« آذر ۱۳۸۶ | صفحه اصلی | بهمن ۱۳۸۶ »

دی ۱۳۸۶ آرشیو

۱ دی ۱۳۸۶

روز اول دی‌ماه

امروز روز اول دی‌ماه است
من راز فصل‌ها را می‌دانم
و حرف لحظه‌ها را می‌فهمم
نجات‌دهنده در گور خفته است
و خاک، خاک پذیرنده
اشارتی‌ست به آرامش
زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت
در کوچه باد می‌آید

«فروغ فرخزاد»
امروز روز اول زمستان است؛ و این یعنی پایانی بر بلندترین شب سال.
به علت مشکلات پیش آمده در هاست و سرویس مدیریت سایت و کارهایی که همچون قوزهای متمادی بالای یکدیگر سبز شدند؛ و از همه مهم‌تر خستگی‌ که سنگینی‌اش لحظه‌ای قصد کم شدن ندارد، نزدیک به بیست روز نت‌هشتم متوقف شد و هیچ مطلب جدیدی نداشت.
امّا از امروز قرار است با اندک تغییراتی که در شکل و شمایل‌اش داده‌ام بسیار پویاتر از قبل باشد. نت‌هشتم پریم بخش جدیدی است که قرار است هر روز و در خصوص مسائل مختلف به روز شود. ممکن است گاهی اجتماعی باشد، گاهی هم سیاسی؛ شاید طنز باشد، شاید جدی؛ لحظاتی عمومی است و لحظاتی کاملاْ خصوصی.
برای‌اش برنامه‌های زیادی دارم امّا ترجیح می‌دهم اول شروع کنم و بعد اگر لازم بود تغییراتی در آن بدهم.
به قول حضرت عطار:
گر مرد رهی میان خون باید رفت
از پای فتاده سرنگون باید رفت
تو پای به راه در نه و هیچ مپرس
خود راه بگویدت که چون باید رفت

موریانه در رکن چهارم

«مطبوعات ركن چهارم دموكراسی‌اند». این جمله را هر كدام از ما بارها و بارها شنیده‌ایم، آنقدر كه دیگر تكرارش برایمان تهوع‌آور شده است، اما هنوز –حداقل در مملكت ما- هیچ‌كس نمی‌خواهد قبول كند كه بخش قابل توجهی از لرزش بنای دموكراتیك، برمی‌گردد به عدم توجه درست به همین پایه‌ی چهارم.
پیش از هر صحبتی باید به این موضوع پرداخت كه چه نوع مطبوعاتی می‌توانند نقش ركن چهارم دموكراسی، یعنی دیدبانی سه ركن دیگر، برای مردم را برعهده گیرند؟
درخصوص اركان دموكراسی باید گفت كه این اركان اربعه عبارتند از: قانون، آزادی، انتخابات و آزادی در بیان و نظارت كه نماد آنها نیز در كشور ما، قوه مقننه، قوه قضاییه، قوه مجریه و مطبوعات است.
اما چه مطبوعاتی؟!
با این تفاسیر باید گفت وظیفه اصلی مطبوعات نظارت بر نحوه عملكرد سه قوه اجرایی و نهادهای وابسته به آنها در كشور است. حال آیا نشریاتی كه ارگان دولتی یا حزبی محسوب می‌شوند و هزینه‌های جاری خود را یا از بیت‌المال و یا از بودجه حزب می‌گیرند، می‌تواند چنین نقشی را درست ایفا كنند؟! و یا در موقعیتی كه یارانه‌های تخصیص داده شده به نشریات بنا به نظر مدیران دولتی تعیین و پرداخت می‌شود، می‌توان چنین انتظاری را از نشریات داشت؟!
در استان ما اوضاع به مراتب بدتر از چیزی است كه در بالا تصور شد، مطبوعات محلی و یا حتی سرپرستی‌های نشریات سراسری بی‌توجه به آنچه كه رسالت مطبوعاتی خوانده می‌شوند، بیشتر سعی می‌كنند در پی كسب درآمدی باشند تا بتوانند هشت‌شان را نُه كنند.

