نحوه زندگیشان دارد؟
پاسخ این سئوال از دو حال خارج نیست، یا آری یا نه!
اگر تاثیری ندارد، پس دیگر لزوم هزینه کردن وقت و سرمایه برای انتشار نشریه چیست؟
اگر هم ما تاثیر گذاریم، پس چرا ما چیز دیگر میفرماییم و اینان چیز دیگر میکنند؟ و یا اگر این رفتارها اثرات نوشتههای ماست، پس وای بر ما که فردا باید جواب پس دهیم.
به جای روزنامهنگاری شدهایم واقعهنگار، منتظریم تا فلان مقام دولتی نطقی بفرماید و ما هم یا در تائید و یا در ردش داد سخن سردهیم. اینکه نشد کار.
خیلی که بچه بودم روی چند برگ کاغذ نوشتهها و نقاشیهایی میکشیدم که ناماش را گذاشته بودم «شقایق» و در آن رویدادهای هفتگی خانواده عطایی و یا اخباری را که در تلویزیون میشنیدم و یا در روزنامه میخواندم و به نظرم جالب بودم مینوشتم. و آنرا میفروختم به بابا و مامان چون یک نسخه بود اول میفروختماش به بابا بعد از بابا میگرفتم و میفروختمش به مامان. در ازای این نشریه کاغذ و مدادرنگی و خودکار میگرفتم یا پول برای خریدن آنها.
بعداْ بابا مقداری کاغذ A4 را برایم با سربرگی از گل شقایق و نوشته شقایق با خط نستعلیق کپی گرفت و کمکم این هفتهنامه خانوادگی سه شماره در هفته منتشر شد. و تیراژ آن هم به لطف مغازه لوازمالتحریر فروشی که همردیف خانهی ما بود -یعنی برای رسیدن به آن ناچار نبودم از خیابان عبور کنم- به سه نسخه رسید. در این مطبوعه خانوادگی ستونی قرار داشت به نام با خوانندگان که در آن مامان و بابا کارهای اشتباه محمدرضای کوچولو را گوشزد میکردند و ستونی هم بود به نام سرمقاله که عملاْ بیانیههای اختصاصی مرا در خصوص تمام شدن لوازمالتحریر، خواستن لباس و... در بر میگرفت.
این نشریه همینطور ادامه پیدا کرد تا من حس کردم دیگر نوشتههای من خیلی بیتاثیر شده و مثل روزنامههای خوب نیست.
بعدش مدتی فقط مجله و روزنامه میخواندم و گاهی هم مطلبی مینوشتم برای چند روزنامه یا مجله از جمله کیهان بچهها، سروش کودکان، آفتابگردان، جامعه و عصر آزادگان. و تصمیم گرفتم انیشتن بشوم. امّا پس از گذشت ۶ سال با آغاز انتشار فردای نهاوند دوباره روزنامهنگاری من شروع شد و بعد هم سردبیری صدای سبز را تجربه کردم و الیاخر تا امروز که ۸ سال است روزنامهنگاری میکنم.
امّا امروز دوباره همان حس غریب کودکیام بیدار شده که نوشتههایم بیتاثیر است و اینبار مثل نشریات معتبر دنیا نیست.
نمیدانم چه کار کنم. الآن دیگر من کودکی ۸ ساله و مدیر یک نشریه خانوادگی نیستم که بگویم دلام نمیخواهد و دیگر نشریه چاپ نکنم و در سرمقاله آخرین شماره بنویسم «دیگر حوصله ندارم روزنامه چاپ کنم.»
نمیدانم چه کار کنم.
هرچه هست این عریضه را یک آدم فیزیکی نوشته به دور از چشم روزنامهنگار.
***************************
هفته گذشته دنبال کارهای گرفتن پاسپورت و بقیه کارهای سفرم به همایش فیزیک آلمان رفتهبودم تهران. از این اداره به اون اداره کردن خیلی خسته شدهبودم و اعصابم کاملاْ به هم ریخته بود که یکی از دوستای خیلی خوبم روز پنجشنبه من و برد به پارک جنگلی چیتگر.
