میدان مركزی شهر است و برای رفتن به محل كار باید بخشی از میدان را دور زد. فضای شهر به علت نزدیك شدن به عید و آغاز تبلیغات رسمی كاندیداهای انتخابات هشتمین دوره مجلس شورای اسلامی متفاوت از قبل شده است.
چند پسر جوان در گوشهای از میدان مشغول توزیع زندگینامه آقای مهندس .... هستند. كمی آنطرفتر پوستر قطع A5 خانم ..... كه به لطف برنامههای كامپیوتری متعددی چون فتوشاپ به بازیگران سینما شبیه شده را هر نسخه 100 تومان میفروشند. در كناری كارت ویزیت آقای دكتر ..... را پخش میكنند. آنطرفتر بروشور اهداف و برنامههای دكتر ..... به عابران داده میشود. در كناری صفی از كودكان برای گرفتن بادكنكهایی رنگی با شعارهای تبلیغاتی مهندس ........ به چشم میخورد.
در همین بین آقای معتادی مدام زیر لب میگوید: «قرص، دارو، ترامادول». كمی آنطرفتر آقایی انواع سیدیهای مبتذل با یه اصطلاح خودش سوپر را پیشنهاد میدهد. در كناری جوانی ایستاده كه در فكر فروختن ورقهای پاستوری است كه با خود آورده است. آنسوتر فروشندهای میخواهد هرطور كه شده نوشیدنی به تو بفروشد، همه چیز را با هم لیست كرده از ویسكی و ودكا گرفته تا عرق و مشروب.
در این بین دكه روزنامهفروشی هست كه مرا به خود میخواند، تا سركی در تیترهای نشریات محلی بكشم و ببینم وضعمان چطور است.
بعد از دكه روزنامهفروشی فضا كمی عوض میشود، صدایی كه به گوش میرسد دیگر الفاظی نیست كه زیرلب زمزمه شود بلكه صدای موسیقی است كه میخواند: «... رفت از كنارم، از درد دوریش...»؛ كمی جلوتر باز همان صدای موسیقی: «... اون كه یه وقتی تنها كسام بود...»؛ جلوتر نغمهای كردی به گوش میرسد، چیزی از آن نمیفهمم، انگار دارد چیزی درباره فصل پاییز و برگ زرد درخت میخواند، جلوتر باز همان آهنگ قبلی است كه با صدایی بلندتر به گوش میرسد: «...با این كه رفته، امّا هنوزم، از درد دوریش دارم، میسوزم...». اینها صداهایی است كه از ضبط صوتهای نوارفروشان دورهگردی به گوش میرسد كه فضای گاراژ (میدان آزادی) را محیطی مناسب برای عرضه محصولات خود یافتهاند.
امّا جلوتر صحنهای به چشم میخورد كه تمام ریتم حركت مرا به هم میریزد. زنی نشسته و كودكی را جلوی خودش روی زمین به روی سینه خوابانده و شلوارش را تا كمر بالا زده و پای كبود شده كودك را كه معلوم است با ضربات سیلی و لگد كبود شده وسیلهای كرده برای گدایی كردن.
برای لحظهای ماندم كه چه كنم، اول میخواستم جلو بروم و كمكی كنم، كه یادم افتاد این كودك را به همین دلیل كبود كردهاند و اگر امروز كاسبی خوب باشد شاید فردا بیشتر كبودش كنند. خواستم داد و بیداد راه بیندازم كه این چه ظلمی است كه به ناروا، روا میدارید، كه به ذهنام رسید كه این زن گناه چندانی ندارد و شاید خودش در بدناش جاهای كبود شدهی بیشتری داشته باشد. مانده بودم كه چه كنم؛ نه راه پیش داشتم نه راه پس.
سر كج كردم به سمت دفتر كارم. دفتری كه هر روز عدهی زیادی از همین مردم وقتی گرفتارند سری به آنجا میزنند، تا شاید گرهای از هزاران گرهی كور زندگیشان را بتوانند باز كنند.