ادامه "موریانه در رکن چهارم" »

۲ دی ۱۳۸۶

شهرداری پرماجرا

شهرداری کرمانشاه و هر چه مربوط به آن می‌شود آنقدر پر ماجراست که می‌شود نتیجه گرفت شهرداری کرمانشاه مرکز عالم است.
پس از آن همه ماجرا که در شورا برای انتخاب شهردار بود و سرانجام به انحلال آن منجر شد، در طی این هفته آنقدر اتفاق مربوط به شهرداری کرمانشاه افتاد که گویی قرار است بار دیگر و برای مدت طولانی دوباره حوزه مربوط به شهرداری کرمانشاه به صدر اخبار استان بازگردد.
الف- مجتبی یزدانی شهردار برکنار شده شورای سوم که یکی از اعضای شورای سوم درباره‌اش گفت: «هیچ‌کس بدتر از یزدانی نمی‌شود.» از سوی محمدباقر قالیباف شهردار تهران به عنوان شهردار منطقه ۸ تهران منصوب شد.
در جلسه معارفه یزدانی که از سوی معاون امور مناطق شهرداری تهران انجام شد، سعيد طلوعی رئيس ستاد انتخاباتی قاليباف در استان كرمانشاه نیز حضور داشت.
با این تفاسیر اصلاْ بعید نیست در صورت موفقیت قالیباف در انتخابات ریاست جمهوری، مجتبی یزدانی به عنوان استاندار به کرمانشاه بازگردد. زیرا مجید غفوری استاندار کنونی کرمانشاه سال‌های ۶۶ و ۶۷ شهردار کرمانشاه و در زمانی که محمود احمدی‌نژاد شهردار تهران بود به عنوان شهردار منطقه ۶ تهران مشغول فعالیت بود.
لازم به ذکر است خانه رئیس‌جمهور و بستگان وی در منطقه ۸ تهران واقع شده است.
ب- استاندار کرمانشاه به عنوان جانشین شورا حمیدرضا صارمی را که بروجردی بوده و دانشجوی دکتری است به عنوان شهردار منصوب کرد؛ که سبب نارضایتی‌های فراوانی در بین شخصیت‌ها و محافل کرمانشاهی شد.
پ- بنابر اخبار رسیده قرار است قوه قضاییه در خصوص شکایت اعضای شورای شهر به احیای این شورا رای مثبت بدهد. و این یعنی بازگشت شورایی که اولین وظیفه‌اش انتخاب شهردار است.

۳ دی ۱۳۸۶

یک، دو، سه

1- ماهنامه فردای نهاوند مصادف با شب یلدا چاپ شد.
به طبع مهم‌ترین تیتر این شماره خبر انتخاب درویشی به عنوان شهردار نهاوند است.

2- سخنگوی شورای منحله شهر کرمانشاه به صورت رسمی خبر از احیای شورای شهر کرمانشاه با رای قوه قضائیه داد. و این یعنی آغازی جدید بر ماجراهای حوزه شهرداری کرمانشاه. (در بخشی از یادداشت دیروز نت‌هشتم‌پریم به خبر غیر رسمی به بازگشت شورای شهر کرمانشاه اشاره شده بود.)
3- خسرو زرافشانی طی تماسی تلفنی که با او داشتیم، در خصوص برنامه اعضای شورا برای انتخاب شهردار کرمانشاه گفت: « شهردار جدید که مشغول کار است.»
جالب آنجاست که همین اعضایی که امروز سخنگوی آنها به راحتی چنین می‌گوید، تا زمان انحلال شورا، چنان شخص شهردار برای‌شان مهم بود که هیچ شهرداری را با رای قاطع معرفی نکردند و تمام انتخاب‌های‌شان با رای‌هایی لرزان معرفی شد.
آنچه مهم است دلیل بازگشت شورا، شورایی که از سه مجرای قانونی انحلال آن تصویب شده بود بار دیگر بر می‌گردد، امّا این بار در شرایطی که نزد بسیاری از مردم قدرت شورا شکسته است، گرچه می‌توان عده ای ساده‌دل را چنان فریفت که ما توانستیم روی حرف استاندار و تهران هم حرف بزنیم و علی‌رغم مخالفت آنها دوباره بر‌گردیم؛ امّا اعتبار پوشالی که اعضای شورا در بین مردم قبیله‌های خود از آن دم می‌زدند دیگر وجود نخواهد داشت و این شاید فتح بابی باشد برای دور بعد شورا تا شاید مردم اندکی معقول‌تر انتخاب کنند.
امّا هنوز نمی‌توان به طور قطع گفت دلیل رای دادگاه برای بازگشت شورا چیست، شاید احراز عدم کم‌کاری اعضای شوراست، شاید معامله‌ای بر سر منافع عموم مردم کرمانشاه، شاید هم به قول احسان احسانی –عضو شورای شهر که جلوی مغازه برادرش با هم صحبت کردیم- نجات دولت از هزینه هنگفت برگزاری انتخابات مجدد است. هنوز چیزی مشخص نیست.