چند بار دیگه به این پارک رفته بودم ولی این بار یه چیزه دیگه بود. دوچرخه سواری و منظرههایی که در مسیر بود هم خیلی باحال و دیدنی بود. ای ول دوستم، خیلی خوش گذشت.
این هم ابتدای مسیر پیست دوچرخه سواری در پارک جنگلی چیتگر.
راستی هفته پیش پدر آقای ماشاالله شمسالواعظین به دار فانی را وداع گفت. خدایش بیامرزد و بر عمر باقی ماندگان بیفزاید.
راستی یه شب هم خونه خانم هاشمی -از همکارهای حوبم در روزنامه کارگزاران- مهمون بودم که خیلی خوش گذشت.
راستی الآن هم معلوم نیست کجا هستم. حوصله کار ندارم و فعلاْ رفتهام در جایی پناهنده شدهام.
تا بعد...
![]()
نظرات (۲۳)
محمدرضای عزیز سلام
از همه دلخستگیهای تو و ما و من که بگذریم
چه خاطرهی جالب و شیرینی از کودکیات تعریف کردی.
خاطرهای شدم.
به هر حال
امید که هرچه زودتر پرحوصله زندگی کنی.
ممنون
شاد زی مهرافزون
ارسال شده توسط اسیر (محمد علیجانی) | ۱۲ آذر ۱۳۸۶ ۲:۵۳ قֽظֽ
ارسال شده در ۱۲ آذر ۱۳۸۶ ۰۲:۵۳
سلام
مطلب شما به من هم چسبید به خصوص نشریه زمان بچهگی شما گویا این قانون درست است که هر کس را بهر کاری ساختهاند
تا حدودی حق دارید اما شما نباید مایوس شوید چون خوبان عالم از انجام وظیفه خسته نمیشدند ما نیز نباید خسته شویم باید سعی کنیم آنچه را به صلاح کشور و مردم خود میدانیم بینی و بین الله انجام دهیم و به نتیجه آن کار نداشته باشیم که اگر چنین شد تمام فعل ما حسنات است و نزد خدا محفوظ
امیدوارم وقتی از پناهندگی در آمدید سرحالتر از قبل به کار خود برسید موفق باشید
ارسال شده توسط مهردل | ۱۲ آذر ۱۳۸۶ ۲:۵۶ بֽظֽ
ارسال شده در ۱۲ آذر ۱۳۸۶ ۱۴:۵۶
عجب عریضه طولانی و تو چه دروغزنی که میگویی حوصله نوشتن نداری.
ضمنا من بروز کردم این بیهوده سخن بیخود را
و ایکه اخوی درد دلت با دوستان گوی اگر ما دوستیم
یا علی
ارسال شده توسط یوسف | ۱۴ آذر ۱۳۸۶ ۱:۱۲ قֽظֽ
ارسال شده در ۱۴ آذر ۱۳۸۶ ۰۱:۱۲
حالا خوبه حوصله نوشتن نداری،این قدر روده درازی میکنی، اگه حوصله داشتی چه میکردی؟
موفق باشی و پایدار.
راستی اگه خواستی میتونی بیای همدان پناهنده بشی.
ارسال شده توسط مهرداد | ۱۴ آذر ۱۳۸۶ ۰:۲۸ بֽظֽ
ارسال شده در ۱۴ آذر ۱۳۸۶ ۱۲:۲۸
كجايی آقا كی ميری آلمان ؟
موفق باشید
مهدی
ارسال شده توسط مهدي | ۱۴ آذر ۱۳۸۶ ۲:۲۱ بֽظֽ
ارسال شده در ۱۴ آذر ۱۳۸۶ ۱۴:۲۱
درود
دوست خوبم ممنونم از حضورت. مثل هميشه زيبا و آموزنده بود. شرمنده كه دير اومدم. پيروز باشي
ارسال شده توسط هم آوا/سجاد نيكنام | ۱۵ آذر ۱۳۸۶ ۳:۴۷ بֽظֽ
ارسال شده در ۱۵ آذر ۱۳۸۶ ۱۵:۴۷
میتونم شرايطی رو كه توش قرار داری درك كنم، خيلی وقتها (مثل همين روزها) كلی با خودم فكر میكنم كه نتيجهی اين كارها و فعاليتهام چی بوده به قول تو اگه تاثيری داشته پس كو نتيجه؟!
