صبح برای بررسی مطالب شماره جدید و تایید صفحات به دفتر هفتهنامه نقدحال در خیابان مصوری آمدهام و اکنون باید به دفتر سرپرستی اعتمادملی بروم، پس از گذشتن چندین تاکسی، مسافرکش خطی و ماشین شخصی بالاخره یک نفر حاضر میشود در قبال 400 تومان من را به سنگر برساند.
یک خانم عقب ماشین نشسته و من هم جلوی تاکسی سوار میشوم، کمی جلوتر آقا و خانمی به مقصد چهاراه ارشاد سوار میشوند و بعد هم آقایی میگوید: کوهساری. و میآید و جلوی تاکسی در کنار من سوار میشود. اینکه با این لباسهای حجیم زمستانی چه مصیبتی است که دو نفر جلوی پیکان بنشینند بماند. حالا دیگر ظرفیت تکمیل است.
پس از میدان جوانشیر و قبل از ورود به خیابان کوهساری، ترافیک آنقدر زیاد است که ماشینها حرکت نمیکنند بلکه تنها در کنار هم میلغزند. این انتظار طولانی همه را کلافه کرده، تا اینکه بالاخره آقای راننده سکوت جمع را شکسته و به نشانه اعتراض به وضع موجود سه عدد بوق ممتد تقدیم دستگاه شنوایی خلق کرده و سپس شروع میکند به انتقاد از وضعیت سهمیهبندی بنزین.
مدام هم تاکید میکند که «اگر قرار است سهمیهبندی شود، پس این همه کوپن که به بهانههای مختلف توزیع میشود، چیست؟»
خانمی که از ابتدا عقب نشسته بود، هم در تائید صحبتهای آقای راننده میگوید: «میخواهند بنزین را گران کنند، بهانهای نداشتند، این سهمیهبندی را بهانه کردند، بعدش هم جمعاش میکنند بنزین را میفروشند به مردم لیتری 300تومان همه هم میگویند خدا را شکر.»
اما آقایی که عقب نشسته بود، مشکل ترافیک را بر میگرداند به شهرداری و میگوید: «دلیل اصلی ترافیک این خیابان بسته شدن خیابان گمرک است. هشت ماه است که این خیابان را کندهاند و درستاش نمیکنند.»
راننده میگوید: «هشت ماه؟! نه آقا، حدود یک سال است.» من هم در دلام میگویم «نزدیک چهار ماه است.»
آقایی که کنار دست من نشسته نظر دیگری دارد و ترافیک را به کل گردن تاکسیها میاندازد «بد رانندگی میکنند.... برای یک مسافر چنان ویراژ میدهند که نگو.... خیابان را میبندند... حالا هم که به جای جابهجا کردن مسافر بنزینشان را میفروشند....»
صدای راننده در میآید «آخه من بنزین بفروشم که چه، 30 لیتر بنزین را بدهم 9هزار تومن که چه؟! خوب تا عصر با همین بنزین 22هزار تومن درمییارم»
آقای بغل دستی من ادامه میدهد :«نه اصلاً هم این طور نیست، همین هفته پیش یکی از همکارای شما به خاطر یک مسافر چنان پیچید جلوی من که ماشینام را درب و داغون کرد، تازه بنزیناش را هم میفروخت، توی کلانتری افسر نگهبان میگفت قاچاق بنزین هم میکنه، همین کارها را میکنیم که آمریکا قرار است تحریممان کند...»
صدای آقای راننده در مقام دفاع بلند میشود: «نه بابا تحریممان میکند به خاطر.....»
ترجیح میدهم از قید 400تومنی که دادهام بگذرم و در میانه همین خیابان کوهساری پیاده شوم و تا سر چهاراه را پیاده بروم شاید آن سو فرجی شد.
«آقا! من هر جا شد پیاده می شم.»