۴ دی ۱۳۸۶

آقا! من پیاده می‌شوم

صبح برای بررسی مطالب شماره جدید و تایید صفحات به دفتر هفته‌نامه نقدحال در خیابان مصوری آمده‌ام و اکنون باید به دفتر سرپرستی اعتمادملی بروم، پس از گذشتن چندین تاکسی، مسافرکش خطی و ماشین شخصی بالاخره یک نفر حاضر می‌شود در قبال 400 تومان من را به سنگر برساند.
یک خانم عقب ماشین نشسته و من هم جلوی تاکسی سوار می‌شوم، کمی جلوتر آقا و خانمی به مقصد چهاراه ارشاد سوار می‌شوند و بعد هم آقایی می‌گوید: کوهساری. و می‌آید و جلوی تاکسی در کنار من سوار می‌شود. اینکه با این لباس‌های حجیم زمستانی چه مصیبتی است که دو نفر جلوی پیکان بنشینند بماند. حالا دیگر ظرفیت تکمیل است.
پس از میدان جوانشیر و قبل از ورود به خیابان کوهساری، ترافیک آنقدر زیاد است که ماشین‌ها حرکت نمی‌کنند بلکه تنها در کنار هم می‌لغزند. این انتظار طولانی همه را کلافه کرده، تا اینکه بالاخره آقای راننده سکوت جمع را شکسته و به نشانه اعتراض به وضع موجود سه عدد بوق ممتد تقدیم دستگاه شنوایی خلق کرده و سپس شروع می‌کند به انتقاد از وضعیت سهمیه‌بندی بنزین.
مدام هم تاکید می‌کند که «اگر قرار است سهمیه‌بندی شود، پس این همه کوپن که به بهانه‌های مختلف توزیع می‌شود، چیست؟»
خانمی که از ابتدا عقب نشسته بود، هم در تائید صحبت‌های آقای راننده می‌گوید: «می‌خواهند بنزین را گران کنند، بهانه‌ای نداشتند، این سهمیه‌بندی را بهانه کردند، بعدش هم جمع‌اش می‌کنند بنزین را می‌فروشند به مردم لیتری 300تومان همه هم می‌گویند خدا را شکر.»
اما آقایی که عقب نشسته بود، مشکل ترافیک را بر می‌گرداند به شهرداری و می‌گوید: «دلیل اصلی ترافیک این خیابان بسته شدن خیابان گمرک است. هشت ماه است که این خیابان را کنده‌اند و درست‌اش نمی‌کنند.»
راننده می‌گوید: «هشت ماه؟! نه آقا، حدود یک سال است.» من هم در دل‌ام می‌گویم «نزدیک چهار ماه است.»
آقایی که کنار دست من نشسته نظر دیگری دارد و ترافیک را به کل گردن تاکسی‌ها می‌اندازد «بد رانندگی می‌کنند.... برای یک مسافر چنان ویراژ می‌دهند که نگو.... خیابان را می‌بندند... حالا هم که به جای جابه‌جا کردن مسافر بنزین‌شان را می‌فروشند....»
صدای راننده در می‌آید «آخه من بنزین بفروشم که چه، 30 لیتر بنزین را بدهم 9هزار تومن که چه؟! خوب تا عصر با همین بنزین 22هزار تومن درمی‌یارم»
آقای بغل دستی من ادامه می‌دهد :«نه اصلاً هم این طور نیست، همین هفته پیش یکی از همکارای شما به خاطر یک مسافر چنان پیچید جلوی من که ماشین‌ام را درب و داغون کرد، تازه بنزین‌اش را هم می‌فروخت، توی کلانتری افسر نگهبان می‌گفت قاچاق بنزین هم می‌کنه، همین کارها را می‌کنیم که آمریکا قرار است تحریم‌مان کند...»
صدای آقای راننده در مقام دفاع بلند می‌شود: «نه بابا تحریم‌مان می‌کند به خاطر.....»
ترجیح می‌دهم از قید 400تومنی که داده‌ام بگذرم و در میانه همین خیابان کوهساری پیاده شوم و تا سر چهاراه را پیاده بروم شاید آن سو فرجی شد.
«آقا! من هر جا شد پیاده می شم.»