نمیدونم شايد اگه راه ديگهای رو انتخاب كرده بودم يا حداقل مثل بيشتر آدمهای دور و برم يه مسير عادی رو طی میكردم امروز نه اين همه دغدغه داشتم و نه اين همه سئوال و نه اين همه تلاش لازم بود.
ولی هر چی هست میخوام در مقام يه خواننده بگم هميشه از خوندن مطالب و به ويژه گزارشهات لذت بردم...
شاد باشی و سرافراز
ارسال شده توسط كاوه | ۱۵ آذر ۱۳۸۶ ۱۰:۴۶ بֽظֽ
ارسال شده در ۱۵ آذر ۱۳۸۶ ۲۲:۴۶
سلام
آقای عطایی یه سری هم به وبلاگ ما بزن که بد به کمکت محتاجم.
حتماْ زنگی هم به ما بزن
قربانت کامی
ارسال شده توسط کامیار فلامرزی | ۱۶ آذر ۱۳۸۶ ۱:۰۰ قֽظֽ
ارسال شده در ۱۶ آذر ۱۳۸۶ ۰۱:۰۰
سلام ...ببخش من باید خیلی زودتر از اینها میاومدم ولی باور کن مقصر من نبودم کامپیوترم مشکل داشت لینک باز نمیکرد....زندگی بعضی وقتا آدم رو جوری غافلگیر میکنه که میشه سالها در حیرت موند ...شاید به جرات بتونم بگم هیچ کس به اندازهی من از خبر متنفر نیست ...شاید هیچکس به اندازهی من از شغل خبر نگاری متنفر نباشه و این همون غافلگیری زندگیه یه روزی این شغل رو دوست داشتم به چند دلیل...ولی حالا... هیچ کس مثل من از خبر تو زندگیش لطمه ندیده....خبر خبر خبر....بعده دو ماه اپدیتم ...خوشحال میشم اگه بیایی البته فکر میکنم هم شهری هم باشیم اگه اشتباه نکرده باشم
ارسال شده توسط مهسا تنها!!! | ۱۷ آذر ۱۳۸۶ ۵:۵۵ بֽظֽ
ارسال شده در ۱۷ آذر ۱۳۸۶ ۱۷:۵۵
خدا همه ی ما رو رحمت کنااااد!
میبینم که دوچرخه دوس داری!
ارسال شده توسط solmaz | ۱۸ آذر ۱۳۸۶ ۰:۵۷ قֽظֽ
ارسال شده در ۱۸ آذر ۱۳۸۶ ۰۰:۵۷
بیدار شو
ارسال شده توسط مهدی | ۱۸ آذر ۱۳۸۶ ۱۱:۰۶ قֽظֽ
ارسال شده در ۱۸ آذر ۱۳۸۶ ۱۱:۰۶
دلم گرفته..دلم عجيب گرفته..به ايوان ميروم و انگشتانم را بر پوست كشيده شب مي كشم...