در راه به هر چیز میاندیشیدم، پای كبود شدهی آن كودك در نظرم میآمد.
وقتی به دفتر رسیدم بحث كاندیداهای هشتمین دوره مجلس شورای اسلامی بود. داشتم به وظایف نمایندگان مجلس فكر میكردم كه به ذهنام آمد برای آن كودك چه توفیری میكند كه نمایندهاش در مجلس اصلاحطلب باشد یا اصولگرا.
آیا اگر نمایندهی او در مجلس دكتر باشد او دیگر كبود نخواهد شد؟ یا اگر نمایندهاش اقتصاددان باشد، از روی فقر به گداییاش نخواهند برد؟ اگر نمایندهاش كارشناسی ارشد داشته باشد، او را به بیگاری نخواهند كشید؟ اگر نمایندهاش سابقه آموزشی داشته باشد، او به درس و مدرسه بازخواهد گشت؟
آیا نمایندهای كه به مجلس میرود میتواند كاری برای همین یك كودك انجام دهد؟
حضرات محترم كاندیداها وقتی برای همین یك نفر نمیتوانید كاری انجام دهید شما را به خدا از برنامههای كلان توسعه صحبت نكنید.
گیرم سكوی وكالت مجلس شما را به وزارت رساند، چه میكنید؟ مگر نمایندهی دور قبل همین كودك نیست كه بر كرسی وزارت رفاه جلوس كرده چه از دستاش برمیآید.
چه كار میشود كرد برای پاهای كبود هزاران كودكی كه به بیگاری میبرندشان. فقط همین.
***************************
امروز بالاخره انتخابات مجلس هشتم و تمام قیل و قالاش تمام شد، این همه داد و بیداد برای چه؟
این مطلب رو میخواستم دیروز که روز رایگیری بود، روی سایت بگذارم، ولی برای تامین امنیت انتخابات اینترنت ایران قطع بود.
![]()
نظرات (۹)
دوست داشتن کسی که سزاوار دوستی نیست اسراف در محبت است اگر میخواهی همیشه آرام باشی دلگیریهایت را روی ماسه و شادیهای خود را بر روی سنگ مرمر بنویس اگر کسی را دوست داری که تو را دوست ندارد سعی نکن از او متنفر شوی بلکه سعی کن او را فراموش کنی
سلام ممنون که بهم سر زدی خوشحالم که دوستانی مثل شما دارم و تنها نیستم
بهترین چیست همان را برایت آرزو میکنم
ارسال شده توسط ارغوان | ۲۶ اسفند ۱۳۸۶ ۱۰:۰۲ قֽظֽ
ارسال شده در ۲۶ اسفند ۱۳۸۶ ۱۰:۰۲
سلام. و خسته نباشید. انتخابات هم برگزار شد.اینم از مشارکت حداکثری در کرمانشاه. من جز هیئت اجرایی بودم.وضع فجیعی بود. مشارکت حداکثری.... متاسفم. هر روز افتضاح تر از دیروز خواهیم بود.
نمیدونستمد ازاین انتخابات پر شور چه خبری واسه خبرگزاری بفرستم. مونده بودم با این همه رایدهنده چه کار کنم...
ارسال شده توسط الی | ۲۶ اسفند ۱۳۸۶ ۳:۵۴ بֽظֽ
ارسال شده در ۲۶ اسفند ۱۳۸۶ ۱۵:۵۴
Salam
Chi begam:(
Khastam!
KAMRAN
ارسال شده توسط Kamran | ۲۶ اسفند ۱۳۸۶ ۹:۵۵ بֽظֽ
ارسال شده در ۲۶ اسفند ۱۳۸۶ ۲۱:۵۵
محمد رضا جان این صحنهها در جای جای ایران عزیزمان دیده میشود و آتش به جانمان میزند. اگر این روزها سری به مراکز پیوند کلیه بزنی میبینی که لیست پیوندها اوضاع بهتری دارد گرچه از یک لحاظ خوشحال کننده است اما در این زمان و نزدیک شدن به روزهای شروع سال نو حکایت از واقعه تلخیست.