۶ دی ۱۳۸۶

در اتوبوس

در اتوبوس نشسته‌ام و می‌خواهم مسافت ۴۵۰کیلومتری بین نهاوند تا تهران را با اتوبوس ولو شرکت تی‌بی‌تی بپیمایم.
صندلی کنار دستی خانمی نشسته که مادر من است.
صندلی جلو خراب است و تکیه‌گاه‌اش مدام می‌افتد پایین. آقایی که روی آن نشسته اعتراض می‌کند و به همراه زن‌اش به چند صندلی عقب‌تر کوچ می‌کند، مسافران بعدی که می‌آیند دو تا خانم هستند که می‌خواهند روی همین صندلی خراب بنشینند، مامان خراب بودن صندلی را تذکر می‌دهد و خانم محترم در جواب، با حالتی حق به جانب می‌گوید:‌«خرابه یا می‌خوای برای آشنای خودتون جا بگیری؟!»
به مامان نگاه می‌کنم،‌ که دارد با چشم به من می‌فهماند که عکس‌العملی نداشته باشم.
دو نفر خانم می‌نشینند و بقیه صندلی‌های اتوبوس کم‌کم صاحب پیدا می‌کنند.
هنوز به ملایر نرسیده‌ایم که خانم جلویی تصمیم می‌گیرد بخوابد،‌ فشار که می‌دهد صندلی به عقب می‌افتد، جلو هم که می‌رود پشتی صندلی عذاب‌اش می‌دهد. پوزخندی بر لب‌ام نقش می‌بندد، کاپشن‌ام را که درآورده‌ام بالاتر می‌کشم و آرام می‌خوابم.
...
صبح که رسیدیم، خانم جلویی آنقدر کوفته شده‌بود که نمی‌توانست حرکت کند.
می‌دانم بدجنسی است،‌ ولی در دل‌ام دارند قند آب می‌کنند.

چند دقیقه پیش وارد ترمینال جنوب تهران شدم و این پست را هم به وسیله یک دستگاه تلفن همگانی جدید که امکان بهره‌برداری از اینترنت را هم دارد، نوشتم. این درست است که تهران پایتخت است به نوعی شناسنامه کل ایران؛ ولی فکر نمی‌کنم تجمیع تمام امکانات در تهران چندان درست باشد.
اتفاقی که چندین سال است سبب شده برای هر کار کوچکی یا برای اندکی پیشرفت هر کسی ناچار است بیاید تهران. چرا؟!