اشكمو در اوردي نامرد! خيلي سخته وقتي همه حرفهاي تو حرف دل خودم باشه بخوام دلداريت بدم.نه من اين كارو نميكنم.فقط دلم ميخواد يه چيزي رو يادت بيارم و اون اين كه من و تو و خيلیها كه مثل ما عاشقانه رفتن دنبال اين كار از همون روز اولي كه با شوق كيهان بچه ها رو تا سطر آخر میجويديم و به اشتياق خريدن سروش نوجوان و آفتابگردان بيست بار به دكه سر میزديم و هر بار كه میگفت نيامده كلي دمق میشديم...و وقتي صفحاتش را همان جا توي خيابان باز میكرديم تا ببينيم مطلبمان چاپ شده يا نه و شبي كه مطلبي از ما و نامي در نشريهاي هرچند كوچك چاپ ميشد خانهمان عروسي بود انگار و...خوب ميدانستيم جز عشق هيچ دليلي ندارد ادامه اين همه خستگي! نمیدانستيم؟
استاد دهقانيی را وقتي براي اولين بار ديدم گفت روزنامهنگار بايد يا عاشق باشد يا ديوانه؟ تو كه بهتر میداني...من شايد به قدمت تو روزنامهنگاری نكرده باشم و كارم اصلا حرفهای نباشد اما 3 سال است كه شب و روزم به نشريهای گره خورده كه هر چند پر از ايراد است اما ديگر جزيي از وجودم شده و بعيد میدانم جدايیاش را تاب بياورم آنقدر كه يكسال است با همه سختیهاي كار از راه دور مینويسم و هنوز هم لحظه انتشار سرمست از حس تولد كودكم میشوم...و تو تنها كسي هستي كه خوب خوب درك میكني همه احساسم را...يادت رفته چه سختیهايي كشيديم براي اولين جشن بادبادكها؟ يادت رفته چه شوقي داشتيم وقتي اولين لبخند روي چهره كودكان در پارك كوثر نشست؟ يادت رفته چقدر رفتيم و آمديم تا بشود و بتوانيم؟ اما خستگي را خسته كرديم محمد رضای عزيز! تو كه بهتر میداني...و هنوز هم همان قدر انگيزه داريم من و تو ..و هنوز صفحههای سفيد زيادی چشم به راه نوشتههای من و تو نشستهاند...بهتر است زياد منتظرشان نگذاری
ارسال شده توسط سميرا | ۱۸ آذر ۱۳۸۶ ۸:۱۵ بֽظֽ
ارسال شده در ۱۸ آذر ۱۳۸۶ ۲۰:۱۵
دوست عزیز هدفت خیلی بزرگه. ولی تو که قرار نیست دیگران رو عوض کنی. پس زیاد ناراحت نشو
ارسال شده توسط soheil | ۱۸ آذر ۱۳۸۶ ۸:۱۷ بֽظֽ
ارسال شده در ۱۸ آذر ۱۳۸۶ ۲۰:۱۷
ممنون سر زدين
منتظر ديدار دوباره تا بعد
مهدي
ارسال شده توسط مهدي | ۲۰ آذر ۱۳۸۶ ۱:۲۲ بֽظֽ
ارسال شده در ۲۰ آذر ۱۳۸۶ ۱۳:۲۲
من کرمانشاهی هستم .....حالا هم که شما ساکن کرمانشاهی پس یه جورایی هم شهری هستیم دیگه.... سبز باشی
ارسال شده توسط مهسا تنها!!! | ۲۱ آذر ۱۳۸۶ ۶:۰۵ بֽظֽ
ارسال شده در ۲۱ آذر ۱۳۸۶ ۱۸:۰۵
سلام. چه کار باحالی میکردی. از بچگی روزنامهنگار بودی.
این حس که الان داری خیلی عجیب نیست. آدم وقتی حس کنه که مثل سابق موثر نیست اینطوری میشه. با توجه به شرایط سیاسی و اجتماعی فعلی، همه تقریباً چنین حسی دارن. این نیز بگذرد.
ارسال شده توسط تورج | ۲۲ آذر ۱۳۸۶ ۱۰:۰۷ قֽظֽ
ارسال شده در ۲۲ آذر ۱۳۸۶ ۱۰:۰۷
نه، نوشتن شما حتما مفید است، حتی اگر قرار باشد یک نفر هم تاثیر پذیر باشد خوب است و البته کافی نیست.
