در اتوبوس نشستهام و میخواهم مسافت ۴۵۰کیلومتری بین نهاوند تا تهران را با اتوبوس ولو شرکت تیبیتی بپیمایم.
صندلی کنار دستی خانمی نشسته که مادر من است.
صندلی جلو خراب است و تکیهگاهاش مدام میافتد پایین. آقایی که روی آن نشسته اعتراض میکند و به همراه زناش به چند صندلی عقبتر کوچ میکند، مسافران بعدی که میآیند دو تا خانم هستند که میخواهند روی همین صندلی خراب بنشینند، مامان خراب بودن صندلی را تذکر میدهد و خانم محترم در جواب، با حالتی حق به جانب میگوید:«خرابه یا میخوای برای آشنای خودتون جا بگیری؟!»
به مامان نگاه میکنم، که دارد با چشم به من میفهماند که عکسالعملی نداشته باشم.
دو نفر خانم مینشینند و بقیه صندلیهای اتوبوس کمکم صاحب پیدا میکنند.
هنوز به ملایر نرسیدهایم که خانم جلویی تصمیم میگیرد بخوابد، فشار که میدهد صندلی به عقب میافتد، جلو هم که میرود پشتی صندلی عذاباش میدهد. پوزخندی بر لبام نقش میبندد، کاپشنام را که درآوردهام بالاتر میکشم و آرام میخوابم.
...
صبح که رسیدیم، خانم جلویی آنقدر کوفته شدهبود که نمیتوانست حرکت کند.
میدانم بدجنسی است، ولی در دلام دارند قند آب میکنند.
چند دقیقه پیش وارد ترمینال جنوب تهران شدم و این پست را هم به وسیله یک دستگاه تلفن همگانی جدید که امکان بهرهبرداری از اینترنت را هم دارد، نوشتم. این درست است که تهران پایتخت است به نوعی شناسنامه کل ایران؛ ولی فکر نمیکنم تجمیع تمام امکانات در تهران چندان درست باشد.
اتفاقی که چندین سال است سبب شده برای هر کار کوچکی یا برای اندکی پیشرفت هر کسی ناچار است بیاید تهران. چرا؟!