۱۲ دی ۱۳۸۶

بی‌خیال نان تازه

جدیداً رسم شده همه جای شهر و برای خرید هر چیزی صف‌های عریض و طویلی تشکیل شود. دیگر مهم نیست که می‌خواهی نان بخری یا شیر یا روغن یا حتی دفترچه ثبت نام دانشگاه، باید وایسی سر صف.
حالا صبح زود است و در خانه‌ی دانشجویی هم نانی برای خوردن پیدا نمی‌شود. چاره‌ای نیست برای مزه کردن نان تازه، باید بروی سر صف.
پنج نفر آقا سر صف مردانه‌اند و هفت نفر خانم سر صف زنانه. در ناحیه زنانه صف صحبت بر سر عروسی است که چند شب پیش در محل انجام شده بود و اینکه چقدر سر و صدا داشتند و چقدر بریز و به پاش.
امّا در بخش مردانه صف صحبت بر سر اعلام سهمیه جدید بنزین است و تبعات آن. آقایی که اول صف ایستاده بی‌توجه به تمام این بحث‌ها فقط مشغول شمارش نان است و حواس‌اش را جمع کرده که یک نان کم‌تر نبرد. آقای دومی هم حواس‌اش به بخش زنانه است که نکند کسی جلویش بیفتد.
امّا از نفر سوم به بعد همه مشغول‌اند.
-این طرح سهمیه‌بندی خوب شد، دیگه این بچه الاف‌ها نمی‌افتند داخل خیابان بی‌خودی چرخ زدن.
-ای آقا بدبختی‌اش فقط مال ماست، کسی که پول داره می‌ره آزاد می‌خره. همه تاکسی‌هام که شدن بنزین فروش.
- نه آقا این بهانه است می‌خواهند کاری کنند که اگه بنزین رو لیتری 400 تومن هم فروختند همه بگن خدا رو شکر.
- نه بابا مردم خیلی بنزین بی‌خودی مصرف می‌کردند.
- من می‌گم تقصیر این امریکا ست نمی‌ذاره ما غنی‌سازی کنیم.
با خودم فکر می‌کنم،بهتر است از خیر نان تازه بگذرم.
«آقا ببخشید این اطراف سوپرمارکت پیدا می‌شه؟»

۱۴ دی ۱۳۸۶

خوب، بد، زشت

۱)‌ خبر خوب: مریم حسین‌خواه و جلوه جواهری، روزنامه‌نگار و وب‌نگار فعال در حوزه زنان بالاخره آزاد شدند.
در این هجوم اخبار بد این نوع خبرها واقعاْ غنیمت است. گرچه من خود بر این عقیده‌ام که تا در تمام زمین یک نفر به خاطر عدم آزادی بیان در زندان است، در هیچ کجای عالم آزادی نیست.

۲) خبر بد: وضعیت آزادی بیان و مطبوعات در سال ۲۰۰۷ باز هم بدتر شد.
چندین سال است که سازمان‌های بین‌المللی گوناگونی در خصوص وضعیت حقوق بشر و آزادی بیان و مطبوعات در جهان فعالیت کرده و هر ساله آمار خود در این خصوص اعلام می‌کنند. آماری که هر ساله از سیاه‌تر شدن اوضاع حکایت می‌کند.

۳)خبر زشت: متاسفانه اغلب انجمن‌های حقوق بشری و دیگر سایت‌های اطلاع‌رسانی در ایران با سیاست سانسور یا فیلتر مواجه می‌شوند. از جمله این انجمن‌ها می‌توان به گزارشگران بدون مرز اشاره کرد.
گزارشگران بدون مرز انجمن بين‌المللی دفاع از روزنامه‌نگاران زندانی و آزادی مطبوعات است که بر مبنای اصل ١٩ اعلاميه جهانی حقوق بشر تشکیل شده است.

ادامه "خوب، بد، زشت" »

۲۰ دی ۱۳۸۶

اخبار داخلی

نشریات داخلی احزاب به دلایلی از جمله نبود نظارت‌های عجیب و غریب و مشخص بودن گروه مخاطبان دارای اخبار و تحلیل‌هایی هستند که هرگز در نشریات رسمی مجال حضور نمی‌یابند.
به علت شغل‌ام و ارتباطاتی که دارم، اکثر نشریات داخلی احزاب خواه اصلاح‌طلب، خواه اصولگرا به دست‌ام می‌رسد.
حالا به این چند بخش که از نشریه داخلی یک حزب اصلاح‌طلب نقل می‌شود دقت کنید:

۱) سید محمد خاتمی در جمع تعدادی از فعالان رسانه‌ای جبهه اصلاحات [با اشاره به خاطرات دوران خردسالی‌اش] گفت: زمانی که من بچه بودم و به کربلا رفته بودیم یک ننه حسنی داشتیم که وقتی مادرم خواب بود، مرا از خانه بیرون کرد و من چند ساعت بیرون از خانه بودم. بعد او در را باز کرد و من داخل شدم. وقتی وارد خانه شدم گفتم «یا جدّا!» آنگاه پای ننه حسنی به حوض خورد و شکست. الآن هم کاری می‌کنند که یک «یا جدّا» بگویم.

۲)معاون وزیر خارجه افغانستان، کاردار ایران در کابل را احضار کرد تا اعتراض کشورش را از مجازات اعدام برای قاچاقچیان مواد مخدر اعلام کند.