عزیز این روزها عیب از شما نیست عیب از مردم است.مردمی که از نفهمیدنهاشان و نشنیدنهاشان به خود میبالند! میخ آهنین هیچ وقت در سنگ نخواهد رفت و تا زمانی که ما سنگیم هیچ چیزی هم بهمان کارگز نیست...اما به قول ش\املوی بزرگ که دیروز زادروزش بود بالاخره"یه شب ماه می آد!"
ارسال شده توسط سیمین روزگرد | ۲۲ آذر ۱۳۸۶ ۱:۵۴ بֽظֽ
ارسال شده در ۲۲ آذر ۱۳۸۶ ۱۳:۵۴
سلام دوست دوست داشتني من
مثل هميشه خواندني بود زيبا
مرسي از اينكه به من سر میزني
ارسال شده توسط ژورناليست | ۲۳ آذر ۱۳۸۶ ۷:۳۱ بֽظֽ
ارسال شده در ۲۳ آذر ۱۳۸۶ ۱۹:۳۱
با سلام وعرض ادب خدمت شما هموطن عزيز. براستي چرا بعضي از رسانهها هدف اصلي خود را فراموش كرده به جاي اطلاعرساني صحيح و ايجاد وحدت و آرامش در كشور به دنبال ايجاد تفرقه و نفرتي كاذب بين ايرانيان هستند؟
چرا مسئولين اين نوع رسانهها فكر ميكنند حقيقت فقط نزد ايشان است و ايشان تنها كاشفان حقيقتند و در سراسر ايران بهتر از ايشان هيچ فرد دگر انديشي قادر به درك حقيقت نيست و بنابر اين حق بيان و دفاع از خود را ندارد؟
آيا يك بهائي با مطالعه تهمتهای روزنامه حق ندارد در آن رسانه حرفي بزند ودفاعي را بنويسد؟
چرا اين نوع رسانهها قسمتي از صفحه خويش را به گفتمان اختصاص نميدهند تا ديگر انديشمندان نيز در آن صفحه به دفاع از نظرات و اتهامات بپردازد كه اولا اين گفتمان نشاني باشد بر آزادي و دوم اينكه مردم بهتر حقيقت راتشخيص بدهند.
آيا اين عمل زشت يعني دروغ پراكني تقرقه افكني وايجاد آشوب در يك كشور اسلامي جرم نيست؟
وچرا رسانهها نسبت به تهمتهائي كه به جامعه بهائي ميزنند نبايد به قوه قضائيه پاسخگو باشند؟
با راهاندازي وبلاگ ناقص خود سعي دارم پاسخي هر چند مختصر و ساده به آن اتهامات نخنما شده رسانهها بدهم و در واقع اين فاصله را كمتر كنم. لطفاْ بي هيج پيشداوري، مطالب وب را مطالعه بفرمائيد منتظر نظر و راهنمائيهاي شما ميمانم
http://jooyya.blogfa.com/
ارسال شده توسط جويا | ۲۴ آذر ۱۳۸۶ ۰:۴۹ بֽظֽ
ارسال شده در ۲۴ آذر ۱۳۸۶ ۱۲:۴۹
کوشی پسر؟
ارسال شده توسط solmaz | ۲۷ آذر ۱۳۸۶ ۱۱:۳۶ بֽظֽ
ارسال شده در ۲۷ آذر ۱۳۸۶ ۲۳:۳۶
عیدتون مبارک.
ارسال شده توسط آریا دخت | ۲۹ آذر ۱۳۸۶ ۰:۳۲ بֽظֽ
ارسال شده در ۲۹ آذر ۱۳۸۶ ۱۲:۳۲
عید قربان مبارک[گل]
ارسال شده توسط مهدی | ۲۹ آذر ۱۳۸۶ ۶:۵۸ بֽظֽ
ارسال شده در ۲۹ آذر ۱۳۸۶ ۱۸:۵۸
خوااستم بگم اون عیدتون مبارک مال من نیست! یعنی کی میتونه باشه؟!!
به روزم
ارسال شده توسط solmaz | ۱ دی ۱۳۸۶ ۱:۴۶ قֽظֽ
ارسال شده در ۱ دی ۱۳۸۶ ۰۱:۴۶