بهترینها را برای تو دوست نازنینم وخانواده محترمت و همه هموطننانم ارزو میکنم.
زنده باشی به عزت وعشق.
ارسال شده توسط پدرام علیزاده | ۲۶ اسفند ۱۳۸۶ ۱۱:۳۳ بֽظֽ
ارسال شده در ۲۶ اسفند ۱۳۸۶ ۲۳:۳۳
در كشورهای جهان سوم مهم نيست چه كسانی به كی رای میدهند...مهم اين است كه چه كسانی آرا را می خوانند (ژوزف استالين)
................................................
واقعيات را بايد در بين سطور صفحات خالي جستجو كرد......
پیشاپیش سال نو رو بهتون تبریک میگم ..امیدوارم در سال جدید همراه با تحول طبیعت در زندگیتون تحولات مثبت زیادی اتفاق بیفته و در کنار خانوادهی محترم لحظات زیبایی رو با سلامتی و نشاط سپری کنین...در این سالی که داره تموم میشه من نکته های خوب و ارزشمندی رو از شما و وبتون یاد گرفتم بابت همهی اونا ممنونم.
ارسال شده توسط غريبهای نام آشنا | ۲۷ اسفند ۱۳۸۶ ۷:۲۳ قֽظֽ
ارسال شده در ۲۷ اسفند ۱۳۸۶ ۰۷:۲۳
سلام
ديگر "آه" هم مرهم نميشود تا اين همه درد را راحتتر فرو دهم...
با همهي توانم فرياد ميزنم :
براي نابودي تمدن چندهزار سالهي يك كشور اين همه بس نيست؟!!!!
بياييد يك فكري بكنيم...
دلم را به كساني خوش نميكنم كه در برنامهي چند سالهي اول و آخرشان جايي براي فكر كردن به طبقات پايين تر از خودشان نيست...جايي براي فكر كردن نيست!!!
ارسال شده توسط شينا | ۲۷ اسفند ۱۳۸۶ ۷:۳۱ قֽظֽ
ارسال شده در ۲۷ اسفند ۱۳۸۶ ۰۷:۳۱
سلام دوست عزيزم
همه ما اين صحنهها را ديدهايم و باز هم خواهيم ديد متاسفانه انگار برامون عادي شده و اصلاً صدامون در نميياد شايد براي اين باشه كه كاري از دستمون بر نميياد متاسفانه همين مشكلات اقتصادي جامعه را به سمت نااميدي و فساد ميكشاند من در اين خصوص در پست خبرهايي است البته اگه اهميت داشته باشد توضيح كوچكي دادم نميدونم خونديش يا نه. سال خوبي داشته باشي.
ارسال شده توسط محمدرضا(بيداری) | ۲۸ اسفند ۱۳۸۶ ۹:۲۲ قֽظֽ
ارسال شده در ۲۸ اسفند ۱۳۸۶ ۰۹:۲۲
مشارکت کردن یه درد هست، نکردن هم یه درد دیگه.
من جون کندم تو همین تهران خراب شده که از این خرابتر نشه ولی شد!
به درک اسفل السافلین!
راستی اون کاریکاتور هنر کیه؟
ارسال شده توسط سولماز | ۲۸ اسفند ۱۳۸۶ ۲:۰۴ بֽظֽ
ارسال شده در ۲۸ اسفند ۱۳۸۶ ۱۴:۰۴
ایکاش همه مثل تو فقط لحظه ای به آن پای کبود فکر میکردیم.
ارسال شده توسط شیرین ناز | ۲۹ اسفند ۱۳۸۶ ۱:۱۰ بֽظֽ
ارسال شده در ۲۹ اسفند ۱۳۸۶ ۱۳:۱۰