۳) روسای دانشگاه‌های کشور بر اساس یک دستورالعمل دریافتی از وزارت علوم موظف شده‌اند به ارزیابی دوباره استادان و اعضای هیئت علمی دانشگاه‌ها بپردازند.

۴) یکی از کارمندان روابط عمومی استانداری آذربایجان غربی برای ادامه کار خود در استانداری مجبور شد در حیاط استانداری کلاغ‌پر!! برود.

۵) در پی اعتراض برخی نمایندگان مجلس، تعدادی از سایت‌های حامی دولت در مقام توجیه برآمدند که احمدی‌نژاد این لفظ -بزغاله- را به کار برده، امّا نه برای منتقدان سفرهای استانی بلکه برای گروهی دیگر.

۲۵ دی ۱۳۸۶

به کجا می‌رویم؟!

در اصول بین‌المللی شیوه برخورد با بلایای طبیعی و حوادث غیرمترقبه را از المان‌های قدرت اجرایی یک دولت می‌دانند. یعنی اینکه نیروی اجرایی کشور چگونه از افراد آن کشور در مقابل این‌گونه مسائل دفاع می‌کند.
حالا در کشور ما برف می‌بارد و کشور به صورت کلی در تعطیلی فرو می‌رود، اتوبوس‌ها از حرکت باز می‌مانند، پروازها لغو می‌شود، امتحانات تمام مقاطع تحصیلی به تعویق می‌افتد و الی‌آخر.
باریدن برف اگر در کشورهای استوایی باشد؛ می‌توان آنرا جز حوادث غیرمترقبه خواند، امّا آیا بارش در کشوری که بیش از یک سوم آن در منطقه کوهستانی را هم می‌توان حادثه‌ای غیرمترقبه خواند؟!
تعطیلی بدون برنامه کشور گرچه برای بسیاری از جمله خود من فرصت خوبی برای استراحت و جبران عقب‌افتادگی‌ها بود، ولی آیا با این تفاسیر می‌توان به آینده کشور امیدوار بود؟!
شاید بد نباشد، همه‌ی ما روی این موضوع فکر کنیم که، داریم به کجا می‌رویم؟!
فقط همین...

چهار پاره‌های خط خطی

(۱)
هر کس به طریقی دلِ ما، حتی تو
در این رابطه من دورغ گفتم، یا تو؟

عشق تو به جان من توان می‌بخشد
لا حول و لا قوه الا با تو


(۲)
از پاسخ من معلمان آشفتند
از حنجره‌شان، هر چه درآمد گفتند

امّا به خدا هنوز من معتقدم
از جاذبه‌ی تو سیب‌ها می‌افتند


(۳)
کم نامه‌ی خاموش برایم بفرست
از حرف پُرم، گوش برایم بفرست

دارم خفه می‌شوم در این تنهایی
لطفاْ کمی آغوش برایم بفرست

m.gif

۲۷ دی ۱۳۸۶

کدام سپاه؟!

