جدیداً رسم شده همه جای شهر و برای خرید هر چیزی صفهای عریض و طویلی تشکیل شود. دیگر مهم نیست که میخواهی نان بخری یا شیر یا روغن یا حتی دفترچه ثبت نام دانشگاه، باید وایسی سر صف.
حالا صبح زود است و در خانهی دانشجویی هم نانی برای خوردن پیدا نمیشود. چارهای نیست برای مزه کردن نان تازه، باید بروی سر صف.
پنج نفر آقا سر صف مردانهاند و هفت نفر خانم سر صف زنانه. در ناحیه زنانه صف صحبت بر سر عروسی است که چند شب پیش در محل انجام شده بود و اینکه چقدر سر و صدا داشتند و چقدر بریز و به پاش.
امّا در بخش مردانه صف صحبت بر سر اعلام سهمیه جدید بنزین است و تبعات آن. آقایی که اول صف ایستاده بیتوجه به تمام این بحثها فقط مشغول شمارش نان است و حواساش را جمع کرده که یک نان کمتر نبرد. آقای دومی هم حواساش به بخش زنانه است که نکند کسی جلویش بیفتد.
امّا از نفر سوم به بعد همه مشغولاند.
-این طرح سهمیهبندی خوب شد، دیگه این بچه الافها نمیافتند داخل خیابان بیخودی چرخ زدن.
-ای آقا بدبختیاش فقط مال ماست، کسی که پول داره میره آزاد میخره. همه تاکسیهام که شدن بنزین فروش.
- نه آقا این بهانه است میخواهند کاری کنند که اگه بنزین رو لیتری 400 تومن هم فروختند همه بگن خدا رو شکر.
- نه بابا مردم خیلی بنزین بیخودی مصرف میکردند.
- من میگم تقصیر این امریکا ست نمیذاره ما غنیسازی کنیم.
با خودم فکر میکنم،بهتر است از خیر نان تازه بگذرم.
«آقا ببخشید این اطراف سوپرمارکت پیدا میشه؟»