بار دیگر محرم از راه رسید، به همراه تمام خاطراتی که از سالیان کودکی برای‌مان به یادگار مانده، لباس سیاه، سینه‌زنی، نذری‌پزون، شمع روشن کردن، شام غریبان، بریدن قتل و الی‌آخر.
امّا امسال حال و هوای من با هر سال فرق می‌کنه، مدام یه سئوال در ذهن‌ام بالا و پایین می‌پره و می‌خواد هرطور شده حواسِ من رو به خودش جلب کنه.
ما شیعیان هزار ساله که عادت کردیم به عزاداری برای امام حسین. ما واقعاْ فقط به عزاداری عادت کرده‌ایم، سعی نمی‌کنیم چیزی از هدف امام بفهمیم و تنها می‌دانیم که باید بر سر و سینه کوبید برای حسینی که ۱۳۶۸ سال پیش تشنه‌لب در کربلا سر بریده شد.
چند وقت پیش وقتی وارد دفتر هفته‌نامه شدم، با یک سئوال پذیرایی شدم، یک سئوال عجیب، که وادارم کرد به فکر کردن، نمی‌شد بی‌مهابا به آب زد، باید سنجیده و دقیق جواب می‌داد. برای من که همیشه معتقدم یا نباید حرفی را زد و یا باید تا آخر روی آن بود جواب این سئوال خیلی سخت بود؛ «اگر در زمان امام حسین بودی، برای کدام سپاه شمشیر می‌زدی؟!»
در یک آن شروع کردم به مرور سوابق دینی و خانوادگی سپاهیان یزید، که امروز در هر کوی و برزن لعنت‌شان می‌کنند، یکی خاله‌اش همسر علی(ع) بود و مادر عباس، یکی حافظ قرآن بود و پسر سعد وقاصی که پیامبر خدا درباره او فرمود: «پدر و مادرم به فدای شمشیرت یا سعد»، یکی صحابه پیامبر بود، دیگری آنقدر نماز خوانده بود دست و پیشانی و زانو‌هایش پینه بسته بود و الی‌آخر.
عده‌ای دیگر هم در سپاه امام بودند و چون کار سخت آمد بگریختند، در میان آنها هم کم نبودند یاران پیامبر و علی.
این طرف من بودم با سابقه‌ای که از خود داشتم، آیا به سابقه‌ی ایمانم می‌توانستم تکیه کنم؟! بی‌شک نه ایمان من از بسیاری از یاران عمر بن سعد بیشتر بود و نه امامی یا رسولی را درک کرده بودم. پس به اعتبار کدام چیز باید خود را برتر می‌دانستم؟!
جواب را چند بار زیر زبان‌ام زمزمه کردم و بالاخره به بیرون دادم:‌«یا به کربلا نمی‌رفتم یا می‌گریختم، البته اگر در سپاه عمر سعد حاضر نمی‌شدم.»
می‌دانستم که بعید نیست من هم فریفته‌ی مال و منصب و مقام دنیایی شوم، در دل‌ام هم هوای یاری حسین داشتم، امّا مردد بودم در جواب.
امروز چندین هفته است که این سئوال را مدام در ذهن مرور می‌کنم و هر بار به این می‌اندیشم که در کدام سپاه بودم؟!
رفتار امروز هر کدام از ما پاسخ روشنی است به این سئوال؛ نمی‌دانم آیا شما هم مثل من باور دارید که هر روز دارند اما حسین را در مسلخ تشنه لب سر می‌برند؟! مگر امام حسین همان حقیقتی نیست که دارد زیر چکمه‌های خونین جان می‌دهد؟!
قضاوت امروز ما برای اتفاقی که بیش از ۱۳ قرن از آن می‌گذرد کار راحتی است، امّا شاید بد نباشد که یک لحظه به این بیاندیشیم که امروز، هم امام حسین هست و هم شمر و این وسط ما مانده‌ایم به انتخاب.
برای حسینی سینه می‌زنیم و ساعتی بعد به تیز کردن خنجر شمر همت می‌گماریم.
قاتل حسین را لعنت می‌کنیم و لحظه‌ای بعد کمر به کشتن حسین می‌بندیم.
خولی را دشنام می‌دهیم و بعد در پی سر بریده‌ای می‌گردیم برای انعام.
بر سر بریده‌ی یاران حسین می‌گرییم و به نظاره می‌نشینیم سرهای بریده‌ای را که هر روز در شهر می‌گردانند.
یک جمله از اسپینوزا چندی است شده جواب تمام بی‌قراری‌های دل من برای کرب‌و‌بلا «اشک نریزید، برنیاشوبید، بفهمید».

و من امروز نشسته‌ام به فکر، اگر امروز حسین بود کدام جانب را می‌گرفت، و اگر عباس بود علم کدام دسته را بر‌می‌داشت، و گر زینب بود پیامدار کدان قیام می‌شد؟!؟!
فقط همین.

درباره دی ۱۳۸۶

این صفحه حاوی تمام نوشته هایی که به نت‌هشتم (وبلاگ) در دی ۱۳۸۶ ارسال شده می باشد. نوشته ها بر حسب قدیمی تر به جدید تر فهرست شده است.

آرشیو قبلی آذر 1386 می باشد.

آرشیو بعدی بهمن 1386 است.

در صفحه اصلی و یا با دیدن آرشیو می توانید موارد خیلی بیشتری پیدا کنید.

با نیروی
مووبل تایپ